تبليغاتX
اسماء الله ــ جل جلاله

اسماء الله ــ جل جلاله

بازشناسی اسماء الهی

شرح اسمای 99 گانه الهی از ابن فهد حلی

منبع :  http://www.ghadeer.org/AKHLAGH/adab_raz/adab0009.htm#link252

آداب راز ونياز به درگاه بى نياز

ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى ابن فهد حلى (ره )

فصل آخر

به دو دليل دوست دارم كه اين رساله را به ياد اسماى حسناى الهى ختم كنم دليل اول آنكه مقصود از اين كتاب آگاهى بر علل اجابت دعاست و خداى تعالى فرمود: و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها (174) صدوق به اسناد خود بدون واسطه به عبد السلام صالح هروى از على بن موسى الرض (ع ) از پدران بزرگوارش از على (ع ) از رسول خدا(ص ) نقل كرد كه فرمود:خداى تعالى نودو نه (84) اسم دارد كه هر كس به آن واسطه خداى را بخواند خداى تعالى وى را اجابت مى كنند و هر كس آنها را احصا كند داخل بهشت مى شود. دليل دوم :اينكه مى خواهم اين رساله را به شرافت اسماء الهى مشرف گردانم و مهر آن را به مشك بگيرم . سپس به طور كوتاه شرح آن اسما كنم نه به اختصارى كه مقصود از دست رود و نه به اطاله كلام كه خسته كننده و ملال آور باشد تا آنكه اين اسما و شرح آن مثل عقيده اى براى شنونده و خواننده و حفظ كننده و داننده و نويسنده آن شود تا آنكه به اين وسيله به حقيقت توحيد برسند، و شايد صدوق نيز بر همين مطلب اشاره فرموده باشد در آنجايى كه فرمود مقصود از شمارش ‍ اسما(احصاها) (85) در روايت احاطه و اطلاع بر معانى آن اسما است . و معنى احصا شمارش نيست و نيز صدوق به اسناد خود به سليمان بن مهران از امام صادق (ع ) از جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن حسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابيطالب عليهم السلام از رسول خدا نقل كرد كه آن حضرت فرمود:خداى تعالى نود و نه اسم دارد صد جز يكى . هر كس آن را احصا كند داخل بهشت مى شود و آنها عبارتند از: الله ، الواحد، الاحد، الصمد، الاول ، الاخر، السميع ،البصير، القدير، القاهر، العلى ، الاعلى ، الباقى ، البديع ، البارى ، الاكرم ، الظاهر، الباطن ، الحى ، الكريم ، الحكيم ،العليم ،الحفيظ، الحق ، الحسيب ، الحميد، الحفى ، الرب ، الرحمن ، الرحيم ، الذارى ، الرازق ، الرقيب ، الروف ، الرائى ، السلام ، المومن ، المهيمن ، العزيز، الجبار، المتكبر، السيد، السبوح ، الشهيد، الصادق ، الصانع ، الطاهر، العدل ، العفو، الغفور، الغنى ، الغياث ، الفاطر، الفرد، الفتاح ، الفالق ، القديم ، الملك ، القدوس ، القوى ، القريب ، القيوم ، القابض ، الباسط، القاضى ، المجيد، المولى ، المنان ، المحيط، المبين ، المقيت ، المصور، الكبير، الكافى ، كاشف ، الضر، الوتر، النور، الوهاب ، الناصر، الواسع ، الودود، الهادى ، الوفى ، الوكيل ، الوارث ، البر، الباعث ، التواب ، الجليل ، الجواد، الخبير، الخالق ، خير الناصرين ، الديان ، الشكور، العظيم ، اللطيف ، الشافى .

شرح اين اسما (85)

(1) الله :مشهورترين اسم خداى تعالى است و جايگاهى و الا در ذكر و دعا دارد و ساير اسما به آن علامت شناخته مى شوند.

2 و 3 الواحد الاحد دو اسم هستند كه بر نفى بعضيت واجزا دلالت دارند. و تفاوت هايى بين آندو وجود دارد اول : واحد يعنى ذاتا يكى و متفرد است و احد يعنى به جهت معنا يكى و متفرد است دوم : واحد مصاديقش بيشتر است ، زيرا بر عاقل و غير عاقل اطلاق مى شود ،ولى احد تنها بر عاقل اطلاق مى گردد سوم : واحد در ضرب و عدد داخل است ، ولى در احد ايندو محال است .

4 الصمد :آقايى كه در امور مقصود همه است و در نياز منديها و حوادث به او مراجعه مى شود و اصل الصمد قصد است ، مى گويى صمدت صمدا هذا الامر يعنى قصدت قصده يعنى قصد اين امر كردم . و گفته شد: صمد آن است كه جسم و مجوف و تو خالى نيست .

5 الاول :سابق بر همه اشياى موجودى كه هميشه قبل از وجود خلق ، موجود بود و هيچ چيز قبل از وى نبوده است .

6 الاخر: آنكه بعد از فناى همه خلق باقى است و معنى آخر اى نيست كه : وى چيزى است كه پايان دارد چنانكه معنى اول آن نيست كه وى چيزى است كه ابتدا دارد پس هو الاول والاخر

7 السميع :به معناى شنونده است كه پنهان و نجوى و در گوشى را مى شنود در نزد او بلندى صدا و كوتاهى آن برابر است و گفتگو و سكوت مساوى است گاهى شنيدن به معناى قبول و اجابت است و اوست كه توبه را از بندگان مى پذيرد و دعا را مى شنود و گفتند سميع يعنى داناى به شنيدنيها كه همان اصوات و حروف است حصول اين معنا براى خدا روشن است زيرا هيچيك ا زصداهاى خلقش بر او پنهان نيست يا آنكه سميع است چون به همه اشيا عالم است و اين معنا اسم البصير شريك است .

8 البصير :و او بيناست يعنى داناى پنهانى ها. و گفتند كه بصير يعنى داناى ديدنى ها.

9 قدير:به معناى تواناست و كسى كه قدرت و تمكن امرى داشته باشد به او قدير گفته مى شود. كسى نمى تواند از مراد و خواست او امتناع كند چيزى نمى تواند از قبض و بسط او خارج شود.

10 القاهر: و او كسى است كه ستمگران را مقهور ساخته و بندگانش را بواسطه مرگ مغلوب كرده است و اشياء از آنچه كه او اراده اجرا دارد، نمى توانند امتناع كنند. (175)

11 العلى :كسى كه از صفات مخلوقات پاك است و بزرگتر از آن است كه به تعريف در آيد و گاهى العلى به معناى برتر از خلق به اينكه قدرت برايشان دارد، مى آيد، يا آنكه خداى تعالى بلند مرتبه است به اينكه از اشيا و اضداد بالاتر است و از آنچه كه وساوس جهال در آن فرو رفته و افكار گمراهان در آن ورطه افتاده بالاتر است پس او متعالى است از آنچه ستمگران در موردش مى گويند.

12 الاعلى :به معناى پيروز است ، چنانكه خداى تعالى فرمود: لا تخف انك انت الاعلى (176)اى موسى ! مترس تو پيروزى . و گاهى الاعلى به معناى پاكيزگى از افعال و اضداد و اشبا و نظاير است .

13 - الباقى :و آن به معناى اين است كه پديده هاى زايل شدنى بر او عارض نمى شوند و بقاى او غير متناهى است و به حد در نمى آيد، و بقاء و دوام آن به صفت بقا و دوام اهل بهشت و اهل جهنم نيست ،زيرا بقاى خداى تعالى ازلى و ابدى است ولى بقاى بهشت و جهنم ابدى است ولى ازلى نيست و معنى ازل يعنى آنچه كه هميشه بوده و معنى ابدى آنكه هميشه هست و بهشت و جهنم مخلوق هستند بعد از آنكه نبودند پس اين تفاوت بين بقاى حق و بقاى ايندو مى باشد.

14 البديع :او كسى است كه خلايق را ابداعا آفريد نه آنكه خلق از روى نمونه قبلى باشد و بديع بر وزن فعيل به معناى مفعل است يعنى از جمله صفاتى است كه به معناى اسم فاعل مى باشد مثل اليم كه به معناى درد آور است و ابداع و بدع به معناى اول در هر چيزى را گويند مثل گفتار خداى تعالى : قل ما كنت بدعا من الرسل (177)بگو من اولين پيامبر نيستم .

15 البارى ء: به معناى خالق است و گفته مى شود خداى بارى خلق است يعنى ايشان را خلق كرده است چنانكه بارى النسم و يا و هو الذى خلق الجنة وبرء النسمه يعنى خالق انسانها و او آن موجودى است كه دانه را شكاف و انسان را آفريد و بارى البرايا يعنى خالق خلايق و بريه به معناى مخلوق است .

16 الاكرم :به معناى كريم است و گاهى افعل به معناى فعيل مى آيد مثل سخن حق سبحان و هو اهون عليه بر او آسانتر است يعنى آسان است لا يصلاها الا الاشقى و سيجنبها الاتقى (178)يعنى شقى و تقى : و در اين مورد شعرى انشاء شده است :

ان الذى سمك السماء بنى لنا بيتا

قوائمه اعز و اطول

آنكه آسمان را آفريد، خانه اى براى ما بنا كرد كه ستونهاى آن محكم و بلند است .

17 الظاهر :يعنى به محبت هاى روشن و براهين آشكار خود ظاهر و هويدا است و شواهد و نشانه هاى او دلالت بر ثبوت ربوبيت و صحت وحدانيت او دارد پس موجودى نيست جز آنكه بوجود خداى تعالى شهادت مى دهد. و هيچ آفريده اى نيست جز آنكه از توحيد او خبر مى دهد. و فى كل شى له اية # تدل على انه واحد در هر چيزى نشانه اى است كه دلالت مى كند كه او يكى است . و ظاهر گاهى به معناى غالب و قادر مى آيد فاصبحوا ظاهرين (179)يعنى پيروان عيسى (ع ) پيروز شدند.

18 الباطن :يعنى از ادراك ديده ها درحجاب است و از آلودگى خاطرها و افكار پاك است پس او ظاهر خفى است ،يعنى به دلايل و نشانه ها، روشن و هويدا است . و خفى است يعنى از اينكه اوهام او را به حقيقت دريابند پنهان است . ذاتش ‍ محجوب است ولى آيات او ظاهر است پس او باطن است بدون آنكه در حجاب باشد. ظاهر است بدون آنكه نزديكى حاصل شده باشد و گاهى باطن به معناى بطون يعنى خبره وآگاه به داخل اشياء است .بطنه يعنى دوست خاص ‍ وى كه او در امور ايشان دخالت مى كند و ايشان در امور دخالت مى كنند و معنايش اين است كه او به پنهانى ها و سراير اشخاص آگاه است پس از پنهانى ها دلها خبر دارد و بر غيوب مخفى مطلع است .

19 الحى :او فعال مدرك و زنده مى باشد ومرگ و فنا بر او روانيست و به حيات نيازمند نيست كه به واسطه آن حى و زنده باشد.

20 الحكيم :يعنى كسى كه براى خلق اشيا محكم كارى مى كند و معنى محكم كارى يعنى تدبير درست و صورت زيبا و اندازه بجا. و گفتند: حكيم به معناى دانا و لغت حكيم به معناى علم است ، چون خداى تعالى فرمود: يوتى الحكمة من يشاء (180)و حكيم يعنى آنكه كار ناشايسته انجام نمى دهد و از واجبى سرباز نمى زند و حكيم آنست كه اشيا را در جايگاهشان مى گذارد پس در تقدير اشيا كسى حق اعتراض ‍ ندارد ودر تدبيرش كسى حق خشمگين شدن ندارد.

21 العليم :يعنى وى كسى است كه ادراك پنهانى ها و امور مخفى مى نمايد كه دانشمندان خلق ادراكش نمى كنند چون خداى تعالى فرمود: و هو عليم بذات الصدور ولايعزب عنه مثقال ذرة فى السماء و لا فى الارض (181)داناى به جزييات قبل از حدوث اشياء و بعد از حدوث آنهاست .

22 الحليم :كسى كه چشم پوشى مى كند نادانى حكم او را تغيير نمى دهد، و خشم خشمگين او را از جاى در نمى برد، و نافرمانى گناهكاران او را از خود بى خود نمى كند.

23 الحفيظ :او حافظ است كه آسمانها و ما بين آنها را حفظ مى كند، و بنده را از مهالك و سختيها نجات مى دهد، و او را از سقوط كردن حفظ مى كند.

24 الحق :او بود و وجودش متحقق است و هر چيز كه وجودش و بودش حقيقت داشته باشد حق است چنانكه مى گويند: الجنه حق كائنه و النار حق كائنه بهشت حقيقت است و موجود مى باشد، و جهنم حقيقت است و موجود مى باشد.

25 الحسيب :يعنى كافى . مى گويد حسبك در هم ، يعنى درهمى تو را كافى است چنانكه حق تعالى فرمود: حسبك الل و من اتبعك من المؤ منين ، يعنى خداى و مؤ منين كه از تو پيروى كردند تو را كافى هستند. و حسيب به معناى حسابگر هم آمده است : چنانكه خداى تعالى فرمود: و كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا (182)يعنى امروز خودت براى محاسبه كافى هستى . و نيز حسيب به معناى محصى وعالم آمده است .

26 الحميد :پسنديده اى كه بواسطه كارهايش مستحق حمد گرديد يعنى در آسايش و بيمارى و در سختى و آسانى استحقاق حمد دارد.

27 الحفى :معنايش عالم است خداى تعالى مى فرمايد: يشالونك كانك حفى عنها از تو از روز قيامت مى پرسند مثل آنكه تو داناى به زمان قيامت هستى . پس حفى داناى به وقت آمدن قيامت . و گاهى الحفى به معناى لطيف است يعنى كسى به تو حفى است به تو خوبى ومحبت و لطف مى كند.

28 الرب :به معناى مالك است و هر كس چيزى را مالك شود رب اوست و اين معناى آيه است كه فرمود: ارجعى الى ربك (183)يعنى به سوى رب خود بازگرد يعنى به سيد و مالك خود باز گردد گوينده اى در روز حنين گفت : لان يربنى رجل من قريش احب الى من ان يربنى رجل من هوازن مردى از قريش رب من باشد دوستر دارم كه مردى از هوازن ربم باشد كه منظورش آنست كه اگر مالك من مردى از قريش باشد.

ولى اگر الرب با الف و لام باشد جز به معناى معبود نيست زيرا الف و لام معناى الرب را عموم مى بخشد و تنها خدا، مالك همه اشياست و اگر بر غير خدامالك اطلاق مى شود به لحاظ اشيايى است كه او مالكش مى باشد و به او نسبت دارد. ربانيون كسانى هستند كه به تاله و عبادت پروردگار منسوبند و چون بسوى خدا منقطع گشتند، هدفشان تنها خدمت حضرت حق است و ديگر آنكه : الربانيون آنانى هستند كه با انبيا صبر مى كنند و از ملازمين ايشان هستند.

29 الرحمن :به همه خلق رحمان است زيرا خداى تعالى داراى رحمت همه گير است كه اين رحمت همه خلق را در ارزاق و اسباب معاششان در بر مى گيرد و شامل مومن و كافر و شايستگان و نابكاران مى شود.

30 الرحيم :خداى تعالى به مومنين رحمت خاصه دارد فرمود: و كان بالمومنين رحيما به مومنين رحيم است و دو اسم رحمن و رحيم براى مبالغه در رحمت و مشتق از كلمه رحمت به معناى نعمت مى باشند خداى تعالى فرمود: و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين (184)يعنى ما تو را نفرستاديم جز براى اينكه رحمت و نعمت براى عالميان را تمام كرده باشيم . ديگران هم اسم رحيم را برخود مى توانند بگذارند، ولى اسم رحمن جايز نيست كه به عنوان اسم كسى غير از خدا باشد، زيرا رحمن كسى است كه مى تواند بلاها را برطرف كند ،ولى خلق رحيم ، قدرت بر طرف كردن بلاها را ندارد. و به قرآن رحمت گفته مى شود چنانكه به ابر رحمت گفته مى شود پس رحمت به معناى نعمت است چنانكه به مردم نازك دل نيز رحيم گفته مى شود، زيرا به واسطه رقت قلب بسيار مهربان است و كمترين مهربانى و رحمتش دعا براى ميت و ابراز تاسف براى وى است ،ولى رحيم به عنوان صفت الهى به معناى رقت قلب نيست بلكه معناى آن در ذات اقدس بارى تعالى به معناى ايجاد نعمت براى مرحوم و برطرف كردن بلا از اوست پس تعريفى كه معناى رحيم را در خلق و حق برساند اينكه بگويى :رهايى از آفات و رساندن خيرات به ارباب حاجات را رحيم مى گويند.

31 الذارى :به خالق گويند و خداى تعالى خلق را آفريد و ايشان را خلق نمود و بيشتر علما همزه را از الذارى حذف كردند.

32 الرازق :كسى كه متكفل روزى است و قيوم همه نفوس است به اينكه غذاهاى مورد نياز هر نفس را تامين مى كند، و روزى خداى تعالى شامل همه خلايق مى شود و روزى را خاص ‍ مومنى نكرده است كه به كافر ندهد و يا به نيكوكاران روزى دهد و به بدكاران ندهد.

33 الرقيب :يعنى نگهدارنده كه هيچ چيز از او مخفى نمى ماند، و از اين باب گفتارحق سبحانه است كه فرمود: و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد. هيچ گفتارى نمى گويد جز آنكه نگهبانى سخت او را نگهبانى مى كند.

34 الرئوف :به مهربانيش بر بندگان رحمت مى آورد و گفته شده است كه رافت از رحمت رساتر است و گفته شد كه :رافت خاص است و رحمت عام .

35 الرائى :معناى آن عالم مى باشد. و ممكن است رايى به معناى بينا و رويت به معناى ديدن بيايد.

63 السلام :و معناى آن اينست كه وى داراى سلام است . و منظور از اين صفت حق تعالى اين است كه او موجودى است كه از همه عيوب برى مى باشد. و از هر آفت و نقصانى دور است . گفته شده معنايش سلامت دهنده است زيرا سلامتى از ناحيه او به مردم مى رسد و سلام و سلامت مثل رضاع و رضاعت است . اينكه خداى تعالى فرمود: لهم دار السلام ممكن است معنايش اين باشد كه ايشان بهشتى دارند كه بهشت سلامت است و به معنايش اضافه اى دارد يعنى بهشت به سلام باشد و يا اينكه بهشت را سلام ناميد، زيرا كسى كه به بهشت مى رود از همه آفات دنيا مصون مى ماند پس بهشت دار السلام است .

37 المومن : ريشه ايمان در لغت تصديق است پس مؤ من تصديق كننده است يعنى وعده ها را راست مى گرداند، يعنى به واقعيت مى رساند و گمان بندگان مؤ من خود را در مورد خودش به واقعيت مى كشاند، و آرزوهاى ايشان را برآورده مى سازد. گاهى مومن به معناى اين است كه خداى تعالى ايشان را از ظلم و جور نجات مى دهد از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: خداى تعالى مومن ناميده شده است ، زيرا هر كس اطاعت خدا كند از عذاب او در امان است و علت اينكه به عبد مومن گفته مى شود اين است كه مؤ من خود را در امان حق تعالى مى بيند و خداى تعالى هم امانش را مورد پذيرش قرار مى دهد.

38 المهمين :به معناى شهيد است و گفتار حق سبحان شاهد است كه : مصدقا لما بين يديه من الكتاب مهيمنا عليه (185)تصديق كتابهاى الهى كه قبل از وى آمده اند مى نمايد و برآن كتابها شاهد است يعنى خداى تعالى مهمين يعنى شاهد همه اقوال و افعال بندگان است و از وى مثقال ذره اى در زمين و آسمن مخفى نيست و گفته شده كه مهيمن به معناى امين است و به معناى نگهدار اشيا و نيز گفتند: مهمين اسمى از اسماى خداى تعالى در كتب پيشينيان است .

39 العزيز:منيعى كه مغلوب نمى شود و چيزى با خداى معادل نيست و مثال و نظير ندارد و در مثل گفته مى شود : من عزيز هر كس غلبه كند مى ربايد.خداى تعالى در حكايت از كلام خصم به نزد داوود مى فرمايد: و عزنى فى الخطاب يعنى در سئوال و جواب بر من غلبه پيدا كرد و گاه به معناى پادشاه مى آيد، چنانكه برادران يوسف گفتند: يا ايها العزيز.

40 الجبار :او كسى است كه بيچارگى هاى مردم و شكستگيهاى آنها را جبران مى كند و اسباب معاش و روزى آنها را كفايت مى كند گفتند:الجبار يعنى كسى كه بالاتر از خلق خود مى باشد و هر جبار و ستمگرى را از بين مى برد و مى شكند و گفتند: جبار يعنى ظاهرى كه دست كسى به او نمى رسد چنانكه به درخت خرمايى كه در دسترس نباشد، جباره گفته مى شود و جبر به اين معناست كه شخصى را بر كارى مجبورش كنيد و امام صادق عليه السلام فرمود: لا جبر و لا تفويض وليكن امر بين الامرين نه جبر ونه واگذارى مردم به خودشان است . بلكه چيزى بين آندوست . و مقصود امام صادق عليه السلام اين است كه خداى تعالى بندگانش را بر معاصى مجبور نساخته و امر دين را به اشان وانگذاشته تا آنكه به نظرات و قياسهاى خود در مسائل دينى سخن گويند پس خداى عز و جل حدودى قرار داد و بياناتى نمود و احكامى را وضع كرده ، وامورى را واجب نموده و امورى را مستحب كرده و دين را كامل نموده است نه آنكه دين را به ايشان واگذار كرده باشد پس با بيانات ومعرفى دين از طرف خدا جايى براى واگذارى دين به آرا و عقايد مردم نيست .

41 المتكبر:كسى كه از صفات خلق بلند مرتبه تر است . و بر عاصيان از خلق متكبر مى گويند چون با حق تعالى در عظمتش منازعه و كشمكش كردند، متكبر مشتق از كبرياء است وكبريا اسم تكبر و بزرگى است .

42 السيد: به معناى پادشاه است و به پادشاه و بزرگ قوم سيد گويند كه وى برايشان آقايى دارد و به قيس بن عاصم گفتند: علت آقايى تو بر قومت چيست ؟ گفت جوانمردى و آزار نكردن مردم و يارى بندگان . پيامبر(ص ) فرمود: على آقاى عرب و سيد آنانست عايشه عرضه داشت : اى رسول خدا آيا تو سيد عرب نيستى ؟ فرمود: من سيد فرزندان آدم و على (ع ) سيد عرب است ، عايشه عرضه داشت : سيد يعنى چه ؟ فرمود: سيد به معناى كسى كه طاعت او واجب باشد چنانكه طاعت من واجب است . بنابراين حديث سيد يعنى پادشاه واجب الاطاعه .

43 السبوح :يعنى كسى كه از چيزهاى ناشايسته پاك است و وزن آن فعول است و در كلام عرب تنها دو كلمه سبوح و قدوس بر اين وزن آمده اند و معناى هر دو هم يكى است .

44 الشهيد: يعنى آنكه هيچ چيز از او مخفى نيست مى گويند: شاهد و شهيد عالم و عليم يعنى مثل حاضر و شاهدى است كه چيزى از او مخفى نمى ماند. و شهيد به معناى عليم است چون خداى تعالى فرمود: شهد الله انه اله لا اله الا هو والملائكه وگفتند شهيد در اين آيه به معناى علم (دانست ) است .

45 الصادق :يعنى آنكه دروعده هاى خود راست مى گويد و هر كس به عهد او وفا كند در ثوابش كم نمى گذارد.

46 الصانع :صانع به طور مطلق صانع همه مصنوعات است يعنى آفريننده همه مخلوقات و پديد آورنده جميع پديده هاست و اين دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى به هيچ چيز شباهت ندارد، زيرا تاكنون نيافتيم كه هيچ فعلى مشابه فاعلش باشد و هر موجودى غير خدا فعل و مصنوع اوست و همه آنها دليلند بر اينكه او يگانه است و شاهد بر فردانيت او هستند و شاهدندكه او بر خلاف خلق خود است به اينكه او شريكى ندارد و بعضى از حكما در وصف نرگس در اين معنا گفته است :

چشمها در پلكها در شاخه ها

پديد آمده و حق در ساختن آن چيره دستى كرده است .

چشمهايى با كرشمه و ناز

مثل آنك حدقه هاى آن از طلا ريخته شده

بر بالاى نى زمردين بر آمده و خبر مى دهند

به اينكه خداى شريكى ندارد.

47 الطاهر :يعنى از اشتباه و انداد و امثال و اضداد و زن و اولاد و حدوث و زوال و سكون و انتقال و طول و عرض و باريكى و ضخامت و حرارت و برودت منزه است و خلاص از معانى كه در مخلوقات موجود است پاك مى باشد و از صفات ممكنات طاهر است و از صفات پديده ها پاكيزه مى باشد پس بلند و مكرم و مقدس و بزرگ است از اينكه علمى او را احاطه كند يا وهمى او را در نظر آورد.

48 العدل :عدل در آن كسى موجود است كه هواى نفس در وى تاثير نمى كند به اينكه در قضاوت ستم كند. و عدالت در مردم به اين معناست كه كسى در قول و فعل و قضاوتش مورد رضايت باشد.

49 العفو:يعنى كسى كه بسيار گناهان بزرگ و مهلك را محو مى كند و آنها را به اضعافى از حسنات بدل مى كند و العفو بر وزن فعول است و از كلمه عفو گرفته شده و عفو به معناى چشم پوشى از گناه و مجازات نكردن گناهكار است و گفتند: عفو از عفت الريح الاثر گرفته شده ،يعنى باد اثر و نشانه را محو و پاك نموده است .

50 الغفور:كسى است كه بسيار مى آموزد و معناى غالب آن مغفرت از گناهان در آخرت و گذشتن از مجازات است و غفور از غفر به معناى ستر و پوشش گرفته شده است و به همين سبب عرب به كلاه خود چون سر را مى پوشاند، مغفر مى گويند و مبالغه در العفو بيشتر از مبالغه در الغفور است ، زيرا ممكن است چيزى پوشانده شود ولى اصلش باقى باشد، ولى در عفو و محو اينطور نيست زيرا محو يعنى بكلى از بين رفتن و نابود شدن آثار و نشانه هاست .

51 الغنى :يعنى كسى كه ذاتا بى نياز از خلقش مى باشد پس  حاجاتى نخواهد داشت و به جهت كمال و قدرتش به آلات و ادوات نيازى ندارد، ولى همه موجودات جز او محتاجند گرچه تنها در وجودشان محتاج باشند ،ولى او غنى مطلق است .

52 الغياث :يعنى فرياد رس ، علت اينك مصدر مجازا اسم گرديده اين است كه بسيار از بيچارگان دستگيرى مى كنند و دعاى انسانهاى مضطر را اجابت مى كند.

53 الفاطر:يعنى آنكه خلق را آفريده واشيا را به صورت ابداعى و تازه خلق نمود وپس خداى فاطر اشياء است يعنى خالق و مبدع آنهاست .

54 الفرد :يعنى كسى كه تنها او منفرد در ربوبيت و پرورش است و تنها امر در دست اوست نه در دست مخلوق و نيز چون او تنها، موجود است و هيچ موجودى با او نيست به او فرد گفته مى شود.

55 الفتاح :يعنى كسى كه بين بندگان قضاوت مى كند. گفته مى شود فتح الحاكم بين الخصمين حاكم بين متخاصمين فتح كرد در صورتى كه بين آندو قضاوت كرده باشد. و به همين معناسخن حق تعالى آمده است كه : ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين (186)يعنى خدايا بين ما و بين قوم ما قضاوت كن و تو بهتين قاضيانى و نيز معناى فتاح آن است كه روزى و رحمت را براى بندگانش مى گشايد و باز مى كند.

56 الفالق :آنكه ارحام راشكافت و حيوان از آن بيرون آمد و دانه و هسته را شكافت و گياه را از آن روياند و زمين را شكافت و راه را براى هر چه كه از زمين بيرون مى آيد باز كرد و اين معنا همان سخن حق تعالى است : و الارض ذات الصدع : قسم بزمين گياه روينده و گويند: فلق الظلام عن الصباح و السماء عن القطر يعنى صبح را از تاريكى شكافت و قطره را از آسمان شكافت و فلق البحر لموسى فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم (187) دريا را براى موسى شكافت و دريا شكافته شد پس هر قسمى مثل كوهى بزرگ گشت .

57 القديم :يعنى كسى كه بر همه اشياء به همه انحاى تقديم مقدم است ، و وجودش اول ندارد و عدمى بر او سابق نيست .

58 الملك :يعنى كسى كه مملكت او تمام و جامع اصناف مملوك هاست و ملكوت ملك خداست و ت به آن اضافه شده است چنانكه در هبوت و رحموت اضافه شده است عرب مى گويند و رهبوت خير من رحمود از تو بترسند بهتر از آن است كه بر تو رحم كنند.

59 القدوس :بر وزن فعول از قدس است و قدس به معناى طهارت و پاكى است و قدوس يعنى كسى كه از همه عيوب پاكيزه و از انداد و اولاد پاك است و تقديس به معناى تطهير و تنزيه است و گفتار حق سبحان كه از ملايكه نقل كرد كه : و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك (188)يعنى ما تو را تسبيح مى كنيم و به پاكى تو را مى ستاييم و نسبحك و نسبح لك اين دو جمله كه با حرف جر و بدون آن است به يك معناست و حظيره القدس يعنى جايگاه طهارت و پاكى از نحاست هايى كه در دنياست و از حوادث و دردها خالى است و گفتند قدوس اسمى از اسماى خداى عز جل در كتب پيشينيان است .

60 القوى :گاهى قوى به معناى قادر است يعنى كسى كه بر چيزى قوى است يعنى بر آن تواناست ومعناى آن اين است كه او چون كسى است كه داراى همه قواست و هيچگاه بر آن قوى ناتوانى راه نمى يابد و اين قوا غير قابل استيلاست پس او قوى است كه خستگى در آن راه ندارد و از كسى يارى نمى خواهد.

61 القريب :يعنى كسى كه اجابت مى كند، خداى تعالى مى فرمايد : واجيب دعوة الداع من درخواست دعا كننده را اجابت مى كنم . گاهى قريب به معناى عالمى كه از وسوسه هاى قلوب آگاه است و بين او و بين قلوب پرده و مسافتى نيست مثل سخن خداى عز و جل : و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (189)ما به او از رگهاى گردن نزديكتريم پس او قريب است بدون آنكه تماسى بين ايشان برقرار باشد، و از خلقش جداست بدون آنكه راه و مسافتى بين او و خلقش باشد بلكه او در عين حال كه مفارق است مخلوط و مخالطت دارد و با ايشان مشابهت ندارد و لذا تقرب به از راه ها و مسافت ها نيست ، بلكه از جهت طاعت و حسن اعتقاد به خداست پس خداى تبارك و تعالى نزديك است و نزديكى او بدون نقل و انتقال است ،زيرا نزديكى به او به طى مسافت نيست كه شخصى به سوى او بالا رود. چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه حق سبحان قبل از پايينى و بالايى و قبل از آنكه به صفت علو و دنو موصوف گردد موجود بود.

62 القيوم :يعنى قايم و دايم بدون زوال و گفته مى شود او قيم همه اشياست به اين معنا كه به همه رسيدگى كرده و رعايت همه چيز را مى كند نظير قيوم ، قيام است و ايندو بر وزن فعول و فيعا ا ز قمت بالشى مى باشد و اين جمله به هنگامى گفته مى شود كه خود متولى چيزى شدى و متولى نگهدارى و اصلاح و تدبير آن گرديدى . و در مثل گفتند: ما فيها من ديور و لا ديارا در خانه احدى نيست .

63 القابض :به معناى كسى است كه ارزاق را به حكمت خود از فقرا مى گيرد (منع مى كند) و به لطف خويش ايشان را مبتلا مى كند تا آنكه صبر نمايند و به پاداش نفيس آن در آخرت برسند، و گفتند: القابض يعنى آنكه ارواح را به ميراندن مى گيرد. و نيز گفتند: القابض از قبض به معناى ملك است چنانكه گويند فلان اى فى ملكه فلان چيز در قبض فلانى است يعنى ملك فلانى است . اين چيز در قبض من است يعنى در ملك من است و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود و الارض جميعا قبصته يوم القيامة (190)زمين در قيامت در قبض و ملك خداى تعالى است و نظير سخن حق كه فرمود: و له الملك يوم ينفخ فى الصور (191)ملك مال حق تعالى است روزى كه در صور دميده شود. و الامر يومئذ لله (192)امر در آن روز مال خداست .

64 الباسط :يعنى خداى ارزاق را براى همه مى گستراند تا آنكه از رحمت و كرم و فضل حق تعالى نيازى باقى نماند.

65 القاضى :يعنى خداى تعالى در اوامر و نواهى و مواردى كه امر به ترك كرده و يا مواردى كه مورد رضايت اوست بر بندگان حكم مى كند كه ايشان اطاعتش نمودند. و قاضى از قضا مشتق شده و قضاء الهى سه گونه است :

اول :حكم و الزام مثل سخن خداى : و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه (193)خداى حكم كرد كه هيچكس جز او را نپرستيد. و گويند . قضى القاضى بكذا قاضى به فلان چيز حكم كرد و او را ملزم نمود.

دوم :به معناى خبر دادن و اعلام كردن است مثل سخن حق سبحان و قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب (194)ما (به زبان پيامبر بنى اسرائيل ) به ايشان اعلام كرديم .

سوم :به معناى تمام كردن : مثل سخن حق : فقضيهن سبع سموات فى يومين (195)(خلقت ) هفت آسمان را در دو روز تمام كرد و گفتند: قضى فلان حقه : فلانى حاجتش را برآورد يعنى بنا به درخواست تمام نمود.

66 المجيد :يعنى كسى كه وسعت دهنده كرم است . عرب به كسى رجل ماجد مى گويند كه بخشنده باشد و در عطا وسعت دهد و گفتند معنايش كريم عزيز مى باشد و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود قرآن مجيد (196) يعنى كريم و عزيز است و مجد در لغت به معناى رسيدن به شرافت است و گاهى المجيد به معناى ممجد است يعنى خلق خدا او را تمجيد و تعظيم مى كنند و بزرگش ‍ مى شمارند.

67 الولى :معناى آن ياور مؤ منين كه متولى ثواب واكرام ايشان است . خداى تعالى فرموة : الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور (197)خداى تعالى ولى مومنين است و ايشان را از تاريكى ها خارج ساخته به نور مى آورد و گاهى ولى نيز به معناى اولويت و برترى است چنانكه پيامبر(ص ) فرمود: الست اولى منكم بانفسكم قالوا:بلى يا رسول الله ! قال من كنت مولاه فعلى مولاه . آيا من از شما به نفوستان اولويت ندارم عرض كردند بله اى رسول خدا، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى او هست . و نيز به معناى ولى آمده است يعنى كسى كه متولى كارى گرديد و براى آن بپا خواست . و ولى طفل كسى است كه اصلاح كارهاى طفل را بعهده دارد و كارهايش را انجام مى دهد الله ولى المومنين يعنى خداى ولى مومنين است چون يقينا خدا متولى اصلاح شئون مومنين است و مهمات دنيا و دين ايشان را بر عهده دارد.

68 المنان : معنايش بخشنده و نعمت دهنده است واز همين باب سخن حق سبحان است فامنن او امسك بغير حساب بى حساب ببخش يا نگه دار.

69 المحيط :كسى كه بر اشيا غلبه داشته و برآن متمكن باشد وعلم و قدرت او اشيا را در برگرفته باشد پس او محيط است يعنى استيلاى علمى بر همه اشيا دارد و لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض و لا اصغر من ذلك و لا اكبر فى كتاب مبين (198)

هيچ مثقال ذره اى در آسمانها و زمين و نه كمتر از مثقال ذره و نه بيشتر از آن از او پنهان نيست جز آنكه در كتاب (علم ازلى حق ) آشكار است . قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله عددا 109 كهف بگو: اگر دريا براى نوشتن كلمات و مخلوقات پروردگارم مركب شود قبل از آنكه كلمات پروردگارم تمام شود دريا تمام مى شود گرچه به اندازه آن درياها كمك آورند. ولو انما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله 27 لقمان البته اگر درخت هاى زمين قلم مى شدند و درياى محيط (اقيانوس ) مركب مى گرديدند و هفت درياى ديگر هم بدان اضافه مى گرديد كلمات خدا تمام نمى شد و خداى قدرتى دارد كه از قدرت وى هيچ چيز خارج نيست گر چه بزرگ باشد و پيش ‍ خدا مور و زنبور و طفل شيرخوار و عرش عظيم و ظريف و ضخيم و بزرگ و كوچك مساويند و هو على كل شى قدير (199)او برهمه اشيا تواناست . ما خلقكم امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون :82 يس / 36 دستور خدا وقتى چيزى رابخواهد كه موجود گردد اين است كه به او بگويد بشو پس انجام مى شود (موجود مى شود)

70 المبين :يعنى آشكارى كه به آثار قدرت و آيات خود روشن است و ظهور تدبيرش در اشيا و پيدايى بينات او حكمت وى را ظاهر مى سازند.

71 المقيت :يعنى مقندر و براى اين اسم شعرى از زبير بن عبد المطلب انشا شده است . و ذى ضغن كففت النفس عنه # و كنت على مسئابة مقيتا

كينه ورزى كه خود را از او باز گرفتم

بر زيان رساندن به او قادر بودم

و اين زبان قريش است و گفتند: مقيت به معناى حفيظ ونگهدار است كه اشيا را به مقدار نيازش حفظ مى كند. و نيز گفتند: مقيت آنى است كه غذا مى دهد و گفته شده كه :معنايش نگهدار نگهبان است .

72 المصور :يعنى آنكه خلقش را بر صورتهاى مختلف آفريده تا از همديگر شناخته گردند خداى تعالى فرمود و صوركم فاحسن صوركم (200)خداى تعالى شما را صورتگرى كرد و نيكو صورتگرى نمود.

73 الكريم :يعنى بخشنده زياد گفته مى شود: مرد كريم يعنى بخشنده و گفتند :معنايش عزيز است چنانكه گوينده فلانى با كرامت تر از فلانى است .يعنى عزيزتر از اوست . و در اين باب سخن حق است كه فرمود: انه لقران كريم يعنى اين كتاب قرآن عزيز است .

74 الكبير :يعنى سيد و به بزرگ قوم مى گويند سيد قوم كبريا اسم تكبر و بزرگى است .

75 الكافى :يعنى هر كس توكل بر او كند خداى ويرا كفايت مى كند پس نياز او را بر مى آورد و او را به ديگران حواله نمى دهد .خداى تعالى فرمود: و من يتوكل على الله فهو حسبه (201)هر كس بر خدا توكل كند خداى تعالى او را كافى است .

76 كاشف الضر:معنايش گشايش دهنده است امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء 62 / نمل مضطر را به هنگام دعا اجاب مى كند و بدى را از او بر مى دارد.

77 الوتر:فرد را گويند و هر چيزى كه فرد باشد به آن وتر گفته مى شود.

78 النور:وى به نور خويش كوران را بينا كند و به هدايت خود گمراهان را هدايت كند. و نور به معناى ضياء است و مجازابه صورت مصدر آمده در حاليكه معناى آن اسم فاعل است يعنى منير به معناى روشنى ده . يا آنكه چون اهل آسمانها و زمين بواسطه حق تعالى به مصالح و كمالات خود مى رسند چنانكه به واسطه نور مردم مى بينند يا آنكه چون نور را نور كرده و خلق نموده است به اسم وى النور مى گويند.

79 الوهاب :يعنى كسى كه بسيار مى بخشد و بخشش او به لحاظ مقدار، فراوان است .

80 الناصر و النصير: هر دواسم به يك معناست و به معناى كمك دهنده است و نصرت به معناى كمك است .

81 الواسع :يعنى وى كسى است كه بى نيازى او نياز بندگانش را پوشانيد و روزى او به همه خلقش رسيد. و گفتند واسع غنى و وسعت وسعة به معناى بى نيازى است و فلانى از سعه خود مى بخشد يعنى از ثروت خود مى بخشد و وسع به معناى كوشش و توان مرد است مى گويند: به مقدار وسع خود خرج كن .

82 الودود :از ود گرفته شده است يعنى خداى تعالى بندگان شايسته خود را دوست دارد. يعنى از ايشان راضى مى گردد و اعمالشان را مى پذيرد و گاهى به معناى اين است كه : محبت ايشان را در دل خلق مى اندازد و مثل سخن حق است سيجعل لهم الرحمن ودا (202)يعنى رحمن براى ايشان دوستى قرار مى دهد. و شايد فعول به معناى مفعول باشد، چنانكه در مورد مهيب معنايش مهيوب است يعنى ترسناك است در اينجا نيز ودود به معناى مودود يعنى محبوب مى باشد.

83 الهادى :يعنى آنكه منت گذاشت و به هدايت خود جميع خلقش را هدايت كرد و ايشان را به نور توحيد كرامت داد. زيرا ايشان را به فطرت توحيدى خلق كرد و ايشان را به مقصود خود از خلق راهنايى نمود و با كمك عقل والهام و دلايل واعلام و نيز بواسطه پيامبرانى كه با حجت هاى موكد مويد بودند، ايشان را قدرت بر فهم آن داد ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى بينة (203)تا هر آنكه هلاك گردد، با برهان هلاك گردد و هر كس زنده و هدايت شود، از بينه و دليل هدايت گردد. و امابيان هدايت بندگان از اين آيه استفاده مى شود كه خداى تعالى حكايت كرده است فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى (204)ايشان راهدايت كرديم ولى ايشان كورى را به جاى هدايت دوست داشتند (برگزيدند) و اما اينكه ايشان را به تو توحيد كرامت و در ابتدا ايشان را بر توحيد خلق كرده : فطرة الله التى فطر الناس عليها (205)كه خداى ايشان رابر آن فطرت خلق كرد و سخن رسول خدا (ص ) كل مولود يولد عن الفطرة و انما ابواه يهودانه وينصرانه ويمجسانه : هر فرزند بر فطرت متولد مى شودو ثانيا پدر و مادرش او را يهود يانصارى و يا مجوس مى نمايند. و سپس پيامبران را فرستاد و نور دين و هدايت را گسترانيد و ثالثا تحريض و ترغيب و ترهيب نمود رابعا امداد و الطاف و توفيق بر سعادت و كمك به آن نمود و نيز خداى تعالى است كه همه حيوانات را به مصالح ايشان راهنمايى مى كند و طلب روزى را به ايشان الهام مى نمايد و راه مسرت را به ايشان مى آموزد و اينكه چگونه از آفات و مضار دورى نمايند.

84 الوفى :به معناى آنست كه به عهد وفا مى كند و وعده اش عمل مى شود.

85 الوكيل : متولى ما يعنى كسى كه به حفظ ما برپا خواست و همين معناى وكيل بر مال و ثروت مى باشد و گاهى به معناى معتمد و ملجا و توكل واعتماد والتجا نيز مى آيد و گفتند يعنى كسى كه متكفل ارزاق بندگان است و مصاحل ايشان را بر مى آورد و مى فرمايد: حسبناالله و نعم الوكيل (206)يعنى در امور ما خوب كفيلى است امور را بر مى آورد.

86 الوارث : يعنى كسى كه همه ملك ها و مالها بعد از فنا مالكان به وى مسترد مى گردد و خداى تعالى بعد از فناى همه خلق باقى است و املاك و مواريث شان ،بعد از مرگ به خدا مى رسد.

اش به همه خلق مى رسد و گاهى بر به معناى صادق مى آيد چنانكه گويندبرت يمين فلان فلانى در سوگند راستگو است (قسم فلانى راست در آمد) و صدقت فلان و بر، فلانى راست گفت .

88 الباعث :آنكه خلق را بعد از مرگ زنده مى كند و بعد از وفات باز مى گرداند وايشان براى پاداش و بقا زنده مى گردند.

89 التواب :آنكه قبول توبه مى كند وقتى بنده توبه كند از گناهان عفو مى نمايد و هر چه توبه تكرار شود، عفو هم تكرار مى گردد.

90 الجليل :و آن از جلال و عظمت است و معنايش جلال و بزرگى قدر و شان و منزلت است و عظمتى است كه همه بزرگان در مقابل او كوچك هستند.

91 الجواد :او نعمت ده ، نيكى كن و بسيار نعمت بخش و احسان كننده است و فرق بين جواد و كريم اين است كه كريم با در خواست مى دهد و جواد بدون درخواست مى بخشد و گفتند: عكس اين معناى مذكور است . جود به معناى بخشش ‍ و رجل جواد يعنى مرد بخشنده و بر خداى سبحان اطلاق نمى شود، زيرا ريشه سخاوت نرمش است مى گويند ارض  سخاويه و قرطاس سخاوى زمين نرم و كاغذ و سخى را سخى گويند چون به هنگام نيازها نرم است .

92 - الخبير :كسى است كه به دقايق و رموز اشياء و مشكلات آن واقف است فلانى عالم خبيرى مى باشد يعنى به كنه شى داناست و بر حقيقت آن مطلع است و الخبر يعنى علم مى گويى لى به خبر يعنى من آگاهم .

93 الخالق :يعنى كسى كه مبدع خلق است و ايشان را اختراع كرده است بدون آنكه نمونه اى داشته باشد خداى تعالى مى فرمايد: هل من خالق غير الله (207)آيا خالقى غير خدا موجود است ؟ و گاهى گويند مراد از خلقت اداره است چنانكه خداى تعالى در حكايت از حضرت عيسى (ع ) مى فرمايد انى اخلق لكم من الطين (208).من گل را به اندازه پرنده درست مى كنم . و خداى تعالى در حقيقت خالق و وجود دهنده آن است .

94 خير الناصرين :زياد و مكرر يارى ونصرت از وى مى رسد ،چنانكه مى گويند : خير الراحمين يعنى زياد رحمت مى كند.

95 الديان :و وى كسى است كه به بندگان پاداش و جزاى اعمال را مى دهد و الدين به معناى جزاست گفته مى شود : كما تدين تدان يعنى همانطورى كه جزاء و پاداش مى دهى به تو پاداش مى دهند.

كما يدين الفتى يوما يدان به

من يزرع الثوم لا يقلعه ريحانا

هر طور كه جوانمرد جزا مى دهد به او جزا دهند.

هر كس سير بكارد از آن ريحان برداشت نمى كند.

96 الشكور:آنى است كه طاعت كم را شكر مى گويد و به او ثواب بسيارى مى دهد و نعمت هاى بزرگ و فراوان مى دهد و به كم شكر قناعت مى كند ،خداى تعالى فرمود: ان ربنا لغفور شكور (209)پروردگار ماغفور شكور است . و چون شكر درلغت به معناى اعتراف به احسان است و خداى سبحان به بندگان نيكويى مى نمايد و به ايشان نعمت مى دهد ولى خداى سبحان چون مطيع را به خاطر طاعتش جزا فراوان مى دهد به همين خاطر پاداش به ايشان را مجازا شكر گزارى نسبت به بندگان ناميد، چنانكه به مكافات و پاداش شكر گفتند.

97 العظيم :يعنى داراى عظمت و جلال ، اين اسم غالبا به كسى كه داراى شان و جلالت قدر است گفته مى شود.

98 اللطيف :يعنى كسى كه به بندگان خود نيكى مى كند و از راهى كه نمى دانند به ايشان لطف مى كنند يعنى نرمى و مدارا مى نمايد و لطف يعنى به خوبى كردن و كرامت دادن و فلانى لطيف به مردم است يعنى به ايشان نيكى مى كند و به ايشان لطف مى نمايد و گاهى لطيف را به معناى لطف در تدبير و فعل مى گيرند، مى گويند: فلانى صنعتگرى لطيف الكف است (يعنى چيره است ) در صورتى كه وى در امر حاذق و ماهر باشد و در خبر در معناى لطيف آمده كه : او خالق مخلوقات لطيف (ظريف ) است چنانكه به عظيم ناميده شده است ، زيرا خالق مخلوقات عظيم است و گفته مى شود: لطيف يعنى هر كس كه فاعل لطف است يعنى بنده با آن به فعل طاعت نزديك مى شود و از فعل معصيت دور مى گردد.

99 الشافى :يعنى كسى كه تندرستى و شفا را روزى مى دهد بدون آنكه دوايى در كار باشد و بلا را با دعاى اندك برطرف مى كند و بر ابتلاى كوچك پاداش بزرگ مى دهد. خداى تعالى در حكايت از ابراهيم عليه السلام فرمود: و اذا مرضت فهو يشفين (210)وقتى مريض گرديدم او مرا شفاء مى دهد.

اين ها تمام اسماى حسناى الهى بود.

بدان كه : اينكه اين اسماى مخصوص را ذكر كرديم دلالت ندارد كه اسمايى غير آنها وجود ندارد، زيرا غير اين اسما در دعاهاى ايمه اطهار عليهم السلام زياد است . كه در اين اسمايى كه ما شمرديم نيست و شايد علت ذكر اسماى ياد شده اين باشد كه اين اسما بر باقى اسما مزيت و شرافت دارند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:42  توسط کریم جباری  | 

شرح اسمای 99 گانه الهی

 رسول الله (ص) فرمود خداي عزوجل را نود و نه اسم است. و كسي كه اين نود و نه اسم را اَزبر كند و بر شمارد، به بهشت رسد و داخل بهشت شود.

اِنَّ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ تِسْعَة ً وَ تَسعينَ اِسْماً مَنْ اَحَصَاها دَخَلَ الْجَنَّة َ

پيامبر اكرم (ص)

«ص 33- درس شرح‌الاسماء‌الله»

1- الله

            اسمي است خاص به ذات پاك پروردگار و جامع و صفات الوهيت و حيات ازليت و علم و قدرت براي اوست.  جمهور علماء اسم اعظم را الله مي‌دانند. (ص 34)

2- الرَّحْمنُ جَلَّ جَلالُهْ

            مي‌رساند كه بخشايش پروردگار بي حد و حصر است. سجود براي اوست. «أُسجُدُوا لِلرَّحْمنِ». (ص 34)

3- الرَّحيمُ جَلَّ جَلالُهْ

            بسيار مهربان و دو اسم «الرحمن» و «الرحيم» در يك صد و چهارده جا به شماره سوره‌هاي قرآن آمده است. و در چهار آيه، اين دو نام باهم آمده. (ص 34)

4- اَلْمَلِكُ

            پادشاه و دارنده‌ي هستي‌ها كه ملك و ملكوت در يد قدرت او و مرگ و زندگي همه و رستاخيز و شفاعت و نفع و ضرر و رزق و روزي و دل و سمع و بصر و بقاء و فناء همه كائنات در دست اوست.

            آيه مربوطه          اَنا الْمَلِكُ فَاَينَ مُلُوكُ الأرضِِ            منم پادشاه. كجا هستند پادشاهان زمين. (ص 35)

5- اَلْقـُدّوسِ:

            به معني بسيار پاك و منزه از هر عيب و نقص و جامع صفات كمال و ستوده شده به پاك و فضايل و انواع احسان.

            آيه مربوطه           سُبُّوحٌ قُدُوسٌ رُبُّ الْمَلائِكـَةِ وَالرُّوحِ. (ص 36)

6- اَلسَّلامُ جَلَّ جَلالـُهْ

            اوست كه ذات و صفات و افعالش به سلامت و پاك است. از آنچه شايسته كمال او نيست.

            آيه مربوطه:    اَللّهُمَّ اَنْتَ السَّلامُ  وَ مِنكَ السَّلامُ تَبارَكتَ وَ تَعالَيْتَ وَ ذَالْجَلالِ وَالاِكْرَامِ. (ص 36)

7- اَلْمؤمِنُ

            ايمن بخش، (اَلْمؤمِنُ) آن خدايي كه افراد ترسان و بيمناك رو به درگاه او نهند و او آنها را ايمني و امان دهد و اگر امان نباشد از هيچ‌كس و هيچ‌جا ايمني نيابند. (ص 36).

 

8- اَلْمُهَيمِنُ

            مراقب و گواه بر خلق و چيره بر همه به توانايي و نگهداري و ايستادگي كننده به حفظ اعمال و ارزاق و آجال همه. در قرآن اشاره به آيه 23 ، سوره حشر. (ص 36)

9) اَلْغَزيرُ

            چيره و غالب بر همه و تنها به عزت و شكوهمندي (اَلْعَزيزُ جَلَّ جَلالُهْ)

            قرآن           اشاره به اسم العزيز در 62 مورد. (ص 37)

10- اَلْجَبّارُ جَلَّ جَلالُهْ

            جبران فرماينده‌ي شكسته‌ها، مؤمنان دل شكسته را به مهر و عطوفتش جبران فرمايد و فرمان خود را بر همه‌ي كائنات نافذ گرداند و همه به قبول فرمان او مجبورند. (ص 37)

11- اَلْمُتَكَبِّرُ جَلَّ جَلالـُهْ

            تنها در كبريا و عظمت

            قرآن =  اَلكِبرِيَاءُ رَدَائِي وَالْعَظَمَة‌ ُ إزَارِي فَمَن نَازَعَنِي وَاحِداً مِنهُمَا قَذَفتُهُ فِي‌النّارِ.

            معني = بزرگي و عظمت به من اختصاص دارد كسي كه بخواهد در بزرگي و يا عظمت خود را شريك من سازد او را به آتش اندازم.

            اشاره به اين اسم در سوره حشر، آيه 23 . (ص 37)

12- اَلخَالِقُ جَلَّ جَلالُهْ:

            يعني آفريننده‌اي كه همه چيز را از تقدير و تدبير و علم و توانايي از نيست به هست كرد.

            روايت از امام احمد و صحيح مسلم به نقل از حضرت عايشه كه رسول خدا فرمود: خَلَقَ اللهُ المَلائِكَةَ مِن نُورٍ وَ خَلََقَ الجَانَّ مِن‌ مَارِجٍ مِن نارٍ وَ خَلَقَ آدَمَ مِمَّا وَصَفَ لَكُم.

            معني: خدا آفريد فرشتگان را از نور و جنّيان را از شعله آتش و آدم را آفريد از آنچه وصف آن براي شما فرمود. (ص 37)

13- أَلبَارِيءُ جَلَّ جَلالُهُ

            باريءُ : بر حسب اراده و به اندازة مخصوص آفريننده‌ي خداوند بارِيء آدمي است كه او را به اندازة خاص آن آفريد.

            الباريءُ : پاك كنندة خلقت از نقص.

            قرآن         در قرآن باريء همراه با خالق ( ابتدا كنندة خلقت) و المصور (صورت‌بندي كردن) آمده است. (ص 38)

14- اَلْغَفـّارُ جَلَّ جَلالـُهُ

            آمرزگار كه بارها آمرزش نصيب بندگان فرمايد و باري بعد از بار ديگر بيامرزد و عيب بندگان را بپوشد و رسوا نگرداند تا در روز حساب شرمنده نباشند.

مثنوي:               لطـف حـق با تو مداراها كـند               چون كه از حد بگذرد رسوا كند

            اَلْغَفّارُ: پنج بار در قرآن ذكر شده است.

15- اَلْقَهّارُ جَلَّ جَلالـُهْ

            بسيار چيره بر برندگانش كه كمر جباران را مي‌شكند و گردن فرعونان را خرد مي‌كند كه او تمامي يكتاست و كسي نيست كه بتاند از قهر او بيرون رود.

            قرآن: ذكر القهار 6 بار در قرآن كريم همراه با اسم الواحد.

16- اَلْوَهّابُ جَلَّ جَلالـُهْ

            بخشنده: بسيار بخشنده كه كرم و احسان او همه كاينات را در بر گرفته است. عطاي او هميشه و براي همه است.

            قرآن: رُبَّنَا لا تُزغ قُلُوبَنَا بَعدَ إذ هَدَيْتَنَا وَهَب لَنَا مِن لَذُنكَ رَحمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الوَهَّابُ.   در قرآن سه بار ذكر شده است. (ص 41)

17- اَلرَّزّاقُ جَلَّ جَلالـُهْ

            بسيار روزي دهنده كه روزي همه كس را كفايت فرموده و هر موجود زنده‌اي را روزي مي‌رساند.     «روزي خودتان و فرزندانتان براست»

            قرآن: (خطاب به پدران): نَحنُ نَرزُقُكُم و اِيَّاهُم وَ نَحنُ نَرزُقُهُمْ وَ اِيَّاكُم.

            قرآن: (خطاب به دام‌اران) وَ كَأَيٍّ مِن دابَّةِ لا تُحمِلُ رِ‍زقُهَا اللهُ يَرزُقُهَا وَاِيَّاكُم.

            چه بسيار جنبنده و جانور كه خود حامل روزي خود نيست و خدا روز آنها  شما را مي‌رساند.

18- الفتّاحُ جَلَّ جَلالُهُ

            بسيار گشايشگر، درهاي رحمت و روزي بر برندگان خود بگشايد ديده دلها را بر ديدن حق و قبول آن بگشاد.

            در قرآن: يك بار در سوره بسا آيه 26 با اسم العليم آمده است.

19- اَلعَلِيمُ جَلّ جَلالُهُ

            عليم يعني دانا ولي اين اسم در مورد خداوند يعني بسيار دانا. علم او بر همه چيز احاطه دارد و هيچ‌ چيز بر او پوشيده نمي‌باشد.

            قرآن 32 بار با اسم‌هاي اَلْحَكِيمُ، اَلسَّمِيعُ، اَلخََلاَّقُ، اَلعَزِيزُ، اَلْقَدِيرُ، اَلخَبِيرُ وَ اَلفَتَّاحُ ذكر شده است.

20- اَلقَابِِض جَلَّ جَلالُهُ

            اَلقَابِِضُ: به معني گيرنده و تنگ فرماينده روزي در برابر الباسطُ به معني فراخ فرمايندة روز و به معني قبض ارواح و گرفتن جانها و به معني اينكه همه چيز در قبض و قدرت اوست.     قرآن: خداوند وقتي بنده‌اي را دوست مي‌دارد دنيا را آزاد مي‌گيرد و او را متوجه آخرت مي‌سازد.

21- اَلْباسِطُ جَلَّ جَلالُهُ

            خدايي كه فراخ مي‌گرداند روزي بنده را و فضل و رحمتش را بر بندگان مي‌گسترد و بر همه نيروهاي آنان (جسمي مالي علمي) مي‌افزايد.

            قرآن: يَدَاهُ مَبسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ.      دو دست پروردگار گشاده‌اند. خدا انفاق مي‌كند و مصرف مي‌نمايد آنچه مي‌خواهد.

22- اَلخَافِضُ جَلَّ جَلالُهُ

            فرود آورنده، بار سنگين گناهكار را به معفرتش فرود آورد و سختي محنت زده را فرو نشاند  گشايش فرمايد.

            حديث: ترازو در دست اوست. كسي را كه خواهد بالا برد و كسي را كه خواهد پايين آورد.

24- اَلرَّافِعُ جَلَّ جَلالُهُ

            بالا برنده شايسته مدح و ثنا بلند مرتبه‌ها- بالابرندة درجه‌ها.

            قرآن: آيه 15، سوره غافر- رفيع‌الدرجات ذوالعرش: بسيار بلد مرتبه كه صفات عظمت و بزرگي او به تصوير نيايد.

25- اَلمُذِلّ ُجَلَّ جَلالُهْ

            اَلمُعِزُّ: عزت دهنده. اَلمُذِلُّ: خواري دهنده كه عزت و ذلت همه در دست اوست. سبحانه و تعالي.      قرآن: (22. آل عمران): وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَآءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَآءُ بِِِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلََي كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ.  و عزت مي‌دهد هر كسي را كه خواهد و ذلت مي‌دهد هر كسي را كه خواهد. در دست توست همه خوبي‌ها، حقاً كه تو بر همه چيز توانايي.

26- السَّميعُ جَلَّ جَلالُهْ

            بسيار شنوا كه بلند و آهسته و آهسته‌ترين را به يكسان مي‌شنود.

            قرآن:  20 بار در قرآن ذكر شده است.

27- البَحيرُ جَلَّ جَلالُهْ

            بسيار بينا كه در برابر ديدار تعالي هيچ حجابي وجود ندارد و در تاريكي‌هاي خشكي و دريا و آنچه براي آدمي ممكن‌الرؤيه يا نا ممكن است، همه را مي‌بيند.

            قرآن:  38 و 39 سوره الحاقه: فلا انتُم بِما تبصرونَ و مالا تبصرونَ.

28- اَلْحَكَمُ جَلَّ جَلالُهْ

            به معني داور، از اين راه كه حكم و داوري براي اوست و داوري و حكم اوست كه برگشت ندارد. در روز قيامت حكم و داوري براي اوست. و در دنيا مردم را به عدالت داوري دستور داده. چنان كه در آيه 58 سوره‌ نساء آمده.

            وَ اِذا حَكََمْتُم بَينَ النّاسِ اَن تَحكُمُوا بِالعَدلِ. (ص 47)

            « و موقعي كه ميان مردم داوري كنيد داوري به عدل كنيد.»

29- اَلْعدلُ جَلَّ جَلالُهْ

            دادگر كه داوري او و گفتار او و كردار او همه بر حق است. چنان كه در سوره‌ي الانفطار آيه «7».       خَلَقَكَ فَسَوَّاك فَعَدَلَكَ

            تو را آفريد و راست كرد و در وجود تو عدالت برقرار كرد. (ص 47)

30- اللّطيفُ جَلَّ جَلالُهْ

            پر لطف و مهر به صوري كه لطف و رحمت خود را در همه مخلوقات خود به كار بندد. از جايي كه بدانند يا ندانند و در قرآن اللَّطيف در دو جا همراه با الغبير آمده است. چنان كه در آيه «100» سوره‌ي يوسف، آمده:     «اِنَّ ربّي لطيفٌ لِمَا يَشَآءُ»

            محققاً پروردگارم بسيار لطيف فرماينده است به نسبت آنچه بخواهد. (ص 84)

31- اَلْخَبيرُ جَلَّ جَلالُهْ

            بسيار آگاه كه ظاهر و باطن هيچ خبري از او پوشيه نماند. نه در آسمانها و نه در زمين و به ظاهر  باطن همه چيز  همه كس آگاه است. اين اسم در قرآن شش بار آمده است.

32- اَلْحَليمُ

            بسيار بردبار كه داراي گذشت و با همه توانايي باز هم به عقوبت عاصيان نمي‌شتابد. آنان را مهلت مي‌دهد به مجرد ناداني و عصيان بندگان، رحمتش را از آنان قطع نمي‌فرمايد. روزي‌شان را مي‌رساند و مهلت‌شان مي‌دهد تا به خود آيند و دست از عصيان بردارند. مهلت مي‌دهد ولي اهمال نمي‌كند و اگر كساني عصيان را به طغيان رسانيدند آنگاه است كه عقوبت مي‌دهد، حلم و بردباري از صفات خداوند است. (ص 49)

33- اَلْعَظيمُ

            پر عظمت و بسيار با شكوه و هيبت و در بزرگي او همه بزرگان بندگانش بزرگي را از سر بدر كرده‌اند. همانطور كه در آية الكرسي آمده:

            وَ هُوَ العَليِّ‌ ُ العَظيمُ 

            و اوست خداي يكتاي بسيار بلند مرتبه پر عظمت. (ص 50)

34- اَلْغَفُورُ

            بسيار آمرزنده، بسيار گذشت فرماينده، هر بار كه بنده از روي صدق رو به درگاه او آورد و طلب آمرزش كند، او را بيامرزند، عيب بندگان را بپوشاند تا در روز حساب رسوا نشوند.  

اللهُ يَدعُو اِليَ الجَنَّةِ وَالمَغْفِرَةِ

            و خدا دعوت مي‌فرمايد به سوي بهشت و طلب آمرزش از او. (ص 51)

35- اَلشَّكُورُ

            بسيار سپاسگزار است خداي يكتاي توانايي كه اندك طاعت را به بسيار از ثواب پاداش دهد و نعمتهاي بي‌شمار ارزاني دارد و سپاس بنده را مايه‌ي ازدياد نعمت بر او قرار دهد. همانطور كه در آيه 3 سوره‌ي اسراء آمده است: 

اِنَّهُ كانَ عَبداً شَكُوراً

            مؤمناني كه به عمل خود آخرت خواهند سعي‌شان را مورد سپاس قرار داد. (ص 52)

36- اَلْعَليّ ُ

            بسيار بلند مرتبه، شايسته‌ي همة مدح و ثنا العليُّ الاَعْلَي: خداي يكتايي كه در مقام رفيع خود برتر از آن است كه بتوان آنچنان كه شايسته‌ي عظمت اوست ثناي او گفتن او آنچنان است كه خود را ستود. (ص 52)

37- اَلْكَبيرُ

            بسيار بزرگوار، كبريا به او مي‌سزد. بزرگي به ا اختصاص دارد. برتري در عظمت براي اوست. همه در برابر بزرگي او در بندگي به خاك نهاده‌اند. در برابر بزرگواري او بزرگي را از سر برون كرده‌اند. برتر و بالاتر از آن است كه خلوق بتواند با او همانندي كنند.

            كآنَ رَسُولُ اللهِ يُعَلَّمُهُم مِنَ الحُمّي وَالأوجَاعِ كُلَّها اَن يَقُولُوا: بِاسمِ بِاللهِ الكَبِيرِ اَعُوذ بِاللهِ العَظِيمِ مِن شَرِّ كُلِّ عِرقِ نَعَارٍ وَ شَرِّ حَرِّ النَّارِ). رسول الله به ايشان مي‌آموخت تا از شب و همة دردها بگويند. به نام خداي يكتاي بسيار بزرگوار پناه مي‌برم به خداي بزرگ از شر هر رگ زننده و از شر گرمي آتش. اسم الكبير در قرآن پنج بار آمده است. (ص 53)

38- اَلْحَفيظُ

            بسيار نگهدارنده،  كه نگهداري آسمانها و زمين و آنچه در آنها است و نگهداري اقوال و اعمال عباد در كتابي محفوظ است تا در روز شما بر وفق آنها ثواب و عقاب بيابند و نگهداري نظم در ميان كاينات تا مدتي ك مقرر داشت همه از حفظ و نگهداري  توانايي او است.       يوَمَ نَطوِي السَّمَآءَ كََطَيَّ السََّجِلَّ لِلكُتُبِ.

            و براي همه‌ي كاينات نگهبان قرار داد. (ص 54)

39- اَلْمُقِيتُ

            به معني رساننده‌ي قوت هر موجود و نگهدارنده‌ي هر موجود به آنچه قوام حيات و وسيله‌ي بقا او باشد. «آيه 85 ، سوره‌ي نساء.»  وَ كََانَ اللهُ عَلي كُلِّ شيءٍ مُقِيتاً.

            هميشه خدا بر همه چيز تواناست. به رسانيدن قوت هر چيز و قوام حيات آن و به سبب بقاي آن كه مقيت به عني مقتدر باشد و مقيت به معني حافظ و نگهدار و به معني شاهد و گواه بر او. (ص 54- 55)

40- اَلْحَسيبُ

            بسيار حساب گيرنده كه حساب همه در دست او است و به معني بسيار كفايت كننده.  إنَّ الله كَانَ عَلَي كُلِّ شَيءٍ حَسِيباً    « آيه 86، سوره‌ي نساء»

            حقاً كه خدا هميشه حساب همه چيز نزد اوست. (ص 56)

41- اَلْجَلِيلُ

            بسيار شكوهمند كه جلال و عظمت و صفات كمال را جامع است. (ص 57)

42- اَلْكَريمُ

            بسيار كرم‌دار، بسيار گشاده دست به معني دائم‌المعروف، هميشه احسان فرماينده و بي‌شمار عطا و دهش، او از اين رو كه نعمت‌هاي او از شمار بيرون است و خزائن و گنجينة نعمتها نزد اوست، انفاق مي‌كند هرگونه ك بخواهد تا بندگان رو به درگاه او آورند.      وَ إن تَعُدُّوا نِِعمَةَ‌ َ اللهِ لا تُحصُوها 

            اگر بخواهيد نعمتهاي خدا را بشماريد نتوان شمردن. (ص 58)

43- اَلرَّقيبُ

            بسيار مراقب و نگهبان بدين معني كه هيچگاه بندگان خود را فراموش نفرمائيد و هيچ كارشان بر او پنهان نماند، بندگان و كارهايشان را زير نظر دارد، همه را مي‌بيند  نگه‌ مي‌دارد.

            و كَانَ اللهُ عَلَي كُلِّ شَيءٍ رَقيِباً.

            خدا هميشه بر همه چيز نگبان است. همه چيز زير نظر اوست. (ص 59)

44- اَلْمُجيبُ

            به اجابت رساننده‌ي دعاي عا كننده، شنوندة دعاي دعا كننده  دهنده خواهش او كه دعا از سه حال بيرون نيست: يا اجابت شود، يا ثواب آن براي آخرت دعا كننده ذخيره شود، ا بلايي از او دفع شود. «آيه 186 سورة بقره»

            وَ اِذَا سَأَلَكَ عبَاديِ عَنِّ فَاِنّي قَريبٌ اُجيِبُ دَعوَة الدَّاعِ اِذَا دَعَانِ.   من به بندگانم نزديك هستم. دعاي دعا كننده را به اجابت رسانم. (ص 59 60)

45- اَلْواسِعُ

            خدايي كه پهناور است فضل او، مغفرتش بيكران است و فضل او نامتناهي است و علم او به همه چيز احاطه دارد.         آيه 255 سوره بقره: اِنَّ اللهَ وَاسِعٌ عَليِمٌ

            « خداي يكتا محققاً پهناور است فضل او و دانا است به كسي كه مستحق رحمت و فضل اوست». (ص 60)

46- اَلْحَكيمُ

            پر حكمت كه علم ازلي او به گذشته و آينده محيط است و بر همه چيز آگاه است و كارا را به حكمت به انجام مي‌رساند و حكم و فرمان او برگشت ندارد. (ص 61)

47- اَلْوَحود

            بسيار دوست دارنده كه اهل طاعتش را دوست دارند و رضايت از آنان دارد و آنان را بستايد و ميانشان مهر و محبت برقرار گرداند و الودود: بسيار دوست داشته شده به سبب بسياري احسان و نعمتها و رحمتش كه شايسته‌ي محبت اوست و ثنا و ستايش براي اوست  اسم الودود يك بار در قرآن آمده است.

            اِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا  وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجعَلُ لَهُمُ الرَّحمنُ وُدّاً.  وعده فرمود كه مردمي كه ايمان آورده عمل كنند آنان را محبوب گرداند. (ص 62)

48- اَلْمَجيد

            داراي مجد و عظمت كه شرف ذات و جمال فعل و حسن خصال و كرم بي‌پايان و مناعت فرمان كه هيچ‌كس نتاند فرمان ا و را خلاف كند و استحقاق كامل صفات مجد و عظمت همه را جمع فرمود باشد و بني‌آدم نافرماني مي‌كند در آنچه اختيار فعل و ترك آن به او سپرده باشد و در همين نافرماني هم عقوبتي كه ملازم نافرماني او است نافرماني او را به هيچ مي‌سازد.

وَ هُوَ الغَفُورُ الوَدوُدُ ذُوالعَرشِ المَجيِد.

            و اوست آمرزگار بسيار دوست دارنده اهل طاعتش را صاحب عرش، او است داراي مجد و عظمت. (ص 63)

50- اَلْْبَاعِثُ

            فرستنده‌‌ي پيغمبران، تا مردم را به سوي ايمان به خداي يكتا دعوت كند و نده كننده مردگان و بيرون آورنده‌ي آنها از قبرهاي‌شان، خدايي كه زندگي داد و پس از زندگي مرگ داد پس از مرگ هم دوباره زندگي مي‌دهد. (ص 64)

51- اَلشَهيدُ

            حاضر و گواه و آگاه، كه او سبحانه هيچ چيز بر او پنهان نمي‌ماند بر سر همه حاضر است بر كار همه آگاه است و گفتار همه را مي‌شنود. آيه 4 سوره الحديد.

            وَ هُوَ مَعَكُم اَينَمَا كُنتُم وَ اللهُ بِمَا تَعمَلونَ بَصِيرٌ. و او تعالي با شما است هر جا كه باشيد و به آنچه مي‌كنيد بينا است. (ص 65)

52- اَلْحَقّ ُ

            پاينده و پايدار كه هيچگاه نابودي به آن درگاه راه نيابد، در مقابل باطل كه نابود و ناپايدار است. «آيه 22 سوره‌ي يونس». 

فَذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمُ الحَقُّ :  آن است پروردگار شما حق تعالي، بعد از حق چيست به جز گمراهي. (ص 66)

53- اَلْوَكيلُ

            واگذار كردن كار همه بندگان به او، به تدبير مصالح‌شان قيام فرموده و روزي همه را تكفل نموده و به حال همه آگاه است به بندگان دستور داد كه به فرمان او عمل كنند و كارهاي خود را به او  واگذارند كه نعمت و فضل با آنان همراه مي‌دارد و از رسيدن به ايشان نگهداريشان فرمايد. (ص 67-68)

54- اَلقَوِيّ ُ

            توانايي كه تمام قوت‌ها براي اوست.

            و هُوَ اَلْقَويّ‌ ُ اَلْعزيزُ: كه قدرت و عزت همه‌اش براي اوست.

 

55- اَلْمَتينُ

            بسيار قوي كه هيچ‌گاه عجز و سستي به كار او راه نيابد. در قرآن مجيد اسم‌المتين يك بار آمده.  در آيه 58 سوره‌ي ذاريات.  اِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُوالقُوَّةِ المَتينُ.

            حقاً كه خداي يكتا است كه او است بسيار روزي رسان و صاحب قوه و قدرت و او است بسيار محكم كار و بسيار قوي كه هيچگاه ضعيف و زبوني به كار او راه نيايد، آفرينش اين همه كاينات نه بر وي سنگين آمد و نه او را خستگي دست داد». (ص 69)

56- اَلْوَلِيّ ُ

            دارنده تدبير كائينات و متوالي امور عباد و رحمت آورنده و سر رشته‌دار امور كاينات و ياري دهنده‌ي دوستان و مورد مهر و رحمت قرار دهنده‌شان.

آيه 9 سوره شوري:

اَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ اَوليَآءَ فَاللهُ هُوَ الوَلِِِيُّ وَ هُوَ يُحيِ المَوتَي وَ هُوَ عَلَي كُلَّ شِيءٍ قَدِيرٌ.

آيا غير از خدا دوستاني براي ياري دادن و رحمت آوردن گرفته‌اند، غير از خدا نه مالك رحمت است و نه تدبير امور عباد به دست دارد. الله است ك او ياري دهنده و رحمت آورنده و متولي امور عبادت است و او است كه مردگان را زنده مي‌كند و او بر همه چيز توانا است. (ص 71)

57- اَلْحَميدُ

            شايسته‌ي همه‌ي ستايش‌ها كه صفات جلال و جمال و كمال همه شايسته به او است و كسي را ياراي ستايش ذات پروردگار نبود اگر نه اين بود كه خود بندگان را بر آن داشت.  لَهُ مَا فِي‌السَّمَواتِ وَ مَا فِي الاَرضِ وَ اِنَّ اللهَ لَهُوَ الغَنِيُّ الحَمِيدُ. (ص 72)

58- اَلْمُحصي

            دانا به مقادير حوادث و به احوال كاينات آنچه خلق از آن آگهي دارند و آنچه از آن آگاهي ندارند به شمار نفس و حساب روزي كاينات دانا است، گواه است بر گذشته و آينده، مخلوقات را بر شمرد و شمار فرد فردشان دانست و شمار اعمال‌شان در كتابي كه هيچ خرد و بزرگي را ترك نمي‌كند ثبت نمود و روز قيامت آن كتاب پديدار كند تا بدكاران را سزاي بدي‌شان رساند و نكوكاران را بهشت پاداش دهد.   «آيه 6 سوره المجادله.»

            اَحصَاهُ اللهُ و نَسُوهُ:  خداي همه‌ي اعمالشان را بر شمرد و ثبت فرمود. (ص 74)

59- اَلْمُبِديءُ جَلَّ جَلالُهْ اَلْمُبِِديءُ: « كانَ اللهُ و لَمْ يَكُنْ شيءٌ غَيرُهُ»

            «خدا بود و هيچ چيز ديگري نبود»

            خدا به قدرت خود كاينات را آغاز داد و از نيست به هست كرد و به وجود آورد. زمين  آسمان آفريد و پيش از آن دو، ما را آفريد و عرش را بر ما نهاد و قلم آفريد تا بنويسد آنچه را كه ارادة به وجود آوردن آن فرمود، ملائكه را از نور آفريد و جن را از شعلة آتش آفريد و آدمي را از خاك آفريد. (ص 75)

60- اَلْمُعيدُ

            برگرداننده به حالت قبل، كه بعد از زندگي به مرگ رساند و بعد از مرگ دوباره به زندگي جاويد رساند.   «آيه 28 سوره‌ي بقره.»  «كَيفَ تَكفُرُونَ بِاللهِ وَ كُنتُم اَمواتاً فَأَحيَاكُم ثُمَّ يُمِيتُكُم ثُمَّ إلَيهِ تُرجَعُونَ.»  چگونه كفر مي‌آوريد به خداي يكتا و مرده بوديد و او شما را زنده كرد پس از آن شما را مرگ دهد پس از آن شما را زنده كند پس از زنده شدن‌تان به سوي خدا بازگشت داده مي‌شويد. (ص 75)

61- اَلْمُحيِ

            زنده گرداننده، جسد را به دميدن روح در آن زنده گرداند زمين را به فرو ريختن باران زنده گرداند تا روزي بروياند، دلها را به نور ايمان زنده گرداند. (ص 76)

62- اَلْمُمِيتُ

            مرگ دهنده، زندگي را از زنده بگيرد تا جسمي بيجان و بي‌حركت گردد از زمين زندگي را مي‌گيرد تا خاكي خشك بي‌گياه بماند و دلهاي بد انديش را از نور تهي مي‌سازد تا سنگدل و يا سخت‌تر از سنگ شد حيات را او مي‌دهد و مرگ را هم او مي‌دهد و پس از مرگ، نيز زندگي دهد.  در آيه 2 سوره الملك: 

خَلَقَ المَوتَ وَ‌الحَيَاةَ لِيَبلُوَكُم أَيُّكُم اَحسَنُ عَمَلاً.   «خداي يكتا آفريد مرگ و زندگي را تا شما را بيازمايد كدام يك از شما نكوتر است در كردار». (ص 76)

63- اَلْحَيّ ُ

            اَلدّائمُ البَاقِي، هميشه زنده و بيدار كه نه مرگ او را دست مي‌دهد و نه خواب به او مي‌رسد و نه چرت زدن او را دست مي‌دهد. (ص 78)

64- اَلْقَيّومُ

            ايستادگي فرماينده به تدبير همه، كه ملك و ملكوت و كاينات همه به تدبير او است، ايستادگي فرماينده به تدبير همه و بي‌نياز از همه و همه نيازمند اويند.

            اَللهُ لا اِلهَ اِلاََ هُوَالحَيُّ القَيُّومُ لاَ تأخُذُهُ سِنَة ٌ وَ لاَ نَومٌ.

            خداي يكتا است كه نيست معبودي به حق مگر ا خداي يكتاي هميشه زنده و دائم‌البقا و هميشه ايستادگي فرماينده به تدبير كاينات نه چرت زدن ا را دست مي‌دهد و نه خواب او را ست مي‌دهد. (ص 78)

65- اَلْواجِدُ

            يابنده به معني مالك و دارندة همه آنچه در وجود است و تانا بر هر موجود همه چيز در دسترس او، و او بي‌نياز از همه آنچه در صفحة وجد است مملوك و مخلوق و مقهور او است، هيچ چيز از فرمان او نتواند برون شدن و هيچ چيز نتواند بر او پنهان ماندن، نزديك به همه و همه در زير نظر او. (ص 79)

66- اَلْمَاجِدُ

            داراي مجد و عظمت، الماجد و المجد هر دو دلالت بر مجد و عظمت و بخشايشگري مي‌كنند كه كرم بسيار و فضل عضيم دارد. كسي مي‌تواند از مجد و عظمت بهره‌اي بيابد كه خداي يكتا به او عنايت فرمايد. (ص 80)

67- اَلْواحِدُ

            يكتا در ذات و يكتا در صفات ك او تعالي الواحِدُ الاَحَد: يكتاي يكتا است نزاد و زاده نشد و نبود همتاي او كسي.      لَمْ يَلِد وَ لَم يُولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُواً اَحَدٌ. (ص 80)

68- اَلْصَّمَدُ

            يعني خدايي كه مقصود همه است، همه در حاجات و سختيها رو به درگاه ا آورند و چارة كار خود از او خواهند او است آقايي كه همة صفا جلال و كمال در او جمع است و نياز همه به او است و چاره ساز همه او است. آنچه به دعا و نيايش از او خواهند عطا فرمايد.   «سوره اخلاص»              قُلْ هُوَاللهُ اَحَدٌ اللهُ الصَّمدُ. (ص 81- 82)

69- اَلْقادِرُ

            دارنده توانايي، توانا بر همه چيز. (ص 82)

70- اَلْمُقتَدِرُ جَلَّ جَلالُهْ

            نشان دهنده‌ي قدرت و توانايي و انجام دهنده‌ي آنچه بخواهد به تقدير، آن از روي حكمت و دانايي. (ص 83)

71- اَلْمُقَدَّمُ

            به جلو اندازنده، در آفرينش آنچه را كه به حكمت مقدم داشت  اوليا و مقربين را به اطاعت خود مقدم داشت. (ص 84)

72- اَلْمؤَخَّرُ

            به دنبال اندازنده، در آفرينش آنچه را كه حكمت در تأخير آن دانست مؤخر ساخت و شهوت پرستان را از مقامات مقربين مؤخر ساخت، كه جلو انداختن و به دنبال انداختن همه در دست او است. (ص 84)

73- اَلاوَّلُ

            يعني هميشگي و پيش از همه چيز، كه براي او ابتدا و آغازي نبوده او پيش از همه بوده و هميشه بوده است. «ص 85)

74- اَلآخِرُ

            يعني هميشگي و بعد از همه چيز، كه براي او پااني نيست، همه چيز را فنا دست مي‌دهد و او سبحانه باقي و برقرار  وارث همه. (ص 85)

75- اَلظَّاهِرُ

            آشكار و بالاي همه چيز به قدرت و تواناييش، آاني كه ديده و بينش دارند هرچه را كه ببينند قدرت آفريده در آفرينش آن را آشكار بينند و هر ذره‌اي از ذرات وجود دلالت مي‌دهد بر وجود خداي احد الاحد موجود كل موجد. (ص 87)

77- الوَالِي جَلَّ جَلالُهُ

كسي كه سر رشته‌ي امور خلق در دست او است مخلوقات را آفريد و سر رشته داراي امور آنان را به دست گرفت. هرگونه تصرفي در آنها بخواهد انجام مي‌دهد.   قرآن: اَللهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا  (خداوند متولي امور مردم با ايمان است).

«بقره، 257». (ص 88- 89).

78- اَلْمُتعالي - جَلَّ جَلالُهُ

            در منتهاي رفعت و علو، ك فهم رفعت و علو او از تصور بشر بيرون است، نه چشم را توانايي احاطه به او است و نه عقل را ياراي ادراك حقيقت او است.

            قرآن:   عَالِمُ الغَيبِ وَ‌الشَّهَادَةِ الكَبِيرُ المُتَعَالِ. 

«آيه 9 سوره رعد». (ص 89)

79- اَلْبِرّ ُجَلَّ جَلالُهُ

            بسيار نيكوكار به بندگانش كه احسان او همه‌ي بندگان را فرا گرفته، و از فضل و احسان او است كه خوبي را يك به ده نوشت و بدي را يك به يك.

            قرآن:    اِنَّا كُنَّا مِن قَبلُ نَدعُوهُ هُوَ البَرُّ الرَّحيمُ.

                                            «آيه 28 (طور)». (ص 90)

80- اَلتَّوّابُ جَلَّ جَلالُهْ

            بسيار قبول فراينده‌ي توبه‌ كنندگان . خداي متعال مي‌داند ك غير او كسي نيست كه توبه بندگان را بپذيرد  جبران خاطر مؤدمن خطا كرده و دل شكسته نمايد غير او سبحانه.  قرآن:  اِنَّ اللهَ يُحبُّ التَّوّابينَ وَ يُحبُّ الْمُطَهَّريِنَ. «آيه 222 سوره بقره».

81- اَلْمُنتَقِمُ جَلَّ جَلالُهُ

            انتقام گيرنده بدين معني كه كمر جباران و گردنكشان را بشكند. وقتي كه آنان را مهلت داد و به وسيله‌ي پيغمبران و مصلحان آنان را از ادامه‌ي ظلم و كفر و عصيان برحذر داشت و نشنيدند آنگاه است كه آنان را دچار عقوبتي كمر شكن مي‌كند.     قرآن:   أَلَيسَ اللهُ بِعَزيزٍ ذِي انتِقَامٍ.    «آيه 37، سوره زمر».

82- اَلْعَفُوّ ُُجَلَّ جَلالُهْ

            بسيار گذشت فرماينده. بدي‌هاي بندگان را محو مي‌فرمايد. و از گناهانشان گذشت مي‌فرمايد.  

قرآن: يَسْألُونَكَ ماذَا يُنفِقُونَ قُل العَفْوَ.  «آيه 219 سوره بقره». (ص97- 98)

83- اَلْرَّؤُفُ جَلَّ جَلالُهُ

            پر رأفت بسيار نكوكار بسيار مهبران كه رحمت او همه خلق را فرا گرفت و احسان او همه را در بر گرفت. (ص 98)

84- مَالِكُ‌الْمُلْكِ جَلَّ جَلالُهُ

            دارنده هستي‌ها از ملك و ملوك و هرچه هست مملك مخلوق اوست. ايجاد و اعلام و باقي گذاشتن  عصا و منع و عزت و خوار ساختن همه در يد قدرت اوست.

قرآن:     مالِكِ يومِ الدّْينِ. (ص 100)

85- ذوالجلالِ والاِكرامِِ جَلَّ جَلالُهْ

            دارنده شكوه و بزرگواري و دارنده عظمت و كبريايي كه جلال و عظمت و كبريا و هيبت و نفوذ فرمان همه براي اوست.

رسول خدا:  در دعاي خود يا ذي‌الجَلالِ والاِكْرامْ را ترك نكنيد. (ص 101)

86- اَلْمُقسِطُ ُجَلَّ جَلالُهْ

            خداي دادگر كه به حق و عدالت فرمان مي‌راند و حق مظلوم از ظالم باز ستاند.  قرآن:   وَ يَا قَومِ المِكيَالَ وَ المِيزَانَ بِالقِسطِ.  «آيه 85، سوده هود». (ص 102)

87- اَلْجامِع ُجَلَّ جَلالُهْ

            جمع آورنده‌ي مردم در روز قيامت، جگمع كننده ميان اشياء مختلف چنان كه آسمان و زمين و آنچه در آن دو هست و ميان هوا و آب  پوست اجتماع قرار دارد.

88- اَلْغََنيّ ُجَلَّ جَلالُهْ

            غني به ذات و صفاتش بي نياز از هر چيز ديگر غير او هر چه هست نيازمند به اوست و او بي‌نياز است از همه.

قرآن:   فإنَّ اللهَ غَنِيٌ حَمِيدٌ          فَإنَّ اللهَ لَغَنِيٌ حَمِيدٌ       فإنَّ ربّي غَنِيٌ كَرِيمٌ.

                       « آيه 8 ، ابراهيم»               « آيه 97، ال عمران»          «آيه 40، سوره النمل».

89- اَلْمُغْني جَلَّ جَلالُهُ

            بي‌نياز و توانگر سازنده خداي يكتا و بي‌همتا كه از جود و كرم و فضل خود بنده را توانگر گرداند.      قرآن:  وَ وجَدَكَ عَائِلاً فَأَغنَي. «آيه 9 الحشر». (ص 107)

90- اَلْمانع ُجَلَّ جَلالُهْ

            حامي و نجات دهنده و ياري كنند و بازدارنده.

قرآن:   مَنَّاعٍ لِلْخَيرِ مُعتَدٍ أَثِيمٍ.  «آيه 12- القلم».  (ص 109)

91- اَلضَّارُ جَلَّ جَلالُهْ

            ضرر رسان و نفع رسان اگر به وجود كائنات نظر شود نفع و ضرر در آنها والله اعلم باهم‌اند آدمي كه از روز تولد به طرف مرگ مي‌رود تا روزي كه مرگ او فرا رسد رفتن او به طرف مرگ به زيان او است اما رسيدن به جواي و به دست آوردن تجارت زندگي و آراسته شده به علم و رسا شدن فكر او به نفع او است. (ص 110)

93- اَلنّورُ جَلَّ جَلالُهْ

            صفت ذات خداي يكتا كه به ضد آن متصف نشود.

قرآن: اللهٌ نُورُ السَّمواتِ وَالاَرضِ.   

                          «آيه 35- النور». (ص 115)

94- اَلْهادي ُجَلَّ جَلالُهْ

            خداي يكتايي كه بندگانش را به سوي عبادت خودش راهنايي فرمود.

قرآن:  اللهُ يَجتَبِي إلَيْهِ مَن يَشآءُ وَ يَهْدِيَ إِلَيهِ مَن يُنِيبُ.

«آيه 13 سوره الشورا». (ص 117)

95- اَلبَِّديعُ جَلَّ جَلالُهْ

            به معني پديد آورنده همه چيزها بدون اينكه نمونه‌اي از آنها پيش بوده باشد. (ص 118)

 

 

96- اَلْباقي ُجَلَّ جَلالُهْ

            هميشه زنده و هميشه برقرار كه مر گ به سوي او راه ندارد و موجود به ذات خود است. (ص 120)

97- اَلْوارِث ُجَلَّ جَلالُهْ

             خداي يكتايي كه ميراث بر آسمانها و زمين است.  

قرآن:  واحد الاحد حي لايموت. (ص 122- 123)

98- اَلرَّشيدُ جَلَّ جَلالُهْ

            خداي يكتايي كه همه اقوال و افعال او پر حكمت است. (رَشَدَ يَرْشُدُ رُشْداً). (ص 124)

99- اَلصَّبورُُجَلَّ جَلالُهْ

            بسيار بردبار و پر صبر، خداي يكتايي كه به عقوبت عاصيان نشتابد آنان را مهلت دهد. تا به خود آيند و در عواقب معاصي بينديشند و توبه كنند.

            به قول صاحب مثنوي:

لطف حق با تو مداراهـا كند            چونكه از حد بگذرد رسوا كند            (ص 126)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:39  توسط کریم جباری  | 

شرح أسماء الله الحسنى

أسماء الله الحسنى

 

1: الملك 2:القدوس 3: السلام 4: المؤمن
5: المهيمن 6: العزيز 7: الجبار 8: المتكبر
9: الغفار 10: القهار 11: الوهاب 12: الرزاق
13: الفتاح 14: العليم 15:القابض الباسط 16: المعز المذل
17: الخالق 18:البارئ المصور 19: اللطيف 20: العدل
21: الحليم 22: الشكور 23: الكريم 24: الحكيم
25: الحق 26: الودود 27: التواب 28: الهادي
29:الرحمن الرحيم 30: الكبير 31: البديع 32: الصبور
33: الله 34: النور 35: الحفيظ 36: الولي
37: المحصي 38: الخبير 39: مالك الملك 40ذو الجلال والإكرام
41: الضار النافع 42: الرقيب 43:الخافض الرافع 44: الحسيب
45: المقيت 46: الجليل 47: المجيب 48: الوكيل
49: الواسع 50: الواحد 51: الحي 52: القيوم
53: الأول الآخر 54: الظاهر الباطن 55: السميع 56: البصير
57: الرؤوف 58: الغفور 59: المنتقم 60: العلي
61: الصمد 62: العظيم 63: الحكم 64: الشهيد
65: الغني والمغني 66: العفو 67: الجامع 68: الواجد
69:المبدئ المعيد 70: الحميد 71: البر 72: الباعث
73: القادر المقتدر 74: الماجد المجيد 75: المحيي المميت 76:المقدم المؤخر
77: المانع 78: المقسط 79: الوالي 80: الباقي
81: الرشيد 82: الوارث 83: القوي المتين 84: المتين
85: الستار 86: الرب 87- الحافظ 88: الأكرم
89: المضل 90عالم الغيب والشهادة 91: المدبر 92: الشافي
93: المسخر 94: المريد 95: هو الله 96: المصطفي
97: الديان 98: العالم 99: المبين 100: مؤتي الحكمة
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:34  توسط کریم جباری  | 

تبیین اسمای الهی ــ فیض کاشانی ــ علم الیقین

در اسماء حسناى خداى متعال 
و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها
(اعراف /180)
((و خدا را بهترين نامهاست ، پس او را بدانها بخوانيد.))
فصل 1. معانى اسم 
(1 - لفظ): اسم ، چيزى است كه بر ذاتى كه موصوف به يك صفت معينى است دلالت مى كند، مانند لفظ ((رحمن )) كه دلالت دارد بر ذاتى كه متصف به رحمت است ، و ((قهار)) كه دلالت دارد بر ذاتى كه داراى قهر است و همين طور...
(2 - ذات موصوف ): و گاهى اسم بر خود ذات به اعتبار اتصافش به آن صفت اطلاق مى گردد، (248) از اينرو اسم ، به اعتبار هويت و وجود، عين مسمى مى باشد هر چند كه به اعتبار معنا و مفهوم غير مسمى است ، چه يكى از آنها مقيد و ديگرى غير مقيد است ، مانند اينكه صفات خداى متعال به اعتبارى عين ذات مقدسش و به اعتبارى غير آن است . و اسماء لفظى بنا به اطلاق دوم اسماء اسماء مى باشند.
و از مولايمان حضرت رضا عليه السلام سؤ ال شد از اسم كه آن چيست ؟ فرمود: صفتى است براى موصوف .(249)
اين لفظ محتمل هر دو معناست ، اگر چه در معناى دوم ظاهرتر است .
(3 - مفهوم لفظ): و گاهى اسم بر آنچه از لفظ فهميده مى شود - يعنى معناى ذهنى مفهوم- اطلاق مى شود (250)، و به همين معناست آنچه در ((كافى )) به سند حسن از هشام بنحكم روايت شده كه از مولايمان امام صادق عليه السلام از اسماء خداىمتعال و اشتقاق آنها پرسيد كه ((الله )) از چه چيز مشتق است ؟ گويد: امام به من فرمود:
اى هشام ، ((الله )) از ((اله )) (پرستيدن ) مشتق است و اله مقتضاى وجود ماءلوه (معبود) است ، و اسم غير مسمى مى باشد، پس هر كه اسم را بدون معنا بپرستد تحقيقا كافر شده و چيزى را نپرستيده است . و هر كه اسم و معنا هر دو را بپرستد تحقيقا كافر شده و دو چيز را پرستيده است .(251) و هر كه معنا را بدون اسم بپرستد اين همان توحيد است . اى هشام ! آيا فهميده اى ؟ گويد: گفتم : بيشتر بفرماييد.
فرمود: خدا را نود و نه اسم است ، پس اگر همان مسمى بود در نتيجه هر اسمى خدايى جداگانه بود! ولى (اينطور نيست بلكه ) ((الله )) معنايى است كه با اين اسامى بر او دلالت مى شود و همه اين اسامى غير خود او مى باشند. اى هشام ، ((نان )) اسم ماءكول و چيزى است كه خورده مى شود (252) و ((آب )) اسم مشروب و چيزى است كه نوشيده مى شود، و ((پيراهن )) اسم ملبوس و چيزى است كه پوشيده مى شود، و ((آتش )) اسم چيزى است كه مى سوزاند. اى هشام ، آيا فهميدى به گونه اى كه بتوانى دشمنان ما را دفع كرده و به جنگ آنان بروى ، آنان كه غير خدا را با او شريك گرفته اند؟!
گويد: گفتم : آرى ، فرمود: اى هشام ، خداوند تو را بدان سود بخشد و پايدارت بدارد. هشام گويد: به خدا سوگند، تا حال كه اينجا ايستاده ام هيچ كس در مساءله توحيد مرا مقهور خود نساخته است .(253)
و نيز به همين معناست روايتى كه در ((كافى )) و ((توحيد)) با سندشان از امام صادق عليه السلام منقول است كه فرمود:
هر كه خدا را با توهم (تصور مفهوم اسم ) بپرستد كفر ورزيده ، و هر كه اسم را بدون معنا بپرستد باز هم كفر ورزيده . (254) و هر كه اسم و معنا هر دو را بپرستد شرك ورزيده ، و هر كه معنا را با توجه به وقوع و دلالت اسماء بر او و با صفاتى كه خودش خود را بدانها وصف نموده بپرستد، پس در نهان و آشكار وجودش دلش بدان معتقد و زبانش بدان گويا باشد، چنين كسانى مؤ منان حقيقى اند. (255) و در لفظ ديگرى : چنين كسانى اصحاب حقيقى اميرمؤ منان عليه السلام اند.(256)
پس مراد از اسم در اين دو خبر، آن چيزى است كه از لفظ فهميده مى شود، و مراد از معنا آن چيزى است كه لفظ بر آن صادق است . پس اسم امر ذهنى و معنا امر خارجى است كه همان مسمى مى باشد و اسم غير از مسمى است ، زيرا مثلا انسان در ذهن (مفهوم انسان ) انسان نيست و جسمانيت ، حيات ، حس ، حركت ، نطق و هيچ يك از خواص انسانيت را ندارد. در اين بيان خوب دقت كن تا معناى حديث را دريابى ، و يارى از خداست .
فصل 2. اسماء حسناى خدا 
در كتاب ((توحيد)) با سند خود از مولايمان امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش ، از اميرمؤ منان عليه السلام روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداى متعال را نود و نه اسم است - صد تا يكى كم -، هر كه آنها را احصاء كند (257) داخل بهشت گردد. و آنها عبارتند از:
الله 1، واحد 2، احد 3، صمد 4، اول 5، آخر 6، سميع 7، بصير 8، قدير 9، قاهر 10، علىّ 11، اعلى 12، باقى 13، بديع 14، بارى 15، اكرم 16، ظاهر 17، باطن 18، حى 19، حكيم 20، عليم 21، حليم 22، حفيظ 23، حق 24، حسيب 25، حميد 26، حفى 27، رب 28، رحمن 29، رحيم 30، ذارى 31، رزاق 32، رقيب 33، رئوف 34، رائى 35، سلام 36، مؤ من 37، مهيمن 38، عزيز 39، جبار 40، متكبر 41، سيد 42، سبوح 43، شهيد 44، صادق 45، صانع 46، طاهر 47، عدل 48، عفو 49، غفور 50، غنى 51، غياث 52، فاطر 53، فرد 54، فتاح 55، فالق 56، قديم 57، ملك 58، قدوس 59، قوى 60، قريب 61، قيوم 62، قابض 63، باسط 64، قاضى الحاجات 65، مجيد 66، مولى 67، منان 68، محيط 69، مبين 70، مقيت 71، مصور 72، كريم 73، كبير 74، كافى 75، كاشف الضر 76، وتر 77، نور 78، وهاب 79، ناصر 80، واسع 81، ودود 82، هادى 83، وفى 84، وكيل 85، وارث 86، بر 87، باعث 88، تواب 89، جليل 90، جواد 91، خبير 92، خالق 93، خيرالناصرين 94، ديان 95، شكور 96، عظيم 97، لطيف 98، شافى 99.(258)
و با سند خود از مولايمان امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش ‍ عليهم السلام روايت كرده كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداى بزرگ را نود و نه اسم است ، هر كه خدا را با آنها بخواند دعايش را مستجاب كند، و هر كه آنها را احصا كند داخل بهشت گردد.(259)
اين حديث را عامه نيز با اسانيد متعدد با اختلاف در بعضى الفاظ و جايگزين ساختن برخى اسماء به جاى برخى ديگر در رواياتى كه متضمن تفصيل است ، روايت كرده اند. و در بعضى از آنها اضافه كرده است : ((خداوند فرد (طاق ) است و فرد را دوست دارد)) (260).
و اينكه اين عدد (نود و نه ) ذكر شده - با اينكه اسماء خداى متعال آن گونه كه از تتبع كتاب و سنت استفاده مى شود بيش از اين است به اندازه اى كه به ضبط و شماره در نمى آيد - يا به جهت ويژگى داشتن اين عدد است كه با احصاء آن دخول در بهشت و استجابت دعا حاصل مى گردد، يا به خاطر آن است كه اين اسماء با داشتن فضل و برترى بيشتر از ساير اسماء ممتاز است ، زيرا اينها جامع انواع معانيى هستند كه خبر از جلال الهى مى دهند و ساير اسماء اين جامعيت را ندارند.
همچنين بايد هر كدام داراى معنايى باشد كه در ديگرى نباشد هر چند كه اين تفاوت به دلالت بيشترى باشد كه ديگرى آن دلالت را نداشته باشد، مانند ((غنى )) و ((ملك ))، كه ((غنى )) كسى است كه به چيزى محتاج نيست ، و ((ملك )) كسى است كه به چيزى محتاج نيست و همه چيز به او محتاج است . پس ((ملك )) معناى ((غنى )) را با يك زيادتى مى رساند. و همچنين است ((عليم )) و ((خبير))، زيرا ((عليم )) تنها بر علم دلالت دارد و ((خبير)) بر علم به امور باطنى دلالت مى نمايد.
و بسا كه ما نتوانيم خصوص وجه افتراق ميان هر دو اسم را مشخص سازيم هر چند كه در اصل فرق ميان آنها ترديد نخواهيم داشت ، مانند ((عظيم )) و ((كبير))، زيرا در لغت عربى هيچ كدام از اين دو جاى ديگرى به كار نمى رود، مثلا گفته نمى شود: ((فلانى سنش عظيم تر است )) به جاى ((فلانى سنش بزرگتر است )). و در حديث قدسى وارد است : العظمة ازارى ، و الكبرياء ردائى (261)، كه ميان آندو فرق گذاشته فرقى كه دلالت بر تفاوت مى كند هر چند آن تفاوت را مشخصا نشناسيم .
علت اينكه تفاوت را لازم دانستيم اينست كه اسامى به خاطر داشتن حروف بيشتر يا مخارج اصوات خود معناى اضافه اى پيدا نمى كنند بلكه زيادتى معنا به جهت مفهومها و معانى آنهاست ، از اين رو روا نيست كه مترادف محض باشند چون تحت عدد مخصوصى در آمده اند، هر چند كه اسماء خداوند از نظر معنا برخى از آنها در تحت برخى ديگر مندرج مى باشد مانند آنكه ((نافع )) تحت ((لطيف )) و ((مانع )) تحت ((قهار)) مندرج است و...
و تمام اسماء خدا تحت اسم ((الله )) مندرج اند زيرا ((الله )) شامل جميع صفات الهى است . و اسم اعظم در ميان اينها مستور است مگر از اهلش ، و آن را خواصى عجيب و آثارى غريب و تناسبهايى با نفوس و تاءثيراتى در آنهاست چه به صورت ذكر باشد يا نوشتن يا وفق (دعانويسى ) يا همراه داشتن ، البته با شرايط ويژه اى كه گروهى از اهل اين فن در كتابها و تاليفات خود ذكر نموده اند.
فصل 3. معناى احصاء اسماء و شرح اسماء الله 
شيخ فقيه صدوق محمد بن على بن بابويه قمى رحمة الله گويد: احصاء آنها احاطه بر آنها و آگاهى از معانى آنهاست و معناى احصاء، شمارش آنها نيست . (262)
سيد فضل الله راوندى در ((شرح شهاب الاخبار)) گويد: احصاء به معناى طاقت آوردن و توانستن است ، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ((استقامت كنيد و هرگز نتوانيد)) (263) و خداى متعال فرموده : ((خدا دانست كه هرگز آن را احصا نمى كنيد)) يعنى هرگز طاقت آن را نداريد. و در حديث است : ((خدا را نود و نه اسم است ، هر كه آن را احصا كند داخل بهشت گردد)). يعنى هر كه تواند بر آن ها دست يابد به اندازه اى كه بتواند، داخل بهشت شود.
و يكى از اهل معرفت گويد: احصاء آنها آن است كه اين اسامى را با تحصيل معانى آن ها در خودش به قدر امكان ، اسامى خود سازد، و اين مثل فرمايش ‍ رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه : ((خود را به اخلاق خدا بياراييد)). و گرنه اگر كسى هزار هزار اسم از اسماء بزرگ را به مجرد لقلقه زبان برشمرد بى آنكه معانيى كه اين اسامى بر آنها دلالت دارند در طبع او منعكس شود و در نفسش نقش بندد، به حيوانى ماند كه بر او بانگ مى زنند و او جز ارتعاش صدا چيزى نمى شنود. مقصود اين است كه از اين صفات امورى براى بنده ثابت گردد كه وى فى الجمله با آن ها مناسبت پيدا كند و در اسم با آنها مشاركت داشته باشد هر چند به صورت كامل شبيه و نظير آنها نشود.
يكى از علماء گويد: (264) بدان ، كسى كه از معانى اسماء خداى متعال بهره اى ندارد جز اينكه لفظ آن را بشنود و وضع آن را در لغت بفهمد و با قلب خود وجود و معناى آن را براى خداى متعال گواهى دهد، چنين كسى از بهره اى اندك و درجه اى نازل برخوردار است و زيبنده او نيست كه به آنچه به دست آورده دلشاده گردد. زيرا:
(1) شنيدن الفاظ چيزى جز سالم بودن حس شنوايى كه اصوات بدان ادراك مى شود را نمى طلبد، و اين رتبه اى است كه حيوانات در آن شركت دارند.
(2) فهم وضع آن در لغت نيز چيزى جز شناخت زبان عربى را نمى طلبد، و اين رتبه اى است كه اديب لغت شناس بلكه بى خبر بيابانگرد در آن شركت دارد.
(3) اعتقاد ثبوت معناى آن براى خداى متعال بدون كشف (و شهود) نيز چيزى جز فهم معانى آن الفاظ و اعتقاد به آن را نمى طلبد، و اين رتبه اى است كه آدم بى سواد بلكه كودك هم در آن شركت دارد، زيرا وى پس از آنكه سخن را فهميد هرگاه اين معانى به او القا شود آنها را دريافت نموده و فرا مى گيرد و با قلبش به آنها اعتقاد پيدا كرده و نسبت به آنها مصمم گردد.
و اينها درجات بيشتر علماست چه رسد به ديگران . البته برترى اينان نسبت به كسى كه اين سه مرتبه برخوردار نيست قابل انكار نمى باشد، ولى داشتن همين ها نسبت به اوج كمال ، نقصى آشكار به شمار مى رود، چرا كه نيكيهاى نياكان ، گناهان مقربان به حساب مى آيد. بلكه بهره هاى مقربان نيز از معانى اسماء خداى متعال بر سه مرتبه است :
اول - شناخت اين معانى به طور مكاشفه و مشاهده تا آنجا كه حقايق آنها با برهانى كه خطا در آن نمى رود برايشان روشن شده و اتصاف خداى متعال به آنها بر آنان منكشف شود انكشافى كه از نظر وضوح و روشنى مانند يقينى باشد كه براى انسان نسبت به صفات باطنى خود كه با باطن خويش ‍ مشاهده مى نمايد (علم حضورى ) نه با احساس ظاهرى ، حاصل مى گردد. و چقدر فرق است ميان اين كشف و ميان باورى كه به صورت تقليد از پدران و آموزگاران گرفته شده و بر آنها مصمم شود، هر چند مقرون به ادله جدلى كلامى بوده باشد.
دوم - بزرگداشت ايشان از چيزى است كه از صفات جلال براى آنان منكشف مى گردد، به گونه اى كه از اين بزرگداشت شوق آنان به متصف شدن به آن صفات به قدر امكان برانگيخته گردد تا به حق تعالى تقرب يابند قرب صفتى نه مكانى ، و از اين اتصاف به آن صفات ، شباهتى به فرشتگان مقرب نزد خداى متعال پيدا كنند. و هرگز تصور نمى شود كه دل از بزرگداشت صفتى و آگاهى بر آن سرشار شده مگر آنكه شوقى به آن صفت و عشقى به آن كمال و جمال و حرصى به آراسته شدن بدان وصف در پى خواهد داشت ، البته اگر اين اتصاف به طور كامل براى آن شخص ممكن باشد، و اگر به طور كامل ممكن نيست ناگزير اشتياق به قدر ممكن برانگيخته خواهد شد، و كسى از اين شوق خالى نيست مگر به دو جهت :
يا به جهت ضعف شناخت و يقين است به اينكه آن وصف معلوم از اوصاف جلال و كمال مى باشد. و يا به اين جهت است كه دل از شوق ديگرى سرشار و غرق در آن است . مثلا شاگرد وقتى كمال استاد خود را در علم مشاهده كند شوقش به شباهت پيدا نمودن به او و دنباله روى او برانگيخته مى شود، مگر آنكه مثلا گرسنگى سد راه آن گردد، زيرا استغراق باطن او به شوق به غذا بسا كه مانع شوق او به علم گردد، از اين رو براى كسى كه در صفات خداى متعال نظر مى كند شايسته است كه قلب خود را از اراده غير خداى بزرگ تهى سازد، زيرا معرفت بذر شوق است تا زمانى كه دل را خالى از بذرها و جاذبه هاى شهوات ببيند، پس اگر دل خالى از آنها نباشد آن بذر كامياب نخواهد بود.
سوم - كوشش در به دست آوردن اين صفات به قدر امكان و خو گرفتن به آنها و آراستگى به زيباييهاى آنها، بدين سبب است كه بنده ربانى شده - يعنى نزديك به پروردگار متعال گشته - و بدين سبب رفيق و همنشين فرشتگان ملا اعلى مى شود، زيرا آنان بر بساط قرب قرار دارند، پس هر كه همت خويش را به سوى شباهت پيدا كردن به صفات آنان بگرداند، به هر اندازه كه از اوصاف نزديك سازنده آنان به حق تعالى بهره مند شود به همان اندازه به فرشتگان تقرب پيدا خواهد نمود.
سپس گويد: (265) اگر گويى : ظاهر اين سخن اشاره دارد به اثبات مشابهت ميان بنده و خداى متعال ، زيرا هرگاه به اخلاق الهى آراسته شد شبيه او خواهد بود، در حاليكه از نظر شرع و عقل معلوم است كه چيزى مانند خدا نيست ، نه او به چيزى مانند است و نه چيزى به او.
در پاسخ گويم : اگر معناى هماننديى را كه از خداى متعال منفى است بدانى ، خواهى دانست كه خدا را مثل و نظيرى نيست ، ولى شايسته نيست كه گمان رود مشاركت در هر وصفى موجب مماثلت و همانندى است . آيا نمى بينى كه ميان دو ضد با اينكه ميان آندو نهايت دورى و جدايى كه بالاتر از آن دورى تصور نمى شود وجود دارد ولى در اوصاف بسيارى مشاركت دارند باز همانندى وجود دارد؟ مثلا سياهى كه ضد سفيدى است در صفاتى چون عرض بودن ، رنگ بودن ، قابل ديد بودن و... با آن مشاركت دارد (ولى در عين حال مماثل و همانند يكديگر نيستند).
آيا پندارى آنكه گويد: خداى متعال موجود است نه در محل و شنوا و بينا و عالم و داراى اراده و سخنگو و زنده و توانا و فاعل است ، و فرشته و نفس ‍ انسان نيز چنين اند، مرتكب تشبيه شده و براى خدا همانند اثبات نموده است ؟
هرگز چنين نيست ، و اگر مطلب از اين قرار بود همه خلق اهل تشبيه بودند، زيرا دست كم اثبات مشاركت در وجود را مى كنند و آن هم مشابهت را مى رساند. بلكه همانندى عبارت از مشاركت در نوع و ماهيت است . اسب هر چند از زيركى برخوردار باشد مثل و همانند انسان به شمار نمى رود. زيرا در نوع با انسان مخالف است و تنها در زيركى كه عارض خارج از خاصيت مقوم ذات انسانيت است با انسان شباهت دارد.
خاصيت و ويژگى خداوندى آن است كه موجود واجب الوجود بالذات است كه هر چه امكان وجود دارد، به احسن وجه نظام و كمال از سوى او ايجاد مى گردد. و در اين خاصيت تصور مشاركت نمى رود اما همانندى در اين خاصيت حاصل مى گردد. پس اينكه بنده رحيم و صبور و شكور باشد موجب همانندى با خداوند مى شود چنانكه اگر سميع و بصير و عالم و قادر و حى و فاعل بوده باشد نيز.
بلكه گويم : خاصيت الهيه تنها از آن خداى متعال است و جز خدا آن را نمى شناسد و تصور ندارد كه كسى جز او يا كسى كه مثل او باشد آن را بشناسد، و چون خدا را مثلى نيست پس خاصيت الهيه را جز خدا كسى نشناسد. پس حق آن است (كه جنيد رحمة الله گفت ، آنجا كه گفته است :) ((خدا را جز خدا نمى شناسد)). از اين رو والاترين خلق خود (محمد صلى الله عليه و آله ) را جز يك اسم كه او را بدان محجوب داشته عطا فرموده است كه فرموده : سبح اسم ربك الاعلى ((اسم پروردگار برتر خود را تسبيح گو.)) و سوگند به خدا كه در دنيا و آخرت خدا را كسى جز خدا نشناخته است ))(266).
سپس شروع كرده در شرح معانى يك يك اسماء خداى سبحان و بيان بهره اى كه بنده از آنها دارد، كه ما خلاصه آن را در اينجا مى آوريم ، و تاءييد از خداست :


1. الله 
اسم است براى موجود حقى كه جامع صفات الهيه ، موصوف به وصف ربوبيت ، و يگانه در وجود حقيقى است ، زيرا هر موجودى غير او به ذات خود مستحق وجود نيست بلكه وجود خود را از او به دست آورده است ، بنابراين از جهت ذات خودش هالك و تباه شدنى و از جهتى كه به سوى اوست موجود مى باشد. ((الله )) خصوصى ترين و بزرگترين اسماء است ، زيرا اولا جامع تمام صفات الهيه است ، و ساير اسماء هر كدام بر معناى واحدى چون علم ، قدرت و فعل دلالت دارند. ثانيا به هيچ وجه بر غير خداوند چه به صورت حقيقت و چه مجاز اطلاق نمى گردند، زيرا غير او به هيچ آميزه اى از آن منصف نمى باشد چنانكه اتصاف به ساير اسماء را دارد. از اين رو ساير اسماء با اضافه به آن (الله ) شناخته مى شوند، مثلا گفته مى شود: ((جبار)) از اسماء ((الله )) تعالى است و نمى گويند: ((الله )) از اسماء ((جبار)) است .
بهره بنده از اين اسم ((الهى شدن )) است ، به اينكه خداوند تمام قلب و همتش را فراگرفته ، جز خدا نبيند، به غير او التفات نكند و بيم و اميد جز از او نداشته باشد. و چگونه چنين نباشد و حال آنكه از اين اسم تحقيقا فهميده است كه موجود حق و حقيقى اوست و هر چه غير اوست فانى و تباه و باطل است مگر با اتصال به او. از اين رو نخست خودش را اولين هالك و باطل مى بيند چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله ديد، آنجا كه فرمود: راست ترين شعرى كه يك شاعر گفته سخن لبيد است كه گويد: الا كل شى ء ما خلا الله باطل : ((هان ، همه چيز - جز خدا - باطل و تباه است )). (267)
2 و 3. رحمن ، رحيم 
اين دو اسم از ((رحمت )) مشتق است ، و آن افاضه نمودن خير بر نيازمندان از روى عنايت به آنان است . رحمت خداى متعال هم تمام است هم عام و هم كامل . تماميت از آن جهت است كه برآوردن حاجات نيازمندان را اراده نموده و از روى عنايت به آنان حاجاتشان را برآورده ساخته است . عموميت آن از آن جهت است كه شامل مستحق و غير مستحق بوده ، دنيا و آخرت و امور ضرورى و غير ضرورى را فرا ميگيرد. كمال از آن جهت است كه خالى از رقت و ترحمى است كه به رحيم دست مى دهد و موجب آزار درون اوست و همين رنجش او را به سوى برآوردن حاجت شخص مورد رحمت تحريك مى كند، زيرا اين رقت به گونه اى است كه بسا صاحبش ‍ براى دفع الم آن از خود دست به آن مى يازد، و در نتيجه نظر به خود داشته و در راه هدف نفس خود كوشش نموده نه در راه مرحوم و براى خود مرحوم ، و اين نقصانى است از كمال معناى رحمت .
و بايد دانست كه : اين رقت ، دخلى در تحقق معناى رحمت ندارد و رحمت تنها با حصول ثمره خودش حاصل مى گردد، مرحوم در رنجش خاطر و دردناك شدن راحم بهره و نقشى ندارد، بلكه رنجش وى به جهت ضعف و نقصان خود اوست ، و نيز اين رنجش چيزى به هدف محتاج نمى افزايد.
رحمن از رحيم خصوصى تر است ، از اين رو غير خدا به آن نامگذارى نمى گردد، لذا شايسته است كه مفهوم آن نوعى از رحمت باشد كه بسيار دور از توان بندگان باشد و آن چيزى است كه به سعادت اخروى مربوط است .
مؤلف : ((در اخبار اهل بيت عليهم السلام وارد است : رحمن مربوط است به جميع عالم ، و رحيم تنها مربوط مؤ منين مى باشد)). (268)
بهره بنده از اسم رحمن اين است كه به بندگان غافل خدا رحمت آورد و با پند و نصيحت و از راه لطف و مهربانى نه با شدت ، آنان را از راه غفلت بازگرداند و به سوى خداى متعال رهنمون سازد. و به گنهكاران به ديده رحمت بنگرد نه به ديده خوارى و سرزنش ، و چنين باشد كه هر گناهى كه در عالم جريان مى يابد بسان مصيبتى باشد كه در جانش پديد آمده ، پس از هيچ كوششى در ازاله آن دريغ نورزد، از روى رحمت به آن گنهكار كه مبادا در معرض خشم خداى متعال قرار گرفته و مستحق دورى از جوار خدا گردد.
و بهره او از اسم رحيم آن است كه نياز هيچ نيازمندى را رها نسازد تا آنكه به اندازه توان خود جاى آن را پر كند، و فقيرى را در جوار خود نگذارد مگر آنكه به رسيدگى و برطرف كردن فقر او اقدام نمايد حال يا با مال و آبرو يا با كوشش در شفاعت و ميانجيگرى در حق او، و اگر از همه اينها ناتوان بود با دعا و اظهار اندوه به خاطر حاجت او به وى يارى رساند، از روى رقت و مهربانى كه گويا در رنج و نياز او با وى شريك است .
پرسش و پاسخ  
شايد بگويى : چه معنا دارد كه او رحيم و ارحم الراحمين است ؟ با آنكه رحيم هيچ گرفتار و زيانمند و تهيدست و بيمارى را نمى بيند و بتواند گرفتارى آن ها را برطرف سازد مگر آنكه به رفع آن مبادرت مى ورزد، و پروردگار متعال بر كفايت هم بلا و دفع هر فقر و برطرف ساختن هرگونه مرض و ازاله هر ضرر توانا بوده و دنيا هم سرشار از بيماريها و رنجها و بلاهاست و او بر ازاله همه آنها تواناست ، با اين حال بندگان خود را در حال گرفتارى به مشكلات و رنجها رها ساخته است !
پاسخت آن است كه : كودك را بسا مادرش بر او رقت آورد و او را از حمايت كردن باز دارد ولى پدر عاقل او را به حجامت وادار كند، و آدم بيخرد پندارد كه رحيم همان مادر است نه پدر، ولى خردمند مى داند كه دردى را كه پدر بر اثر حجامت بر كودك وارد سازد از كمال رحمت و مهربانى و دلسوزى اوست و مادر دشمنى است در چهره دوست . و همانا درد اندك هرگاه سبب لذت بسيار باشد شر نيست بلكه خير است . رحيم نيز به ناچار خير مرحوم را مى خواهد، و در عالم وجود شرى نيست مگر آن كه خيرى در ضمن آن نهفته است كه اگر آن شر برطرف شود آن خيرى كه در ضمن آن است نيز از بين رفته و با از ميان رفتن آن ، شرى بزرگتر از آن شرى كه متضمن خير بود پديد خواهد شد. پس خير ذاتا مورد نظر است و شر به تبع آن ، و آنچه ذاتا مورد نظر است بر آنچه تبعى است تقدم دارد. و از همين رو خداى متعال فرموده : سبقت رحمتى غضبى (269) ((رحمت من بر خشمم پيشى دارد)).
پس خشم خداوند اراده بالعرض شر است ، و رحمت او اراده بالذات خير. حال اگر شرى به خاطرت رسيد كه در زير آن خيرى نهفته نمى بينى ، يا به ذهنت خطور كرد كه تحصيل آن خير بى آنكه در ضمن آن شر باشد امكان پذير است ، عقل نارس خود را در مورد يكى از دو خاطره متهم دار:
يا در اينكه مى گويى : ((هيچ خيرى در زير اين شر نهفته نيست ))، زيرا اين مطلبى است كه خردها از شناخت آن قاصر است . و شايد تو در اين مورد چون كودكى هستى كه حجامت را شر محض مى بيند، يا مانند آن سبك مغزى كه قصاص را شر محض مى پندارد، زيرا وى به خصوص شخص ‍ مقتول مى نگرد و قصاص را درباره او شر محض مى بيند ولى از خير فراگيرى كه براى تمام مردم حاصل مى شود غافل مى ماند، و نمى داند كه توسل يافتن به يك شر خاص براى دستيابى به خير عام به نوبه خود خير محضى است كه بر فرد خيرخواه اهمال آن روا نيست .
و يا اينكه عقل خود را در مورد خاطره دوم متهم دان كه گويى : ((تحصيل آن خير نه در ضمن آن شر امكان پذير است )). زيرا كه اين نيز باريك و پيچيده است ، چرا كه هر ممكن و محالى از چيزهايى نيست كه محال بودن يا امكانش بالبداهه يا با اندك دقت قابل ادراك باشد، چه بسا با نظر دقيق و غامض كه اكثر مردم از آن قاصرند قابل شناخت باشد.
پس عقل خود را در اين گونه خاطر متهم دان و هرگز در اينكه خداوند ارحم الراحمين است و رحمت او بر غضبش پيشى دارد ترديد مكن .
4. ملك  
ملك كسى است كه در ذات و صفات خود از هر موجودى بى نياز بوده و هر موجودى بدو نيازمند باشد، بلكه هيچ چيزى در هيچ موردى بى نياز از وى نباشد نه در ذات و صفات و نه در وجود و بقا، بلكه هر چيزى وجودش از او يا از چيزى است كه از او به وجود آمده است . پس هر چه غير اوست در ذات و صفات خود مملوك او بوده و او از همه چيز بى نياز است .
چنين كسى ملك مطلق است . در مورد بنده چنين تصورى ندارد زيرا بنده هميشه به خدا نيازمند است ، ولى تصور دارد كه از پاره اى چيزها بى نياز بوده و نيز پاره اى چيزها از او بى نياز نباشد، بنابراين مى تواند آميزه اى از ملك براى او باشد. پس ملك از ميان بندگان كسى است كه جز خداى متعال مالك او نيست ، بلكه وى از غير خداوند بى نياز است و با اين حال مالك مملكت خويش است به گونه اى كه همه سپاهيان و ملت آن مملكت فرمانبر اويند. مملكت ويژه اش قلب و قالب او، سپاهش شهوت و غضب و خواسته او، و ملتش زبان و چشمها و دستها و ساير اعضاى اوست .
پس هرگاه بنده مالك آن مملكت شد نه مملكت مالك او، و همه آنها فرمانبر او بودند نه او فرمانبر آنها، چنين بنده اى در عالم خويش به درجه ملك و سلطنت رسيده ، و اگر بى نيازيش از تمام مردم و نياز همه مردم در زندگانى دنيا و آخرت خود به او نيز بدان افزوده گردد، وى ملك و سلطان عالم زمينى خواهد شد. و اين رتبه پيامبران - صلوات الله عليهم - است ، زيرا در زمينه هدايت به حيات اخروى از همه كس جز خداى متعال بى نيازند و همه به آنها نيازمند. علما و دانشمندان نيز كه وارث پيامبرانند، در اين ملك و سلطنت پس از انبيا قرار دارند و دامنه ملكشان به اندازه توان آنان بر ارشاد بندگان و بى نيازيشان از ارشاد آنها مى باشد.
5. قدوس  
قدوس كسى است كه از هر وصفى كه به ادراك حس يا تصور خيال درآيد يا وهم بدان سبقت گيرد يا در ضمير خلجان كند يا فكر و انديشه بدان حكم نمايد منزه باشد. نمى گويم : از عيبها و نقصها منزه باشد، زيرا چنين تعبيرى نزديك به بى ادبى است ، زيرا از ادب به دور است كه شخصى گويد: ((پادشاه كشور بافنده و حجامت كننده نيست ))، زيرا همين نفى ايهام دارد كه امكان آن در مورد وى هست . و در اين ايهام نقص نهفته است .
بلكه گويم : قدوس كسى است كه از هر وصفى از اوصاف كمال كه اكثر خلق آن را كمال مى دانند منزه باشد، زيرا خلق او را به هر چيزى كه در مورد خودشان كمال به شمار مى رود وصف مى كنند در حالى كه خداى متعال از اوصاف كمال آنها منزه است همان گونه كه از اوصاف نقص آنان منزه مى باشد. بلكه هر صفتى كه در مورد خلق تصور مى رود خداوند از آن و صفات مشابه و نظير آن منزه و مقدس مى باشد؛ و اگر رخصت و اجازه اطلاق آنها بر خدا وارد نشده بود اطلاق بيشتر آنها بر خدا جايز نبود.
قدس و پاكى بنده به اين است كه علم و اراده خود را پاك و منزه سازد:
اما عملش را بايد از متخيلات ، محسوسات ، موهومات و هر ادراكى كه حيوانات نيز از آن برخوردارند پاك و منزه بدارد، بلكه بايد گردش انديشه و جولان علمش در اطراف امور شريف كلى الهى كه مربوط به معلومات ازلى و ابدى است نه معلومات شخصى متغير زوال پذير، بوده باشد.
و اما اراده اش را بايد از اينكه در اطراف بهره هاى بشرى كه مربوط به لذت و شهوت و غضب و بهره ورى از خوراك و نكاح و پوشاك و ديدنيها و لذاتى كه جز به واسطه حس و قالب بدن بدان دست نتوان يافت ، منزه بدارد، بلكه جز خدا نخواهد و جز بهره مندى از او برايش نماند و جز به ديدن او شوق نداشته و سرورى جز از نزديكى به او نداشته باشد، و اگر بهشت و همه نعمتهايى كه در آن است بر او عرضه شود همتش بدان التفات ننموده و از خانه جز صاحب خانه را نجويد.
خلاصه : ادراكات حسى و خيالى به پايه اى است كه حيوانات نيز از آن بهره مندند، پس سزاوار است كه از آنها قدم فراتر نهاده و به چيزى كه از ويژگيهاى انسان است متوجه گردد. حيوانات نيز از لذات و بهره هاى بشرى شهوانى بهره مندند، لذا شايسته است كه خود را از آنها منزه بدارد. پس ‍ جلالت و ارجمندى اراده كننده بر مقياس جلالت مراد اوست ، و هر كه تمام همتش چيزى است كه به شكمش وارد مى شود ارزش او همان است كه از او بيرون مى آيد. و هر كه همتش جز خدا نباشد، درجه او نيز به قدر همت اوست . و هر كه علمش از درجه امور خيالى و حسى فراتر و اراده اش از مقتضاى شهوات منزه باشد به فضاى باز قدس و پاكى گام نهاده است .(270)
6. سلام 
سلام كسى است كه ذاتش از عيب و نقص ، صفاتش از نقص و كارهايش از شر و بدى سالم باشد، و چون چنين بود در عالم وجود سلامتى اى وجود ندارد جز آنكه منسوب به او و صادر از اوست . و در گذشته دانستى كه افعال خداى متعال از شر ذاتى سالم است نه از شرى كه در ضمن آن خيرى بزرگتر از آن حاصل است .
هر بنده اى كه قلبش از ناخالصى و كينه و حسادت و بدخواهى ، و اعضا و جوارحش از گناهان و امور ممنوعه ، و صفاتش از واژگونى و دگرگونى سالم مانده باشد، چنين كسى با قلب سليم به نزد خدا مى رود، و او از ميان بندگان سلام است و در اين وصف خويش به سلام مطلق حق كه هيچ شائبه اى در صفات او نيست (يعنى خداوند) نزديك است . منظور من از واژگونى در صفاتش آن است كه عقل او اسير شهوت و غضبش گشته باشد، زيرا حق عكس آن است و آن اينكه شهوت و غضبش اسير و فرمانبر عقل او باشند.
7. مؤ من  
مؤ من (در امان دارنده ) كسى است كه امن و امان به او نسبت داده شود به اينكه اسباب آن را فراهم آورده و راههاى بيم و هراس را بسته باشد. و او خداى سبحان است ، چرا كه هيچ امن و امانى در دنيا از آفات و امراض و امور هلاكت بار، و در آخرت از عذاب و كيفرها نيست مگر آنكه از سوى خداوند فراهم آمده با اسبابى كه تنها خدا آفريده و به استفاده از آن ها رهنمون گشته است . البته اين بدان معنا نيست كه خدا (مخوف نيست و) اسباب خوف را نيافريده است ، چنانكه ((مذل )) بودن خدا مانع ((معز)) بودن او و ((زمين زننده )) بودن خدا مانع ((بالابرنده )) بودن او نمى باشد، ولى توقيف و تعيين بالفظ ((مؤ من )) وارد شده نه ((مخوف )).
بهره بنده از اين صفات آن است كه تمام آفريدگان از جانب او احساس ‍ امنيت كنند، بلكه هر خائفى براى دفع هلاكت از خود در دين و دنيايش ‍ اميد به پشتيبانى او داشته باشد. در حديث است كه : ((مؤ من كسى است كه همسايه اش را از آزار خود ايمن سازد)). (271)
شايسته ترين بندگان به اسم كسى است كه با هدايت و ارشاد خود سبب امنيت خلق از عذات خدا باشد و آنان پيامبران و دانشمندانند. از اين رو پيامبرمان صلى الله عليه و آله فرمود: ((شما در آتش سرنگون مى شويد و من دامن شما را مى گيرم (و از آن نجات مى بخشم ) )).(272)
مؤلف : ((مؤ من )) معناى ديگرى هم دارد و آن كسى است كه اشياء را آن گونه كه هستند باور دارد، و به همين معنا دلالت دارد سخن مولايمان امير مؤ منان عليه السلام در حديث ذعلب كه فرمود: (((خدا) مؤ من است نه به واسطه بندگانش )) (273)، و شك نيست كه خداى سبحان به همه امور از معدوم و موجود نهايت درجه ممكن از تصديق را دارد.
8. مهيمن  
معناى آن در مورد خداى متعال اين است كه خداوند با آگاهى و استيلا و حفظ خود قائم خلق خويش است نسبت به اعمال و ارزاق و آجال آنان . و هر چيزى كه مشرف بر كنه امور و مستولى بر آنها و حافظ آنها بوده باشد ((مهيمن )) بر آنها مى باشد. و اين صفات به طور اطلاق و كمال جز براى خدا جمع نيست . و از اين رو گفته اند: اين اسم از آن اسماء خداست كه در كتابهاى قديم (كتابهاى آسمانى پيشين ) موجود است .
هر بنده اى كه مراقب قلب خود باشد به گونه اى كه بر اعماق و اسرار آن آگاه شده و با اين آگاهى بر استوار ساختن اموال و اوصاف آن غلبه يافته و پيوسته به مقتضاى استوارى آن به حفظش قيام نمود، او نسبت به قلب خود مهيمن است . حال اگر اشراف و استيلاى وى گسترده تر شده تا آنجا كه به حفظ برخى از بندگان خدا به راه درست همت گمارد پس از آنكه از راه تفرس و زيركى و استفاده از ظواهرشان آگاهى بر باطنهاشان پيدا نمود، نصيبش از اين معنا بيشتر و بهره اش تمامتر مى گردد.
9. عزيز 
عزيز، آن ارزشمندى است كه وجودش كمياب ، نياز به او شديد و دستيابى به او مشكل است . پس هر كه وجود نظير او محال و همه چيز در همه موارد نيازمند او باشد و دستيابى به او به معناى احاطه به كنه او محال نمايد سزاوارتر است به اين اسم از كسى است كه چنين نباشد.
و عزيز از بندگان كسى است كه خلايق در مهمترين امور خود كه همان سعادت ابدى است بدو نيازمندند.
10. جبار 
جبار كسى است كه خواست خود را اجبارا درباره هر كسى اعمال مى كند و خواست هيچ كس درباره او اعمال نمى گردد. كسى كه احدى از قبضه قدرت او خارج نيست و دستها از رسيدن به قرقگاه حضرتش كوتاه است .
جبار از بندگان كسى است كه از مقام دنباله رو بودن فراتر رفته و به درجه پيشوايى و پيروى شدن در آمده است به گونه اى كه با هيئت و صورت خود آفريدگان را مجبور به اقتدا و پيروى خود نمايد، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ((اگر موسى زنده بود جز پيروى من چاره اى نداشت .))(274)
11. متكبر 
متكبر كسى است كه همه چيز را نسبت به خود ناچيز ببيند و عظمت و كبريا را جز براى خود نبيند، پس به ديگران با نظر شاهان به بندگان مى نگرد. اگر اين بينش و پندار درست بود تكبر حق است ، و اين جز براى خداى سبحان نيست .
و متكبر از بندگان (به معناى حق آن ) كسى است كه دنيا و آخرت را ناچيز شمارد بدين معنا كه خود را بالاتر از آن بداند كه اين دو او را از خداى بزرگ مشغول بدارند.
12، 13، 14. خالق ، بارى ، مصور 
هر چه از عدم به صحنه وجود مى آيد، اولا نيازمند به طرح و نقشه است ، ثانيا نيازمند به ايجاد بر طبق همان نقشه ، و ثالثا نيازمند به صورتگرى پس از ايجاد. پس خداى سبحان به اين اعتبارات سه گانه ، خالق (طراح آفرينش ) و بارى (ايجاد كننده ) و مصور (صورتگر) مى باشد.
بهره بنده از اسم مصور آن است كه صورت عالم وجود را به هيئت و نظامش همانگونه كه هست در نفس خود حاصل كند تا آنجا كه به همه آنها احاطه نموده گويا بدان مى نگرد. اما خلق و ايجاد برمى گردد به استعمال قدرت به موجب علم پس هرگاه در مجاهده با نفس خود به سبب رياضت و در سياست نفس و خلق به حدى رسيد كه به تنهايى توانست امورى را كه با آن سابقه نداشته استنباط نمايد و همراه با اين توانست آنها را انجام دهد و بدان ترغيب نمايد، چون كسى خواهد بود كه آنچه را قبلا وجود نداشته اختراع نموده است . پس اين دو لفظ (خالق و بارى ) درباره او جارى مى شود هر چند به نوعى از مجاز بعيد.
15. غفار 
غفار كسى است كه زيباييها را آشكار و زشتيها را بپوشاند. ((غفر)) به معنى پوشانيدن است و خداى سبحان اولا زشتيهاى بدن بنده را كه ديده ها آن را زشت مى شمارد پوشانيده و با جمال ظاهرش بر آن پرده افكنده است ؛ ثانيا خاطره هاى نكوهيده و خواسته هاى زشتى را كه در مجارى وسوسه هاى او بر انديشه وى مى گذرد، و نيز غش و خيانت و بدگمانى به مردم را كه در نهادش موجود است و اگر چيزى از آنها براى مردم آشكار شود به دشمنى او برخاسته و نابودش مى سازند، همه و همه را پوشانيده است . ثالثا گناهانى را كه با انجام آنها شايسته فضيحت و شرمندگى در نظر مردم گرديده با افكندن پرده بر آنها در دنيا و عفو و گذشت از كيفر آن در آخرت ، پوشانيده است ، و به او وعده نموده كه اگر با ايمان بميرد گناهان او را تبديل به حسنات نمايد تا زشتيهاى گناهانش را به پاداش نيكيهايش پوشيده بدارد.
بهره بنده از اين اسم آن است كه آنچه را دوست دارد از خودش پوشانده شود بر ديگران پوشيده دارد. و در حديث وارد است : ((هر كه عيب مؤ منى را بپوشاند، خداوند در روز قيامت عيوب او را خواهد پوشاند)).(275)
16. قهار 
قهار كسى است كه پشت زورگويان از دشمنان خود را مى شكند و با ميراندن و خوار ساختن مقهورشان مى نمايد، بلكه قهار كسى است كه هيچ موجودى نيست جز آنكه در تحت قهر و قدرت او و عاجز در قبضه قدرت اوست .
و قهار از بندگان كسى است كه بر دشمنان خويش قاهر آيد. و سرسخت ترين دشمنانش نفس اوست كه ميان دو پهلويش قرار دارد، و اين نفس از شيطان كه از دشمنى وى بر حذر داشته شده با او دشمن تر است . و هرگاه توانست شهوات خود را سركوب كند شيطان را سركوب نموده است ، زيرا سلاح او را از دستش گرفته است . بلكه با اين كار تمام مردم را مقهور ساخته و احدى را بر او قدرتى نيست . زيرا هدف دشمنان وى كوشش در نابودى بدن اوست ، در حالى كه نفس كشى زنده كردن روح خود است ، چرا كه هر كس در حيات خود از شهوات خويش بميرد، در مرگ خويش به زندگانى دست يافته است .
17. وهاب  
وهاب بسيار بخشنده است بدون در نظر گرفتن عوضى يا داشتن غرضى از قبيل به دست آوردن عين آن يا ستايش ، آوازه ، رسيدن به كمال ، رهايى از نكوهش ديگران و يا دست يافتن به چيزى بهتر از سابق يا چيزى كه آن گونه كه بايد باشد. جواد نيز به همين معناست .
اين معنا حقيقة جز براى خداى بزرگ تصور ندارد، زيرا بنده هر گاه كه انجام كارى بهتر از ترك آن نباشد بدان اقدام نمى كند، پس اقدام وى به خاطر هدف شخصى خودش مى باشد. ولى كسى كه همه دارايى حتى روح خودش را تنها براى خداوند مبذول مى دارد نه براى رسيدن به نعمتهاى بهشت يا پرهيز از عذاب دوزخ يا منافع دنيوى و اخروى ، چنين كسى شايسته است كه ((وهاب )) و ((جواد)) ناميده شود. در مرتبه بعد از او كسى است كه مى بخشد تا به نعمت بهشت دست يابد. و از او پايينتر كسى است كه مى بخشد تا خوشنامى و بلند آوازگى را به دست آورد.
18. رزاق 
رزاق كسى است كه روزى و روزى خوران را آفريده و روزى را به آنان رسانده و اسباب بهره بردارى از آن را برايشان آفريده است .
روزى دو نوع است : روزى ظاهرى جسمانى براى بدنها، كه همان خوراكيهاست . و روزى روحانى براى دلها، كه همان علوم و اسرار است ، و اين از آن ديگرى شريفتر است ، زيرا مايه حيات ابدى است و اولى مايه حيات بدنى است تا مدتى كوتاه . و هر يك از اين دو رقم روزى با مرگ اهلش قطع مى شود. و از همين رو جاهلان به مردگان توصيف شده اند در آيه : و ما يستوى الاحياء و لا الاموات (276) ((و زندگان با مردگان مساوى نيستند)). و متولى اين دو نوع روزى خود خداى سبحان است ، ولى روزى را بر هر كه بخواهد گسترش مى دهد و بر هر كه بخواهد تنگ مى گيرد.
بهره بنده از اين اسم اين است كه : ميان خداى متعال و بندگان واسطه رساندن روزى - اعم از دانشها و خوراكيها - باشد. در حديث آمده است : ((كسى كه مال را بيندوزد و آنچه را بدان ماءمور است با رضاى خاطر ببخشد، از جمله صدقه دهندگان است ))(277).
و نيز: ((دست بندگان گنجينه هاى خداست )).
پس هر كه دستش گنجينه روزى بدنها و زبانش گنجينه روزى دلها باشد، با آميزه اى از اين صفت (اسم ) گراميش داشته اند. ولى بهره ديگرش بايد اين باشد كه : حقيقت اين صفت را بشناسد كه كسى جز خدا مستحق آن نيست ، و چشمداشت روزى جز او نداشته و در اين راستا بر كسى جز او توكل ننمايد.
19. فتاح 
فتاح كسى است كه هر بسته اى به عنايت او باز، و هر مشكلى به هدايت او برطرف مى شود. گاهى سرزمين ها را براى پيامبران خود فتح نموده و از دست دشمنانش خارج مى كند، كه مى فرمايد: انا فتحنا لك فتحا مبينا (278) ((ما براى تو فتحى آشكار كرديم )).
و گاه پرده از دلهاى دوستانش بر مى دارد و درهاى به سوى ملكوت آسمانش و جمال كبريايش را به روى آنان مى گشايد، كه مى فرمايد: ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده (279) ((رحمتى را كه خدا بر مردم بگشايد كس نمى تواند بازش ‍ دارد، و آنچه را دريغ دارد كس پس از او نمى تواند روانش سازد)). و آن كس ‍ كه كليدهاى غيب و روزى به دست اوست شايسته تر است كه فتاح (گشاينده ) باشد.
فتاح از بندگان كسى است كه با زبانش گره مشكلات الهى را گشوده و با كمك وى سختيهايى كه از امور دينى و دنيايى بر مردم مى رود آسان گردد.
20. عليم 
معناى عليم روشن است ، و كمال آن در اين است كه به باطن و ظاهر، ريز و درشت ، اول و آخر، و پايان و آغاز هر چيزى احاطه داشته ، و علم او از نظر وضوح و روشنى به كاملترين وجه ممكن باشد به گونه اى كه مشاهده و كشفى آشكارتر از آن تصور نرود و نيز علمش از معلومات به دست نيامده بلكه معلومات از آن به دست آمده باشد.
بهره بنده از اين اسم معناى پوشيده اى نيست ، ولى علم او با علم خداى متعال در امور سه گانه فوق (احاطه و فراگيرى ، و وضوح و روشنى ، ذاتى و كسب نشدنى بودن ) فرق دارد، زيرا معلومات بنده هر چه وسيع باشد در اندكى از علوم محصور است . و نيز هر چه روشن باشد باز هم به نهايت روشنى نمى رسد بلكه گويا از پشت پرده نازكى به آنها مى نگرد. و نيز علم او به معلومات ، تابع (وجود) آنهاست و از طريق آنها حاصل مى گردد (ولى علم خدا به معلومات قبل از وجود آنها حاصل است ).

21، 22. قابض و باسط 
خدا كسى است كه در وقت مرگ جانها را از اشباح (بدنها) مى ستاند و در وقت حيات جانها را در بدنها مى گستراند؛ صدقات را از ثروتمندان مى ستاند و روزى را براى ضعيفان مى گستراند. روزى را بر ثروتمندان مى گستراند چندان كه فقرى نماند و از نيازمندان برمى گيرد چندان كه طاقتى نماند. دلها را با آنچه از والايى و جلال خويش به آنها مى نماياند قبض ‍ مى كند و تنگ مى سازد، و با آنچه از لطف و جمال خود، آنها مى شناساند باز و گسترده مى سازد.
قابض و باسط از بندگان كسى است كه حكمتهاى بى مثال به او الهام گردد و سخنان جامع (كوتاه و رسا) به او داده شود، پس گاه دلهاى بندگان را با تذكر بخششها و نعمتهاى خدا بسط و نشاط مى دهد، و گاه با ترساندنشان از انواع عذاب و بلاى او گرفتار قبض و تنگى مى نمايد.
23، 24. خافض و رافع 
خدا كسى است كه كافران را به دركات (دوزخ ) پايين مى برد و اهل ايمان و دانش را به درجات (بهشت ) بالا مى برد. دشمنان خود را با دور ساختن (از خود) پايين مى برد و دوستانش را با نزديك كردن (به خود) و سعادتمند نمودن بالا مى برد. كسى را كه تنها چشم به محسوسات دوخته و همت خود را تنها در شهوات به كار مى برد به فروترين فروتران (قعر دوزخ ) پايين مى برد و كسى را كه فكر خويش از محسوسات و متخيلات ، و اراده خويش را از رسم شهوات پيراسته داشته و به افق فرشتگان مقرب فراتر برده است بالا مى برد.
و خافض و رافع از بندگان كسى است كه با طرد اهل باطل و يارى اهل حق ، باطل را سرنگون و حق را بالا برد، پس با دشمنان خدا دشمنى ورزد تا سرنگونشان سازد و با دوستان خدا دوستى كند تا آنان را بالا برد.
25، 26. معز و مذل 
اوست كه ملك و سلطنت را به هر كه خواهد مى بخشد و از هر كه خواهد برمى گيرد.
ملك حقيقى در خلاصى از ذلت نيازمندى و مقهور شهوت بودن و عار جهل و نادانى است . پس هر كه را حجاب از دلش برگيرد تا جمال حضرتش ‍ را مشاهده كند، و قناعت روزى او كند تا از خلق او بى نياز گردد، و با دادن نيرو و پشتيبانى او را يارى كند تا بر صفات نفس خويش استيلا يابد، تحقيقا عزيزش داشته و ملك را در همين دنيا به وى بخشيده و به زودى در آخرت با مقرب ساختن او عزيزش خواهد داشت و او را چنين ندا خواهد كرد كه : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى .(280) ((اى نفس آرام يافته ، به سوى پرودرگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو، پس به ميان بندگانم درآ و به بهشتم وارد شو)).
و هر كه را كه خدا چشمش را به خلق دوخته تا محتاج آنان باشد، و حرص ‍ را بر او مسلط نموده تا به اندازه كفايت قانع نشود، و او را با مكر و نيرنگ خويش با بخشش نعمتها فريب داده تا به خود مغرور شده و در تاريكى جهل بماند، تحقيقا ذليلش ساخته و ملك را از او بازستانده است ، و به زودى مورد اين خطاب واقع شود كه : و لكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور. فاليوم لا يؤ خذ منكم فدية ... ((ولى شما را فريب داد تا فرمان خدا در رسيد و شيطان فريبنده شما را به خدا مغرور كرد. پس امروز از شما فديه اى پذيرفته نشود...)).
و اين است نهايت خوارى ، پس خداست عزيزكننده و خوارسازنده ؛ هر كه را خواهد عزيز گرداند و هر كه را خواهد ذليل . و هر بنده اى كه در جهت فراهم آمدن اسباب عزت به دست او، به كار گرفته شود وى از اين وصف بهره مند است .
27. سميع 
اوست كه هر چه شنيدنى است - هر چند نهان - از ادراك او پوشيده نيست ، پس راز و سخنان نهانى را مى شنود، بلكه آنچه را كه از اين نيز دقيقتر و پوشيده تر است ، راه رفتن مورچه سياه را بر روى سنگ سخت در شب تاريك ادراك مى كند، ستايش ستايشگران را شنيده و پاداششان مى دهد و دعاى دعاكنندگان را شنيده و پاسخشان مى دهد. او بدون صماخ و گوش ‍ مى شنود چنانكه بدون به كار بردن اعضا و جوارح كار مى كند و بدون زبان سخن مى گويد. و گوش او منزه است از اينكه حوادثى بر آن راه يابد (و آن را ناشنوا سازد).
28. بصير 
اوست كه مشاهده مى كند و مى بيند به طورى كه آنچه در زير زمين است از ديد او پنهان نيست . ديدن او نيز از اينكه با حدقه و پلك چشم بوده باشد منزه و از تغيير و حوادث ، مقدس و برتر است .
بهره بنده از اين دو اسم از (همين ) جهت ظاهر است ، ولى او ضعيف و قاصر است ، زيرا همه شنيدنيها و ديدنيها را ادراك نمى كند، بلكه تنها آنچه را نزديك و آشكار است ادراك مى نمايد، پس بايد بهره وى از اين دو اسم اين باشد كه بداند:
1 - خدا شنواست ، پس زبانش را نگه دارد. 2 - و بدان كه خدا بيناست ، پس نگاه خدا را به خود و آگاهى او را از خود سبك و ناچيز نشمارد، و بداند كه خداوند گوش را براى او نيافريده مگر بدين جهت كه سخن خداى متعال و كتابى را كه فرود آورده بشنود تا راه هدايت را از آن به دست آورد. و نيز چشم را براى او نيافريده مگر بدين جهت كه به نشانه ها و شگفتيهاى ملكوت و آسمانها بنگرد، و از اين رو نظرش جز عبرت آموزى نباشد.
29. حكم 
اوست حاكم محكم و داور مسلم ، كه حكم او را ردكننده اى و فرمان او را تاءخير اندازنده اى نباشد، و كسى است كه حكم او درباره بندگانش چنين است : ان ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يرى . (281)
((اينكه براى انسان جز آنچه خود براى آن كوشيده نيست ، و كوشش او به زودى در نظر آيد.))
در نتيجه : ان الابرار لفى نعيم ، و ان الفجار لفى جحيم . (282)
((همانا نيكوكاران در نعمت باشند، و بدكاران در جهنم )).
معناى اينكه خداوند براى نيكوكار و بدكار حكم به سعادت و شقاوت نموده آن است كه نيكى و بدى را سببى ساخته كه صاحب خود را به سعادت و شقاوت سوق مى دهند همان گونه كه داروها و سم ها را اسبابى ساخته كه خورنده خود را به سوى شفا و هلاكت مى برند. و چون معناى حكم خدا، ترتيب اسباب و متوجه ساختن آنها به سوى مسببات است ، بنابراين خداوند حكم على الاطلاق است ، زيرا او مسبب همه اسباب اعم از اجمالى و تفصيلى مى باشد.
بهره بنده از اين اسم اختياراتى است كه در زمينه رياضتها و مجاهدتها و طرح سياستهايى كه به مصالح دين و دنيا مى انجامد به او داده شده است . و از همين روست كه خداوند بندگانش را در زمين جانشين ساخته و آنها را به آبادانى آن واداشته تا ببيند چگونه عمل مى كنند.
و نيز بايد بهره او از اين اسم آن باشد كه بداند كار از كار گذاشته و سرنوشت شدنى است و همت (در طلب ) فضيلتى است و بس ، پس در طلب روزى حد اعتدال را مراعات نموده ، با اطمينان خاطر به سر مى برد و پريشاندل نمى باشد. اين است بهره دينى او از اين اسم .
30. عدل 
عدل به معناى عادل است و كسى است كه كار عادلانه كه ضد جور و ستم است از او صادر مى شود، يعنى هر چيزى را آن گونه كه شايد و بايد در جاى خود قرار مى دهد. و كسى كه علم كافى به افعال خداى بزرگ از ملكوت آسمانها گرفته تا منتهاى عمق زمين نداشته باشد هرگز به عدالت خداى سبحان پى نبرد. و هرگاه در آفرينش خداى رحمان هيچ بى نظمى و خللى نبيند و با نگاه مجدد هرگز شكاف (و كاستى اى ) مشاهده نكند و باز بار ديگر بنگرد و ديده او خسته و وامانده به او باز گردد در حالى كه جمال حضرت ربوبى مبهوتش نموده و اعتدال و انتظام آفرينش متحيرش سازد، كه بويى از معانى عدالت خدا به مشام فهم او خواهد رسيد.
شرح اين مطلب نيازمند چندين جلد كتاب است و همچنين شرح معناى هر يك از اسامى ، زيرا اسمهايى كه از افعال خدا مشتق مى شوند قابل فهم نمى باشند مگر زمانى كه خود افعال فهميده شوند، و از طرفى آنچه در عالم وجود قرار دارد فعل خداى متعال است ، و كسى كه به تفصيل يا جملگى آنها علم نداشته باشد چيزى جز صرف تفسير و لغت ندارد، و دانستن تفصيل آنها نيز جاى طمع بدان نيست زيرا نهايت ندارد. اما شناخت سربسته و اجمالى ، بنده را راهى بدان هست و به اندازه گسترش معرفتش در اين زمينه از معرفت اسماء بهره مند است ، و همين اندازه نيز همه علوم را فراگيرد.
مؤلف : ((ما به خواست خدا در اواخر همين مقصد از كتاب پاره اى از آثار رحمت و نشانه هاى عظمت و حكمت و لطف و عدالت خدا را مذكور خواهيم داشت )).
بهره بنده از اسم عدل پوشيده نيست . نخستين چيزى كه از عدالت بر او لازم است درباره صفات خودش مى باشد، و آن اين است كه شهوت و خشم خود را تحت فرمان عقل و دين در آورد، و هرگاه عقل را خدمتگزار شهوت و خشم قرار داد تحقيقا ستم ورزيده است . اين اجمال مطلب است و تفصيلش اين است كه همه حدود شرع را مراعات نمايد.
عدالت او در مورد هر عضوى آن است كه آن را بر وجهى كه شرع اجازه فرموده به كار گيرد. و اما عدالت او در ميان همسر و فرزندش و نيز اگر از واليان و امرا باشد عدالتش در ميان رعيت خود، امر پوشيده اى نيست .
و بايد بهره او از ايمان به خداى سبحان اين باشد كه در تدبير و حكم و ساير افعال خداوند - خواه موافق خواست او باشد يا نه - بر او اعتراض ننمايد و به روزگار دشنام ندهد و اشيا را به فلك منسوب ندارد، و آن گونه كه عادت همه است بر او اعتراض نكند، بلكه بداند كه همه اينها سببهايى در تحت تسخيرند، و همه آنها به بهترين ترتيب و توجيه و با نهايت عدل و لطف به سوى مسببات ترتيب يافته و متوجه گرديده اند.
31. لطيف (283) 
او عالم است به تمام دقايق و غوامض مصلحتها، و در رساندن آنها به چيزى كه صلاحيت آنها را دارد راه رفق و نرمى مى پيمايد نه درشتى را. كمال اين صفت در علم و فعل جز براى خداى سبحان متصور نيست ، و لطف در فعل خداى سبحان را نمى شناسد مگر كسى كه تفاصيل افعال و دقايق رفق و ملايمت به كار رفته در آنها را بشناسد. و هر اندازه شناخت در اين باره گسترده تر باشد شناخت معناى اسم لطيف گسترده تر خواهد بود. شرح اين مطلب نيز سخن دراز مى طلبد و تصور نمى رود كه چندين كتاب براى شرح يك دهم آن كفايت كند.
مؤلف : ((ما در آينده به خواست خدا به جمله اى از آنها اشاره خواهيم داشت .))
بهره بنده از اين صفت ، رفق و نرمى با بندگان خداست در فراخواندن به سوى خدا و راهنمايى به سعادت ابدى ، بدون آزار و درشتى و بدون تعصب و خصومت . بهترين وجوه لطف در اين مورد آن است كه مردم را با روش نيك و سيره پسنديده و كارهاى شايسته به پذيرش حق جذب نمايد، زيرا روش عملى از الفاظ به هم بافته مؤ ثرتر و لطيف تر است .
مؤلف : ((انجام كارى كه بندگان را به خداى متعال نزديك و از معاصى دور كند از اين جهت لطف ناميده شده كه اين كار آنان را از درشتى و تيرگى جسم و موارد جسمانى تلطيف و تجريد مى نمايد. از اين رو اطلاق اسم لطيف بر خداى متعال به معناى انجام دهنده لطف است . و بهره بنده از اين اسم آن است كه بندگان را به چيزى كه به خدا نزديكشان مى سازد ارشاد نمايد و از دنياى فانى دور گرداند.))
32. خبير 
اوست كه اخبار باطنى و نهان ، از نظر او پوشيده نيست ، از اين رو در ملك و ملكوت ، چيزى جريان نمى يابد و ذره اى به حركت و سكون در نمى آيد و نفسى آشفته و آرام نمى گردد مگر آنكه خبرش نزد اوست . خبير به معناى عليم است با اين فرق كه وقتى علم به امور پوشيده و نهان تعلق گيرد ((خبره )) ناميده مى شود و صاحب آن را ((خبير)) گويند.
بهره بنده از اين اسم آن است كه از آنچه در عالم خود مى گذرد آگاه بوده باشد. و عالم او قلب و بدن او و امور پوشيده اى است كه قلب بدانها متصف مى گردد چون غش و خيانت و گردش در حول و حوش امور دنيا و نهاد داشتن شر و اظهار نمودن خير و خودآرايى با اظهار اخلاص و تهيدست بودن از آن ، كه بدان پى نمى برد مگر شخص بى نهايت آگاه كه نفس خود را آزموده و با آن ممارست داشته و مكر و تلبيس آن را شناخته و آستين به دشمنى با آن بالا زده باشد.
33. حليم 
اوست كه نافرمانى بندگان را مشاهده مى كند و سرپيچى آنان را مى بيند ولى خشم او را از جا در نمى آورد، غيظ و غضب به او دست نمى دهد و با نهايت اقتدارى كه دارد عجله و سبكسرى او را به شتاب در انتقام وانمى دارد، چنانكه خود فرمود: و لو يؤ اخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة . (284) ((و اگر خداوند مردم را به ظلمشان مى گرفت جنبنده اى بر روى زمين باقى نمى گذاشت )).
بهره بنده از اين اسم روشن است .
34. عظيم  
عظيم در ابتداى وضع لغوى آن بر اجسام اطلاق مى شود، سپس در مورد چيزهايى كه با بصيرت و بينش ها نيز ادراك مى شود استعمال گرديده است . و همانطور كه اجسامى كه چشم به اطراف آن احاطه مى يابد مانند كوه (عظيم نسبى هستند و) نسبت به مادون خود بزرگ اند، و عظيم مطلق آن است كه چشم به اطراف آن احاطه نتواند يافت مانند آسمان ، همچنين عظيم مطلق در مورد آنچه با عقل ادراك مى شود چيزى است كه از تمام حدود عقلها تجاوز كند، حتى براى هيچ عقلى تصور احاطه به كنه آن نرود، و آن خداى سبحان است .
عظيم از بندگان ، پيامبران و دانشمندان و كسانى هستند كه هرگاه خردمندان چيزى از صفات آنان را بشناسد سينه هاشان از هيبت (و عظمت ) آنان پر شود به طورى كه جاى خالى در آن باقى نماند. عظمت هر يك از اينان (نسبى است و) در مقايسه با ديگران آشكار مى شود نه به طور مطلق ، بنابراين عظمت آنان - برخلاف عظمت خداى بزرگ - ناقص مى باشد.
35. غفور 
غفور به معناى غفار است ، ولى از نوعى مبالغه خبر مى دهد كه غفار نمى دهد، زيرا غفار مبالغه در مفغرت است نسبت به تكرار مغفرت كه بارها و بارها صورت مى گيرد، ولى غفور مبالغه در مغفرت است نسبت به تمام و كامل و شامل بودن تا به نهايت كمال برسد. و سخن در اين مورد گذشت . (خلاصه آنكه : غفار مبالغه در كميت مغفرت است و غفور مبالغه در كيفيت آن ).
36. شكور 
اوست كه به اندكى طاعت ، درجات بسيارى را، و با عمل در ايامى چند نعمتهاى نامحدودى را در آخرت پاداش مى دهد. كسى كه نيكى را چند برابر پاداش دهد گويند كه شكر آن نيكى را گزارده است . و نيز كسى كه نيكوكار را بستايد گويند كه شكرگزارى كرده است . حال اگر به معناى پاداش ‍ افزون بنگرى (خواهى ديد كه ) شكور مطلق جز خداى متعال نيست ، زيرا پاداش افزون وى را حصر و حدى نمى باشد، چرا كه نعمت بهشت را پايانى نباشد، و خداى متعال مى فرمايد:
كلو واشربوا هنيئا بما اءسفلتم فى الايام الخالية . (285)
((بخوريد و بياشاميد، گوارا باد شما را، به پاداش آنچه در ايام گذشته كرده ايد.))
و اگر به معناى ستايش بنگرى ، ستايش هر ستايشگرى از غير خود است و حال آنكه خداى متعال چون اعمال بنده اش را بستايد تحقيقا كار خود را ستوده است ، زيرا اعمال بنده با توفيق الهى تماميت مى يابد. (286)
در مورد بنده نيز تصور دارد كه در حق بنده ديگرى شاكر بوده باشد، گاه با ستودن او به خاطر احسانى كه به او نموده ، و گاه با پاداش دادن او افزون از آنچه وى با او كرده است . و اين شكر از خصال ستوده است . در حديث است كه :
من لم يشكر الناس لم يشكر الله . (287)
((كسى كه شكر مردم نگزارد شكر خدا را نگزارده است )).
اما شاكر بودن بنده نسبت به خدا با نوعى مجاز و توسعه همراه است ، زيرا اگر (شكر او به اين صورت باشد كه ) ثنا بفرستد ثنايش نارساست ، چرا كه ثناى بر خدا قابل احصا نيست ؛ و اگر (شكر او به اين صورت باشد كه ) اطاعت و فرمانبرى كند، خود اين اطاعت نعمت ديگرى از جانب خداى سبحان است ، بلكه خود شكرش نعمت ديگرى است علاوه بر نعمت پيشين كه شكر آن را به جاى آورده است .
و بهترين وجه شكر نعمتهاى خدا آن است كه آنها را در راه نافرمانى خدا به كار نبرد بلكه آنها را در راه اطاعت و فرمانبرى او به كار گيرد، كه اين نيز با توفيق و زمينه سازى خداوند صورت مى گيرد تا بنده شكر گزار پروردگار خود باشد.
37. على 
اوست كه رتبه اى بالاتر از رتبه او نيست و تمام مراتب فروتر از اويند، زيرا ((على )) از ((علو)) مشتق است و آن از ((علو)) (فرايى ) كه در مقابل ((سفل )) (فروبى ) قرار دارد. درجات عقلى نيز مانند درجات حسى است ، و امكان ندارد كه موجودات را در عقل به درجاتى قسمت نمود مگر آنكه حق تعالى در بالاترين درجه از درجات اقسام آن قرار دارد، حتى درجه اى بالاتر از آن تصور ندارد، زيرا او سازنده سببها، علت ساز علتها، جعل كننده دومها و اولها، تكميل كننده كاملها و فاعل در قابلهاست . پس او ((على مطلق )) است و غير او نسبت به مادون خود ((على )) و نسبت به مافوق خود ((دنى و سافل )) است .
بهره بنده از اين اسم آن است كه به درجه اى دست يابد كه در جنس بشر بالاتر از او كسى نباشد، و آن درجه پيامبر صلى الله عليه و آله است .
مؤلف : و پس از درجه آن حضرت درجه وصى او عليه السلام است كه ((او در ام الكتاب نزد ما (كه خداييم ) على حكيم است )). (288)
38. كبير 
اوست كه داراى كبرياست ، و كبريا عبارت است از كمال ذات كه مربوط است به دوام آن ذات در ازل و ابد، و اينكه آن ذات به گونه اى باشد كه وجود هر موجودى از او صادر گردد. پس هر وجودى كه در گذشته معدوم بوده و يا در آينده معدوم مى شود ناقص مى باشد. از اين رو چون زمان وجود انسان دراز گردد به او ((كبير)) گفته شود يعنى سن او بزرگ و زمان بقائش دراز است ، و نمى گويند سن او عظيم است . پس لفظ ((كبير)) در جايى استعمال مى شود كه لفظ ((عظيم )) نمى شود. و نيز كسى كه كمالش ‍ به ديگرى سرايت نمى كند ((كبير)) نيست .
بهره بنده از اين اسم اين است كه : كسى با او ننشيند مگر آنكه چيزى از كمال او بر همنشين وى فايض گردد. و كمال بنده در عقل و پرهيزكارى و دانش ‍ اوست . پس كبير، عالم پرهيزكارى است كه مرشد خلق بوده و شايستگى آن را دارد كه پيشواى ديگران بوده و از انوار و علو او بهره گرفته شود. از اين رو عيسى عليه السلام فرمود:
من علم و عمل و علم ، فذلك يدعى عظيما فى ملكوت السماء.
((كسى كه بداند و عمل كند و به ديگران بياموزد، در ملكوت آسمان به نام عظيم خوانده شود)). (289)
39. حفيظ 
اوست كه جدا حافظ است با ادامه دادن به وجود موجودات و باقى داشتن آنها و مصون داشتن اضداد از يكديگر همچون گرمى و سردى و ترى و خشكى كه خداوند ميان آنها در قالب بدن انسان و ساير حيوانات و گياهان جمع كرده است . و اگر خداوند گاه با تعديل قواى آنها و گاه با يارى رساندن به قواى مغلوبه آنها، ايشان را حفظ نمى كرد، اين قوا از يكديگر گريخته و از هم دور مى شدند و امتزاج آنها از ميان رفته و تركيبشان بهم مى خورد و آن معنايى كه مستعد قبول تركيب و مزاج بود از بين مى رفت .
نمونه ديگر، حفظ حيوانات است از اسباب خارجى كه موجب هلاكت آنهاست ، مانند درندگان و دشمنان درگير و ستيزنده ، به وسيله آلات و ادواتى كه براى آنها فراهم آورده از قبيل جاسوسهاى هشداردهنده به نزديك شدن دشمن مثل چشم و گوش ، و دستهاى حمله برنده و سلاحهاى دفاعى چون زره و سپر، و سلاحهاى يورشى مانند شمشير و چاقو و از اين قبيل ...
و مانند حفظ كردن مغز گياهان با پوسته محكم تنه آنها و طراوت بخشيدن به آنها با ايجاد رطوبت ، و گياهانى را كه با داشتن پوست تنها حفظ نمى شدند با خارى كه از آن مى رويد حفظ نموده تا بدان سبب برخى حيوانات تلف كننده (آفتها) را دور سازد. بلكه هر قطره اى از آب را حافظى است كه آن را از هواى ضد آن محافظت مى نمايد. در خبر وارد است كه : ((قطره اى باران نمى چكد مگر آنكه فرشته اى همراه آن است كه آن را حفظ نموده تا به جايگاه خود در زمين برسد)). (290) سخن در حفظ خدا نسبت به آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست به درازا مى كشد چنانكه سخن در ساير افعال نيز چنين است .
بهره بنده از اين اسم آن است كه : اعضا و جوارح و دل خود را پاسدارى كند، و دين خود را از تازيانه خشم و ربايندگى شهوت نيرنگ نفس و فريب شيطان پاس بدارد، چرا كه او بر پرتگاهى قرار دارد و تمام اين مهلكات كه به نابودى وى مى انجامد او را احاطه كرده اند.
40. مقيت  
معنايش آن است كه خدا آفريننده غذاهاى مادى و معنوى است ، كه غذاهاى مادى يعنى خوراكيها را به بدنها و غذاهاى معنوى يعنى معرفت را به دلها مى رساند. پس مقيت به معناى رازق است با اين فرق كه قوت اخص ‍ از رزق است ، زيرا رزق شامل غذا و غير آن مى شود و قوت فقط همان غذاست كه در قوام بدن بدان اكتفا مى گردد.
و يا اينكه معناى مقيت استيلا يابنده و قادر بر چيز است و معنايش به علم و قدرت تواءم با يكديگر باز مى گردد. و آيه زير بر اين معنا دلالت دارد كه :
و كان الله على كل شى ء مقيتا. (291)
((و خداوند بر هر چيزى مقيت است )) يعنى آگاه و تواناست .
41. حسيب  
حسيب يعنى كفايت كننده ، و كسى است كه براى هر كه باشد او را بس ‍ است ، و خداى متعال براى هر كس بس است و به تنهايى او را كافى است ، و حقيقت اين وصف براى غير خدا تصور ندارد، زيرا هر كفايت كننده اى خود نيازمند كفايت است به خاطر وجود و دوام وجود و كمال وجودش ، و در عالم وجود چيزى كه به تنهايى كفايت كننده چيز ديگرى باشد وجود ندارد جز خداوند متعال ، بلكه اشياء يكى به ديگرى وابسته است و همگى به قدرت خداى متعال بستگى دارند.
بهره بنده از اين اسم بايد اين باشد كه خداوند به تنهايى نسبت به همت و اراده او كافى باشد بدين معنا كه جز خدا را نخواهد؛ نه بهشت را خواهد و نه قلبش را به آتش دوزخ مشغول سازد تا از آن حذر نمايد، بلكه همه همش ‍ خداى باشد و بس .(292)
42. جليل 
او موصوف است به اوصافى جلالى ، چون : فناء (؟)، ملك ، تقدس ، علم ، قدرت و... و گويا ((كبير)) مربوط به كمال ذات ، ((جليل )) مربوط به كمال صفات و ((عظيم )) مربوط به كمال ذات و صفات با هم است و منسوب به ادراك بصيرت به گونه اى كه بصيرت را مستغرق خود گرداند نه خود مستغرق بصيرت باشد. صفات جلال چون به بصيرتى كه آن را درك كند نسبت داده شود ((جمال )) نام دارد، و آن كه متصف به آن صفات است ((جميل )) ناميده مى شود.
جميل حق مطلق خداى سبحان است ، زيرا هر جمال و كمال و بهاء و حسنى كه در عالم وجود دارد از انوار ذات و آثار صفات اوست ، و هر جميلى به نزد آن كس كه جمال او را ادراك مى كند محبوب است ، از اين رو خداوند محبوب عارفان است : يحبهم و يحبونه (293) ((خدا آنان را دوست دارد و آنان خدا را)).
جليل و جميل از بندگان كسى است كه صفات باطنه او كه دلهاى بينا از آن لذت مى برد نيكو باشد؛ اما جمال ظاهرى كم ارزش است .
43. كريم 
كريم كسى است كه چون دست يافت گذشت كند، چون وعده داد وفا كند، چون ببخشد افزون از نهايت چشمداشت بدهد و باك ندارد كه چقدر و به چه كس بخشيده ، و اگر حاجت به غير او برده شود خشنود نگردد، و چون به او جفا شود گله و سرزنش را به نهايت نرساند، و كسى را كه به او پناه آورده تباه نسازد و او را از آوردن اسباب و ميانجيگران بى نياز سازد. پس هر كه اين صفات بدون تكلف براى او فراهم گردد كريم مطلق مى باشد و او تنها خداست .
گاهى بنده اندك اندك به كسب آن نايل مى شود ولى تنها در برخى امور و با نوعى تكلف ، از همين رو گاهى به كرم متصف مى شود. در حديث است كه :
لا تقولوا لشجره العنب الكرم ، و انما الكرم الرجل المسلم . (294)
((به درخت انگور ((كرم )) نگوييد، زيرا ((كرم )) مرد مسلمان است )).
44. رقيب  
رقيب ، حافظ داناست . پس كسى كه مراقب چيزى باشد به گونه اى كه از آن غفلت نكند و پيوسته او را طورى در نظر داشته باشد كه اگر كسى كه از آن چيزى بازداشته شده او را ببيند هرگز بر آن اقدام نكند، وى را ((رقيب )) گويند. گويا معناى رقيب بازگشت به علم و حفظ دارد ولى به اعتبار لزوم و دوام ، (علم و حفظ دائم و هميشگى )، و نسبت به ممنوع عنه دور و محروس از دسترس مى باشد.
بهره بنده از اين اسم آن است كه بداند خداى متعال در همه حال مراقب و شاهد اوست ، و بداند كه نفس و شيطان دشمن اويند، و هر دو در انتظار فرصت اند تا او را به غفلت و مخالفت وادارند، پس هشيار خود باشد و خويش را بپايد بدين گونه كه كمينگاهها و روشهاى فريب و مراكز انگيزش ‍ آنها را تحت نظر گيرد تا راههاى نفوذ و جريان آن ها را مسدود نمايد. اين است مراقبه .
45. مجيب  
كسى است كه با درخواست سائل به برآوردن حاجت ، با دعاى دعاكنندگان با اجابت ، و با نياز درماندگان به كفايت و رفع نياز آنان روبرو مى شود، بلكه پيش از خواندن نعمت مى دهد و قبل از دعا تفضل مى نمايد. اين كس جز خداى متعال نيست ، زيرا نياز نيازمندان را پيش از درخواستشان مى داند و در ازل از آن آگاه بوده است ، و با آفريدن خوراكيها و غذاها و فراهم آوردن اسباب و آلاتى كه به تمام مهمات زندگى راه مى برند كفايت نيازها را تدبير فرموده است .
بنده بايد نخست به پروردگارش در مورد آنچه به او امر و نهى فرموده و به سوى آن فراخوانده است پاسخ مثبت دهد، سپس به بندگان او در آنچه خدا نعمت قدرت بر آن را بر او ارزانى داشته ، و در برآوردن نياز سائلان در صورت توانايى و يا پاسخ لطيف و مناسب دادن در صورت عدم توانايى پاسخ مثبت دهد.
خداى متعال فرموده : و اما السائل فلا تنهر. (295) ((و اما سائل را مران )).
و در حديث نبوى است كه : ((اگر به خوردن پاچه اى (از گوسفند) دعوت شوم اجابت مى كنم ، و اگر پاچه اى به من هديه شود مى پذيرم )). (296)
46. واسع 
از ((سعه )) (وسعت ) گرفته شده ، و سعه گاهى به علم نسبت داده مى شود آنجا كه علم گسترده بوده و به معلومات زيادى احاطه داشته باشد، و گاه به احسان و گسترش نعمت به هر صورت كه اندازه گيرى شده و بر هر چه فرود آمده باشد. پس واسع مطلق خداست ، چرا كه درياى معلومات او را ساحلى و گستردگى مقدورات او را نهايتى نيست ، بلكه اگر درياها مركب شود براى نگارش كلمات يعنى (آفريده هاى ) او همه ته خواهد كشيد. هر وسعتى هر چند بزرگ باشد از يك سو پايان مى يابد و افزونى بر آن نيز تصور دارد و نسبت به چيزى كه از آن وسيعتر است تنگ مى باشد، مگر سعه خداى متعال .
وسعت و گستردگى بنده در معارف و اخلاق اوست ، اگر علمش فراوان بود وى به اندازه وسعت علمش واسع است ؛ و اگر اختلافش وسعت داشت به گونه اى كه ترس از فقر و خشم حسود و غلبه حرص و ديگر صفات بر او تنگ نگرفت ، وى به اندازه وسعت آن اخلاق واسع مى باشد.
47. حكيم 
حكيم داراى حكمت است ، و حكمت عبارت است از شناخت برترين چيزها با برترين دانشها. والاترين چيزها خداى متعال است ، و ثابت گرديده است كه به كنه و حقيقت شناخت او جز خودش آگاه نيست آن هم با علم ازلى دائم كه زوالش تصور نمى رود و چنان با معلوم مطابق بوده كه اشتباه و شبهه اى بدان راه ندارد. پس او حكيم به حق است .
و نيز به كسى كه ريزه كاريهاى صناعات را خوب مى داند و محكم و استوار مى سازد ((حكيم )) گويند. (297) و كمال اين نيز جز براى خداى بزرگ نيست .
اگر كسى همه چيزها را دانست و خدا را نشناخت مستحق نام حكيم نيست ، زيرا والاترين و برترين چيزها را نشناخته است . و هر كه خدا را شناخت ((حكيم )) است هر چند در ساير علوم رسمى كم بار و كندزبان بوده و بيانش در آن زمينه نارسا باشد.
كسى كه خدا را شناخت سخنش با سخن ديگران فرق دارد، زيرا كمتر به جزئيات مى پردازد بلكه همه سخنانش كلى مى باشد، و به مصالح زياد نمى پردازد بلكه به آنچه در عاقبت و آخرت سودمند است سرگرم مى شود. و چون اين گونه موارد از قبيل معرفت خدا از حالات حكيم نزد مردم آشكارتر است ، بسا مردم نام حكمت را به امثال اين گونه سخنان كلى اطلاق كنند و به گوينده آنها حكيم گفته شود. و اين گونه سخنان كلى مانند فرمايش ‍ سرور انبيا صلى الله عليه و آله است كه :
راس الحكمة مخافة الله .(298) ((سر حكمت ترس از خداست )).
الكيس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت ، و العاجز من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله تعالى .(299)
((زيرك كسى است كه نفس خود را رام كرده و براى پس از مرگ كار كند. و زبون كسى است كه از هواى نفس خويش پيروى كند و آرزوى بى جا از خداى متعال داشته باشد)).
ما قل و كفى خير مما كثر و الهى .(300) ((آنچه كم و كافى باشد بهتر است از آنچه فراوان و سرگرم كننده باشد.))
كن ورعا تكن اعبد الناس . و كن قنعا تكن اشكر الناس . (301)
((پرهيزكار باش تا عابدترين مردم باشى . و قانع باش تا شاكرترين مردم باشى )).
القناعة كنز لاينفد.(302) ((قناعت گنجى است كه تمامى ندارد)).
الصبر نصف الايمان . اليقين الايمان كله . (303)
((صبر نيمى از ايمان است . يقين همه ايمان است )).
اين سخنان (كلى و استوار) و امثال آن ((حكمت )) ناميده مى شود و صاحب آن را ((حكيم )) گويند.
48. ودود 
كسى است كه براى همه آفريدگان خير و خوبى را دوست مى دارد، پس به آنان احسان و عطوفت مى نمايد. ودود از نظر معنا نزديك به معناى رحيم است ، با اين فرق كه كارهاى رحيم ، مرحوم ضعيفى را مى طلبد ولى افعال مودت مآبانه مستدعى آن نيست ، بلكه نعمت بخشيدن ابتدايى از نتايج ود است . همان گونه كه معناى رحمت خداى متعال اين است كه خير را براى مرحوم مى خواهد و او را كفايت مى نمايد بدون رقتى (كه در او ايجاد شود)، همچنين ود خداوند آن است كه كرامت و نعمت را براى بنده مى خواهد بدون ميلى (كه در او ايجاد گردد)؛ زيرا رحمت و ود مورد اراده واقع نمى شود مگر به جهت ثمره و فايده آنها نه به خاطر رقت و ميل .
ودود از بندگان خدا كسى است كه براى خلق خدا مى خواهد آنچه را براى خود مى خواهد؛ و بالاتر از اين كسى است كه آنان را بر خود ترجيح مى دهد، چنانكه يكى از اين گونه افراد گفته است : ((مى خواهم پلى بر روى دوزخ باشم تا آفريدگان از روى من عبور كنند و اذيت نشوند)). و كمال اين صفت آن است كه خشم و كينه و آزارى كه به او رسيده وى را از ايثار و احسان باز ندارد، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى دندان مباركش (در جنگ احد) شكست و ضربه ديد، گفت : اللهم اهد قومى فانهم لايعلمون . (304) ((خداوندا قوم مرا هدايت كن ، كه آنها نمى دانند)). پس بد رفتارى آنان او را از خيرخواهى آنان بازنداشت .
49. مجيد 
كسى است كه ذاتش شريف ، افعالش جميل ، و عطايش جزيل است . گويا وقتى شرافت ذات با خوشرفتارى قرين گردد ((مجد)) ناميده مى شود. مجيد همان ماجد است ، ولى يكى از آن دو بر مبالغه دلالت دارد، و گويا مجيد معناى جليل و وهاب و كريم را در بردارد، و توضيح آنها گذشت .
50. باعث  
كسى است كه روز نشور (روز قيامت كه مردم از قبرها منتشر مى شوند) آفريدگان را زنده كند، آنچه را در قبرهاست برانگيزد و آنچه را در سينه هاست آشكار سازد. بعث (برانگيختن ) همان عالم آخرت است ، و انسان از زمانى كه نطفه است تا آنكه خدا را ملاقات كند داراى عوالمى است ، و انتقال از هر كدام آنها را ((بعث )) گويند. حقيقت اين اسم را نمى داند مگر كسى كه حقيقت بعث را شناخته باشد، و اين از پيچيده ترين معارف بوده و شرح آن دراز است .
مؤلف : ((ما به خواست خدا در مقصد آخر اين كتاب ، بيان معناى بعث و آن عوالم را مى آوريم .))
باعث از بندگان كسى است كه ديگران را از مرگ جهل به حيات علم بالا برد و آنان را به سوى خدا دعوت نمايد، زيرا در آن صورت عالم ديگرى را ايجاد نموده و حيات پاكيزه اى را ايجاد كرده است .
51. شهيد 
معناى آن با يك ويژگى اضافه اى به معناى عليم باز مى گردد؛ زيرا خداى متعال داناى به غيب و شهادت (نهان و آشكار) است ؛ آنچه نهان است غيب است و آنچه آشكار است ، شهادت ؛ و خداست كه مشاهده مى كند. حال اگر علم تنها در نظر گرفته شود ((عليم )) است ، و اگر علم به غيب و امور نهانى نسبت داده شود ((خبير)) است ، و اگر به امور ظاهرى منسوب گردد ((شهيد)) مى باشد.
علاوه بر اين ، اين معنا نيز در نظر گرفته مى شود كه خداوند در قيامت به آنچه از آفريدگان مى داند و شاهد آن بوده است بر آنان گواهى مى دهد. سخن در اين اسم نزديك به سخن در عليم و خبير است و ديگر تكرار نمى كنيم .
52. حق 
حق در مقابل باطل است ، و اشيا با ضد خودشان آشكار و روشن مى شوند. آنچه مى توان از آن خبر داد يا مطلقا باطل است و يا مطلقا حق ، و يا از جهتى باطل و از جهت ديگر حق . چيزى كه ذاتا ممتنع و غير ممكن است مطلقا باطل است ، و آنچه ذاتا واجب است مطلقا حق است ، و چيزى كه ذاتا ممكن و با استناد به غير خود واجب مى باشد، از جهتى حق و از جهتى باطل است ؛ پس آن از حيث ذاتش وجودى ندارد بنابراين باطل است ، و از جهت غير خود به دست آورنده وجود است ، پس از جهتى كه با دهنده وجود ارتباط دارد موجود است و بنابراين از اين جهت حق است و از جهت خودش باطل .
از اين روست كه همه چيز تباه است مگر وجه او (خدا)، و او ازلا و ابدا چنين است نه اينكه در حالى چنين باشد و در حالى نه ؛ زيرا هر چه غير اوست ازلا و ابدا از جهت ذات خود مستحق وجود نيست و از جهت او (خدا) مستحق وجود مى باشد، پس هر چيزى باطل است به ذات خود و حق است به غير خود. اينجاست كه دانسته مى شود حق مطلق ، موجود حقيقى بذاته است كه هر حقى حقيقت خود را از او به دست مى آورد.
و نيز به معقولى كه عقل با آن مصادف شده (و آن را ادراك نموده ) موجود گفته مى شود، حتى گروهى پنداشته اند كه آن حق است ، چنين چيزى از حيث ذاتش موجود ناميده مى شود و از حيث نسبتش به عقلى كه او را آن گونه كه هست ادراك نموده حق نام مى گيرد. بنابراين سزاوارترين موجودات به اينكه حق ناميده شود خداى متعال است و شايسته ترين شناختها به حق بودن شناخت خداست ، و آن فى نفسه حق است يعنى ازلا و ابدا مطابق معلوم است .
گاهى حق بر اقوال اطلاق مى شود، گفته مى شود: سخن حق و سخن باطل . با توجه به اين مطلب ، حق ترين اقوال قول ((لا اله الا الله )) است ، زيرا ازلا و ابدا صادق و راست است به خودى خود نه با استناد به ديگرى .
بهره بنده از اين اسم آن است كه خود را باطل بيند و غير خدا را حق نبيند.
53. وكيل 
كسى است كه كارها به او واگذار شود. حال اگر ذاتا مستحق اين است كه كارها به او واگذار شود نه اينكه با سپردن و واگذاردن مستحق آن گردد، و نيز ذاتا از عهده آن برآيد و كاملا آن را به اتمام رساند، چنين كسى وكيل مطلق است و او جز خداى متعال نيست .
بهره بنده از اين اسم به اندازه مدخليت داشتن او در آن نيست .
54 و 55. قوى و متين 
قوت دلالت بر قدرت تمام دارد، و متانت دلالت بر شدت قوت . خداى متعال از آن جهت كه به نهايت قادر است ((قوى )) است ، و از آن جهت كه قوتش شديد و سخت است ((متين )) مى باشد. اين معنا به معناى قدرت باز مى گردد كه به زودى مى آيد.
56. ولى 
ولى ، دوستدار و ياور است . معناى ود و دوستى خدا گذشت و معناى نصرت و ياريش نيز روشن است ، زيرا اوست كه دشمنان دين را قلع و قمع مى كند و دوستانش را يارى مى دهد. خداوند فرموده است : الله ولى الذين آمنوا .(305) ((خداوند ولى (دوستدار و ياور) كسانى است كه ايمان آورده اند)). و فرموده : ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم . (306) ((اين بدان سبب است كه خداوند مولى (ياور) كسانى است كه ايمان آورده اند و كافران را مولايى نيست )) يعنى ياورى ندارند. و فرموده : كتب الله لاغلبن انا و رسلى .(307) ((خداوند مقرر داشته كه : البته من و رسولانم (بر كافران ) پيروز مى شويم )).
ولى از بندگان كسى است كه خدا و دوستان خدا را دوست داشته و يارى رساند و دشمنانش را مقهور سازد. از جمله دشمنان خداى متعال نفس و شيطان اند؛ پس هر كه آن دو را مخذول دارد و بى ياور گذارد و امر خدا را يارى نمايد، دوستان خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن بدارد، چنين كسى ((ولى )) است .
57. حميد 
حميد كسى است كه مورد حمد و ستايش قرار گيرد، و خداى متعال حميد است كه ازلا و ابدا خود را مى ستايد و بندگان براى هميشه به حمد و ستايش او مشغولند. اين معنا به صفات جلال و والايى و كمال باز مى گردد گاهى كه مورد ياد ذاكران قرار گيرد، زيرا حمد، ذكر اوصاف كمال است از آن جهت كه كمال است .
حميد از بندگان كسى است كه همه عقايد و اخلاق و اعمال او ستوده و به دور از هر آلودگى باشد، و چنين كسى حضرت محمد صلى الله عليه و آله است و كسانى كه به او نزديكند از انبيا، و ديگران از اوليا و علما، هر كدام به اندازه مدخليتى كه در اين صفت دارند.
58. محصى 
همان عالم است ، ولى چون علم به معلومات نسبت داده شود از آن جهت كه آنها را احصا مى كند و برمى شمارد و بر آنها احاطه مى يابد، احصاء ناميده مى شود. محصى مطلق كسى است كه حد هر معلوم و عدد و اندازه آن در علم او منكشف است .
بنده ، هر چند كه برايش امكان دارد تا به علم خود پاره اى معلومات را احصا كند ولى از احصاء بيشتر آنها ناتوان است . از اين رو بهره اش از اين اسم همچون بهره اش از اصل صفت علم ضعيف است .
59 و 60. مبدى و معيد 
معناى هر دو ايجادكننده است ، با اين فرق كه ايجاد هرگاه سابقه مثل خود را نداشته ((ابداء)) ناميده مى شود، و اگر سابقه مثل خود را داشته باشد ((اعاده )). خداى متعال آفرينش مردم را ابداء كرده سپس خود او آنان را باز مى گرداند يعنى محشورشان مى كند. تمام چيزها از او پديد آمده و به او باز مى گردد و به سبب او پديد آمده و به توسط او نيز بازگردانده مى شود.
61 و 62. محيى و مميت  
اين دو اسم به ايجاد بازمى گردند، ولى آنچه ايجاد شده هرگاه حيات باشد فعل او احياء (يعنى زنده كردن ) ناميده مى شود و هرگاه موت باشد فعل او اماته (يعنى ميراندن ) نام دارد. آفريننده اى براى مرگ و زندگى جز خداى متعال نيست ، پس ميراننده و زنده كننده اى جز خدا وجود ندارد. در اسم ((باعث )) اشاره اى به معناى حيات گذشت .
63. حى 
شخص فعال و دراك است ، زيرا كسى كه اصلا فعل و ادراكى ندارد مرده است . كمترين درجه ادراك آن است كه ادراك كننده خودش را ادراك كند، پس چيزى كه به خود آگاه نيست جماد مرده است . بنابراين زنده كامل مطلق كسى است كه همه مدركات در تحت ادراك او و همه موجودات در تحت فعل او مندرج باشند، تا آنكه هيچ مدركى از علمش و هيچ مفعولى از فعلش جدا نيفتد، و او خداست . پس خدا حى مطلق است ، و هر چه جز اوست حياتش به اندازه ادراك و فعل اوست و همه اينها در كمى خود محصورند. خود زنده ها نيز در صفت حيات متفاوتند و مراتب آنها به اندازه تفاوتشان است .
64. قيوم 
بدان كه اشيا تقسيم مى شوند به : 1 - چيزى كه نيازمند محل است مانند اعراض و اوصاف كه در مورد آنها گفته مى شود؛ آنها قائم به نفس خود نيستند. 2 - چيزى كه نيازمند محل نيست و گفته مى شود: آن قائم به نفس ‍ خود است مانند جوهر، جز آنكه جوهر هر چند كه قائم به نفس است و از محلى كه قائم به آن باشد بى نياز، ولى از امورى كه در وجودش بدان نيازمند است و شرط وجودش مى باشد، بى نياز نيست ، پس قائم به نفس خودش ‍ نيست و زيرا در قوام خود به وجود غير خود نيازمند است هر چند نيازمند محل نباشد.
حال اگر در عالم وجود، موجودى باشد كه خودش براى وجود خود كافى باشد و قوامش به غير خودش نباشد و چيزى در دوام وجود او شرط نباشد چنين چيزى مطلقا قائم به نفس خود است . و اگر با اين حال هر موجودى قائم به او باشد تا آنجا كه براى اشيا وجود و دوام وجود جز به او متصور نباشد، او قيوم است ، زيرا قوامش به ذات خودش است و قوام هر چيزى به اوست ، و اين وصف جز براى خداى متعال نيست .
بهره بنده از اين وصف به اندازه بى نيازى او از غير خداست .
65. واجد 
كسى است كه به چيزى محتاج نيست ، و در مقابل فاقد (نادار) قرار دارد. كسى كه از دستش برود چيزى كه به وجود آن نيازمند نيست ممكن است ((فاقد)) ناميده نشود، و نيز كسى كه چيزى را كه به ذات و كمال ذات او تعلق ندارد حاضر داشته باشد ((واجد)) ناميده نشود. بلكه واجد كسى است كه فاقد آنچه لازم دارد نباشد. در مورد خداوند بايد گفت آنچه از صفات الهيه و كمال آن لازم است براى خداى متعال موجود مى باشد، پس ‍ خداوند به اين اعتبار ((واجد)) است و واجد مطلق است . و غير خدا اگر واجد برخى صفات كمال و اسباب آن باشد فاقد بسيارى ديگر از آنهاست ، پس واجد نسبى است نه مطلق .

66. ماجد 
به معناى مجيد است مانند عالم كه به معناى عليم مى باشد، با اين فرق كه صفتى كه بر وزن فعيل مى آيد مبالغه اش بيشتر است ، و معناى آن گذشت .
67. واحد 
كسى است كه تجزيه و دوگانگى نمى پذيرد. آن كه تجزيه نمى پذيرد مانند جوهر يگانه است كه قسمت نمى پذيرد، كه گفته مى شود آن ((واحد)) است بدين معنا كه جزء ندارد. همين طور است نقطه كه در طرف و كنار واقع است و جزء ندارد. خداى متعال واحد است بدين معنا كه طرح انقسام در ذات او محال مى باشد. اما آن كه دوگانگى نمى پذيرد آن است كه نظيرى ندارد، مانند خورشيد، زيرا خورشيد هر چند در وهم قابل قسمت بوده و فى ذاته تجزيه پذير است - چون از قبيل اجسام است - با اين حال نظير ندارد جز آنكه مى تواند نظير داشته باشد. حال اگر در علم وجود، موجودى باشد كه خصوصيت وجودش به گونه اى يگانه باشد كه اصلا تصور نرود چيزى با او در آن مشاركت داشته باشد، او واحد مطلق است ازلا و ابدا.
بنده نيز زمانى واحد است كه در همنوعان خود در خصلتى از خصال خير نظير نداشته باشد. البته اين بى نظيرى نسبت به همنوعان او و نسبت به همان زمان است . زيرا ممكن است كه در زمان ديگرى مانند او پيدا شود؛ و نيز نسبت به برخى از خصال است نه همه ، از اين رو وحدت مطلق جز براى خداى متعال نمى باشد.
68. صمد 
كسى است كه در نيازها آهنگ او كنند و در خواسته ها قصد او نمايند، زيرا نهايت آقايى و سرورى به او منتهى مى گردد.
كسى كه خداى متعال او را مقصد بندگان خود در مهمات دين و دنياشان قرار داده و نيازهاى آفريدگانش را بر زبان و دست او جارى ساخته ، همانا بهره اى از معناى اين وصف را به او بخشيده است . ولى صمد مطلق كسى است كه در همه نيازها آهنگ او كنند، و او خداى متعال است .
مؤلف : ((صمد را معناى ديگرى نيز هست ، و آن كسى است كه جوف ندارد (ميان تهى نيست ). صمد به اين معنا جز بر خداى متعال اطلاق نمى شود مگر به طور مجاز، زيرا جوف داشتن صفت اجسام است ، و خداى متعال برتر از آن است )).
يكى از محققان گفته است : ((چون هر ممكنى وجودش زايد بر اصل ذاتش ‍ مى باشد و مقتضاى ذات و باطنش عدم و لا شى ء بودن است ، از اين رو شبيه اجوف و چيز ميان تهى است ، مانند ظرفى كه چيزى در آن نيست و توپ توخالى ، زيرا باطنش كه همان ذات اوست لا شى ء محض مى باشد و وجودى كه بدان احاطه داشته و حدود آن را معين مى سازد غير اوست . اما كسى كه ذاتش وجود و وجوب است بدون كمترين آلودگى به عدم و نقص ‍ و توخالى بودن ، لفظ ((صمد)) براى او استعاره آورده مى شود.)) (308)
مؤلف : ((بهره بنده از اين وصف آن است كه وجود خود را قوت بخشد و از صفات وجود از آن جهت كه وجود است بهره وافرى تحصيل نمايد، تا به وجود نزديك و از عدم دور گردد.
69 و 70. قادر و مقتدر 
هر دو به معناى ((داراى قدرت )) است ، ولى مبالغه مقتدر بيشتر است . قدرت عبارت است از معنايى كه به سبب آن يك شى ء با تقدير اراده و علم ، تقدير و اندازه مى پذيرد و موافق اين دو قرار مى گيرد. و قادر مطلق كسى است كه هر موجودى را به گونه اى اختراع نمايد كه تنها دست خودش ‍ در كار بوده و در ساختن آن از يارى ديگرى بى نياز باشد و او خداى متعال است .
بنده فى الجمله قدرتى دارد ولى ناقص ، زيرا جز بر برخى ممكنات دست ندارد و صلاحيت اختراع را نيز دارا نيست .
71 و 72. مقدم و مؤ خر 
اوست كه نزديك مى گرداند و دور مى سازد. كسى را كه نزديك كند پيش ‍ انداخته است يعنى او را در رتبه مقدم بر ديگران نسبت به خودش قرار داده است . و كسى را كه دور سازد عقب افكنده و متاءخر از ديگران قرار داده است . خداوند پيامبران و دوستان خود را با نزديك داشتن آنها و هدايتشان و موقر و محترم داشتن آنها با عبادت و علم به سبب انگيزش انگيزه هاى آنان ، (بر ديگران ) مقدم داشته و ديگران را با صرف انگيزه هاشان از اين امور، مؤ خر داشته است . چنانكه فرموده :
و لو شئنا لآتينا كل نفس هديها ولكن حق القول منى لاملان جهنم (309)...
((و اگر مى خواستيم هدايت هر نفسى را بدو مى داديم ، ولى اين قول و وعده من محقق و حتمى شده است كه دوزخ را پر سازم ...))
و فرموده : ان الذين سبقت لهم منا الحسنى اولئك عنها مبعدون .(310)
((آنان كه نيكى از جانب ما به آنان پيشى گرفته است ، از آن (جهنم ) به دورند)).
بهره بنده از صفات افعال روشن است ، از اين رو به جهت پرهيز از تطويل ، خود را به تكرار آن مشغول نمى سازيم .
73 و 74. اول و آخر 
اينها دو صفت نسبى و متناقض اند، و تصور ندارد كه يك چيز نسبت چيز ديگر از يك جهت هم اول باشد و هم آخر. حال اگر به ترتيب وجود و سلسله موجودات مرتبه نظراندازى ، خداى متعال نسبت به آنها اول است ، زيرا همه موجودات وجود خود را از او گرفته اند ولى خود او بذاته موجود بوده و وجود را از ديگرى بهره نگرفته است .
و چون به ترتيب (مراتب ) سلوك بنگرى و مراتب منازل كسانى را كه به سوى او رهسپارند در نظر آورى ، خداوند بدين نسبت آخر است ، زيرا آخرين چيزى است كه درجات عرفان به سوى او ارتقاء مى يابد. و هر معرفتى كه پيش از معرفت او حاصل شود نردبان معرفت اوست و منزل نهايى ، معرفت خداست . پس خداوند آخر است نسبت به سلوك ، و اول است نسبت به وجود، پس نخست ، مبدا و شروع از اوست و سر آخر، مرجع و بازگشت به سوى اوست .
75 و 76. ظاهر و باطن  
اين دو نيز نسبى و متناقض اند و از يك جهت قابل جمع نيستند و نيز مربوط به ادراكات مى باشند. پس خداى متعال باطن است اگر كسى بخواهد او را با ادراك حواس و از خزانه خيال جستجو كند، و ظاهر است اگر از خزانه عقل به طريق استدلال جستجو شود. تازه بر بيشتر عقلها نيز پوشيده است به جهت ظهور شديد خود، زيرا ظهور او سبب باطن و مخفى بودن ، و نور او حجاب نورش گرديده است ، چرا كه : ((هر چيزى كه از حد خود تجاوز نمود به ضد خود تبديل مى شود)).
مؤلف : ((شرح و بيان اين مطلب در گذشته آمد، ديگر تكرار نمى كنيم . (311) از اين گونه (تناقضات ) در صفات خداى متعال تعجب مكن ، زيرا معنايى كه انسان به سبب آن انسان است (ظاهر است و باطن .) ظاهر است اگر با افعال محكم او كه قابل ديدن است بر وجود او استدلال شود؛ و باطن است اگر (آن حقيقت ) از راه ادراك حس پى جويى شود، زيرا حس مربوط به ظاهر بشره اوست و انسان به واسطه بشره خود كه قابل ديدن است انسان نيست ، بلكه اگر اين بشره و بلكه اگر ساير اجزاى او عوض شود او اوست با آنكه اجزاء همگى عوض شده اند، و شايد اجزاى هر انسانى در پيرى غير اجزاى او در كودكى است ، زيرا در طول زمان تحليل رفته و از راه غذاخوردن به امثال خودش تبديل يافته است ، در حالى كه هويت و واقعيت او تبديل نگشته است . پس اين هويت (انسانيت انسان ) باطن و پوشيده از حواس ‍ بوده و از طريق استدلال به آثار و افعال آن براى عقلها ظاهر و آشكار مى باشد.
77. والى  
كسى است كه امور آفريدگان را تدبير نموده و سرپرستى مى نمايد و شايسته اين ولايت بوده و به تنهايى عهده دار آن است . ولايت نمايانگر تدبير و قدرت و فعل است و تا همه اينها گرد نيايد اسم ((والى )) (بر كسى ) اطلاق نمى گردد. والى امور جز خداى متعال نيست چرا كه او به تنهايى اولا به تدبير آنها پرداخته ، ثانيا تحقيقا تدبير خود را نافذ مى گرداند، ثالثا با ادامه دادن و باقى داشتن آنها پيوسته بر سر آنها قيام دارد و مراقب آنهاست .
78. متعالى 
به معناى على است همراه با نوعى مبالغه . و معناى آن گذشت .
79. بر 
او نيكوكار است ، و نيكوكار مطلق كسى است كه هر نيكى و احسانى از او سرچشمه گيرد.
بنده به هر اندازه كه در پى انجام نيكى باشد به همان اندازه نيكوكار است ، به ويژه نيكى به پدر و مادر و استاد و شيوخ خود.
80. تواب  
اوست كه با آشكار ساختن نشانه هاى پياپى خود براى بندگان و گسيل داشتن مايه هاى بيدارى به سوى ايشان و آگاه ساختن آنان بر هشدارها و بر حذر داشتن هاى خود، بارها و بارها اسباب توبه را براى آنان فراهم مى آورد، تا وقتى كه با تعريف و بيان خود او، بر مفاسد و پى آمدهاى گناهان آگهى يافتند، با تخويفهايى كه او به عمل آورده است متوجه خوف گرديده و رو به توبه مى آورند، و فضل خداى متعال نيز با پذيرش توبه آنان به سويشان باز مى گردد.
تواب از بندگان كسى است كه بارها پذيراى پوزش مجرمان از رعايا و دوستان و آشنايان خود باشد. و هرگاه چنين بود به اين خلق و صفت آراسته گشته و بهره اى از آن گرفته است .
81. منتقم 
اوست كه پشت متجاوزان را مى شكند و جانيان را به كيفر خود مى رساند و عقاب و عذاب را بر سركشان شدت مى بخشد، البته پس از بستن در هرگونه عذرى و دادن هشدار، و پس از دادن قدرت و مهلت براى انجام آن . و اين از شتاب در كيفر نمودن شديدتر (و بدتر) است ، زيرا اگر بنده به سرعت عقوبت شود اصرار بر گناه ننموده و در آن فرو نمى رود و در نتيجه مستوجب عقوبت سخت نمى گردد.
از انتقام بنده آن اندازه پسنديده است كه از دشمنان خدا انتقام كشد، و سخت ترين دشمنان نفس خود است و حقش آن است كه هرگاه دست به گناهى آلود يا در عبادتى اخلال ورزيد از نفس خود انتقام گيرد.
82. عفو 
كسى است كه زشتيها را محو نموده و از گناهان مى گذرد. از نظر معنا نزديك به ((غفور)) است ولى مبالغه در آن بيشتر است ، زيرا ((غفران )) خبر از پوشاندن گناهان مى دهد و ((عفو)) خبر از محو آنها؛ و محو كردن ابلغ از پوشاندن است .
بهره بنده از اين اسم آن است كه : از هر كه به او ستم نموده بگذرد، بلكه به او نيكى كند چنانكه خداوند با محور زشتيها و گناهان گنهكاران و كافران (يا ناسپاسان ) به آنان نيكى نموده و توبه آنان را مى پذيرد، زيرا ((كسى كه از گناه توبه نموده چون كسى است كه گناه ندارد.)) (312)
83. رؤ وف  
رؤ وف داراى راءفت است ، و راءفت شدت رحمت و مهربانى است . پس ‍ رؤ وف به معناى رحيم است همراه با مبالغه .
84. مالك الملك  
اوست كه مشيت و خواست خود را هرگونه و به هر شكل كه بخواهد در مملكت خويش جارى مى سازد، به وجود آوردن باشد يا از بين بردن ، باقى داشتن باشد يا فانى ساختن . ملك در اينجا به معناى مملكت است ، و مالك به معناى قادرى كه قدرتش كامل است ، و موجودات گويا مملكت واحدى مى باشند كه خدا مالك و قادر بر آنهاست ، زيرا پاره اى از اين موجودات با پاره اى ديگر همچون اجزاى بدن انسان با يكديگر پيوند دارند و همگى به سوى يك هدف - كه همان به كمال رساندن نهايت خيرى است كه به مقتضاى جود الهى وجودش ممكن گرديده است - يكديگر را يارى مى رسانند.
مملكت هر بنده اى بدن خود اوست . پس هرگاه مشيت و خواست خود را در صفات قلب و در اعضا و جوارح خويش نافذ ساخت ، به هر اندازه كه از قدرت بر آنها برخوردار شده است مالك مملكت خويش گشته است .
85. ذوالجلال و الاكرام 
اوست كه هيچ جلال و كمالى وجود ندارد مگر براى او، هيچ كرامت و مكرمتى نيست مگر آنكه از او صادر مى شود. جلال از آن او و ذاتى اوست ، و كرامت از سوى او بر آفريدگانش سرازير مى گردد. انواع كرامتهايى كه نسبت به خلق روا مى دارد بى شمار و نامتناهى است ، و اين آيه بر آن دلالت دارد كه : و لقد كرمنا بنى آدم ...(313) ((تحقيقا فرزندان آدم را كرامت بخشيديم .))
86. مقسط دادگر 
كسى است كه داد مظلوم را از ظالم مى ستاند. كمال اين صفت آن است كه علاوه بر راضى ساختن مظلوم ، ظالم را نيز راضى سازد، اين گونه كه چنان پاداشى به مظلوم در برابر عفو و گذشت از ظالم بدهد كه آن عفو و گذشتش ‍ در مقايسه با آن كوچك نمايد، چنانكه در خبر وارد است . اين نهايت عدل و انصاف است كه جز خداى متعال كسى بر آن قادر نيست .
بهره ورترين بندگان از اين اسم كسى است كه نخست از وجودش داد بستاند، سپس داد ديگران را از ديگران بگيرد، و از كسى براى خود داد نستاند.
87. جامع گردآورنده 
اوست كه ميان همگونها و ناهمگونها و اشياى ضد يكديگر الفت انداخته و همه را با هم گرد مى آورد، چنانكه انسانهاى بسيارى را بر روى زمين ، اجناس گوناگون موجودات را در عالم ، و كيفيتهاى متضاد را در مزاج حيوانات گرد آورده است ، و نيز ساير چيزهايى را كه شرح آن به طول مى انجامد.(314)
جامع از بندگان كسى است كه ميان آداب ظاهره اعضا و جوارح با حقايق باطنه در دلها جمع كند. پس هر كه معرفتش كامل و سيره و روش او نيكو شده جامع است . از اين رو گفته اند: ((كامل كسى است كه نور معرفت نور پرهيزكارى او را خاموش نسازد)). (315) زيرا جمع ميان صبر (و خوددارى از گناه ) و بينش مشكل است ، و بسا كسانى كه بر زهد و پرهيزكارى صابرند ولى بصيرت و بينش ندارند و به عكس .
88 و 89. غنى و مغنى بى نياز و بى نياز كننده 
غنى كسى است كه نه در ذات و نه در صفات ذات خود وابستگى به كسى ندارد، بلكه از وابستگى به هر غيرى منزه است ، و چنين چيزى جز براى خداى متعال متصور نيست .
او مغنى نيز هست ، ولى كسى را كه بى نياز مى سازد تصور نرود كه با اين بى نياز ساختن ، غنى و بى نياز مطلق گردد، زيرا وى در كمترين امور خود نيازمند به مغنى است . بنابراين بى نياز هست ؛ بلكه از غير خدا بى نياز مى گردد آن هم با فراهم نمودن خدا براى او آنچه را كه بدان نيازمند است نه آنكه اصل نياز را قطع سازد. اين گونه بى نيازى نهايت چيزى است كه در عالم امكان درباره غير خدا تصور دارد آن گونه كه او را نيازى جز به خداى متعال نماند.
90. مانع 
كسى است كه با آفريدن اسبابى كه موجب حفظ كردن اند اسباب نابودى و كاستى را از اديان و ابدان دور مى دارد. در گذشته معناى ((حفيظ)) بيان شد و هر حفظى ضرورتا با منع و دفع همراه است . پس هر كه معناى حفيظ را بفهمد معناى مانع را خواهد فهميد. فرق منع با حفظ آن است كه منع در رابطه با سبب نابودكننده است و حفظ در رابطه با چيزى كه از نابودى حراست مى شود، و حفظ مقصود و هدف از دفع مى باشد، زيرا منع و بازداشتن به خاطر حفظ انجام مى گيرد ولى حفظ به خاطر منع انجام نمى شود؛ و هر حافظى دافع و مانع است ولى هر مانعى حافظ نيست مگر زمانى كه مانع مطلق از تمام اسباب نابودى و كاستى بوده باشد تا آنكه ضرورتا حفظ هم حاصل گردد.
91 و 92. ضار و نافع 
اوست كه خير و شر و نفع و ضرر از او صادر مى شود هر چند كه يكى از اين متقابلات بالعرض باشد، خواه اينها با واسطه باشد يا بى واسطه ؛ و تمام واسطه ها مسخر فرمان اويند همچون قلم در دست نويسنده .
93. نور 
او ظاهرى است كه هر ظهورى به اوست ، و هرگاه وجود و عدم برابر هم قرار گيرند ناگزير از آن وجود است و هيچ ظلمتى از عدم تاريكتر نيست . پس كسى كه از ظلمت عدم بلكه از امكان عدم مبراست و اوست كه همه اشياء را از ظلمت عدم به ظهور وجود بيرون آورده ، سزاوار است كه نور ناميده شود.
وجود نورى است كه از نور ذات او (خدا) بر اشيا تافته ، پس او نور آسمانها و زمين است . و همان گونه كه ذره اى از نور خورشيد نيست مگر آنكه دليل بر وجود خورشيد تابان است ، همچنين ذره اى از موجودات آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست وجود ندارد مگر آنكه با جواز وجود خود، دليل بر وجوب وجود ايجاد كننده خويش مى باشد.
94. هادى 
اوست كه بندگان خاص خود را نخست به شناخت ذات خويش هدايت نموده تا آنكه با او بر وجود اشيا گواه مى آورند. و عوام بندگان خود را به (شناخت ) آفريده هايش رهنمون گشته تا آنكه با آنها بر وجود او گواه مى آورند، و (نيز) هر آفريده اى را به آنچه در برآوردن نيازش از آن ناگزير است رهنمون شده است ؛ كودك را به هنگامى كه از مادر جدا مى شود به مكيدن پستان ، و جوجه را به هنگام بيرون آمدن از تخم به چيدن دانه ، و زنبور عسل را به ساختن خانه خود به شكل شش گوش - كه از هر گونه شكلى با بدن او سازگارتر و جاى دهنده تر بوده و از اينكه روزنه هاى تباه كننده در آن باز شود دورتر مى باشد - راه نموده است . شرح اين هدايت (غريزى ) به طول خواهد انجاميد، و آيه زير ناظر به اين نوع هدايت است :
الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى . (316) ((او كسى است كه به هر چيزى آفرينش مورد نيازش را بخشيده سپس (بدان سو) هدايت نموده است )) و نيز آيه : الذى قدر فهدى . (317) ((آن كه اندازه نهاد پس ‍ هدايت نمود.))
هدايتگر از بندگان ، پيامبران و دانشمندانند كه آفريدگان را به سعادت اخروى ارشاد و به راه راست خدا رهنمايى مى كنند، بلكه خداست كه به وسيله آنان و با زبان ايشان هدايت مى نمايد و آنان همه مسخر قدرت و تدبير اويند.
95. بديع 
كسى است كه نظير او سابقه نداشته باشد. پس اگر نظير او نه در ذات ، نه در صفات ، نه در افعال و نه در هر چيزى كه مربوط به اوست سابقه نداشته باشد، چنين كسى بديع مطلق است ، و اگر برخى از اينها سابقه داشته باشد بديع مطلق نخواهد بود. اين اسم به طور مطلق شايسته كسى جز خداى متعال نيست ، زيرا قبلى براى او نيست كه نظير او پيش از وى سابقه داشته باشد، و هر موجود پس از او نيز با ايجاد او حاصل گرديده است و با وجود او هم مناسبت ندارد، پس او ازلا و ابدا بديع است .
هر بنده اى كه در زمينه نبوت و ولايت و علم ويژگيى بيابد كه در هر وقتى يا در عصر خودش مانند او سابقه نداشته باشد، چنين كسى نسبت به آن ويژگى و در همان وقت با داشتن آن ويژگى بديع خواهد بود.
96. باقى 
موجود واجب الوجود بذاته است ، كه چون در ذهن نسبت به زمان گذشته در نظر گرفته شود ((قديم )) و هرگاه با آينده قياس شود ((باقى )) ناميده مى شود. باقى مطلق كسى است كه اندازه وجودش در آينده به پايانى منتهى نمى شود و از او به ((ابدى )) تعبير مى گردد. و قديم مطلق كسى است كه كشش وجود او در گذشته به آغازى منتهى نمى شود و از او به ((ازلى )) تعبير مى شود، و تعبير ((واجب الوجود بذاته )) همه اين معانى را در بردارد.
اين اسامى (قديم ، باقى ، ازلى ، ابدى ) به حسب نسبت اين وجود است به گذشته و آينده در ذهن ؛ و تنها چيزهايى متغير است كه داخل در زمان گذشته و آينده مى شوند، زيرا گذشته و آينده عبارت از زمان اند و داخل در زمان نمى شود مگر تغير و حركت ، زيرا حركت بذاته به گذشته و آينده تقسيم مى گردد و متغير نيز به واسطه تغير، داخل در زمان مى شود، پس ‍ چيزى كه برتر از اين است كه به سبب حركت تغير يابد در زمان واقع نمى شود، پس گذشته و آينده در او نيست . و خداى متعال قبل از زمان وجود داشته و چون زمان را آفريد تغيرى در ذات او پيدا نشد و پيش از آفرينش زمان هم زمان بر او جريان نداشت و پس از آفرينش زمان نيز همان گونه است كه بود.
97. وارث  
كسى است كه همه داراييها پس از فناى صاحبان آنها به او باز مى گردد، و او خداى سبحان است ، زيرا اوست كه پس از فناى آفريدگانش باقى مى ماند و بازگشت هر چيزى به سوى اوست ، و اوست كه در آن هنگام گويد: لمن الملك اليوم ، لله الواحد القهار. (318) ((ملك از آن كيست ؟ (و خود پاسخ دهد) از آن خداى يگانه قهار است )).
اين معنا نسبت به پندار بيشتر مردم است كه براى خود ملك و ملكى قائلند، و در آن روز حقيقت حال پريشان روشن مى شود، و اين ندا عبارت است از حقيقت آنچه در آن وقت برايشان روشن مى گردد. اما ارباب بصيرت ، شاهد و شنونده معناى اين ندايند بى آنكه صوت و حرفى بشنوند و يقين دارند كه ملك در هر روز و هر ساعت و هر لحظه از آن خداى يگانه و قهار است و ازلا و ابدا چنين بوده و خواهد بود. اين معنا را كسى ادراك مى كند كه حقيقت توحيد در فعل را دريافته و دانسته باشد كه آن كه ملك و ملكوت را به خود اختصاص داده يگانه است .
98. رشيد  
كسى است كه تدبيرات او بدون راهنمايى مشير و بيانگر راه درست و ارشاد مرشدى ، در راه درست به اهداف خود رهسپار است ، و او خداى سبحان است .
رشد هر بنده اى به اندازه برخوردارى از هدايتى است كه در تدابيرى كه در مقاصد دين و دنياى خود مى انديشد به شاكله درست دست يابد.
99. صبور  
كسى است كه عجله او را به انجام كار پيش از فرا رسيدن وقت آن به شتاب وا نمى دارد بلكه امور را به اندازه معمولى نازل كرده و به روش محدودى جارى ساخته و آنها را از مدتهاى معلومش مانند افراد بى حوصله تاءخير نيانداخته ، و مانند شتابندگان بر اوقات خودش پيش نيندازد، بلكه هر چيزى را آن گونه كه بايد و شايد در وقت خود نهاده است . و انجام همه اينها از روى بردن رنجى نيست كه او را بر ضد اراده برانگيزد.
صبر بنده خالى از تحمل رنج نيست ، زيرا صبر او عبارت از دفع انگيزه هاى شهوت و خشم در برابر انگيزه دين يا عقل ، و ميل به انگيزه تاءخير است .
در اينجا سخن شارع اسماء يا اقتصار و تلخيص به پايان رسيد. هر اسمى كه نقصى را مى رساند اطلاق آن بر خداى سبحان روا نيست ، مثل : ((عارف ))، ((عاقل ))، ((فطن )) (زيرك )، ((ذكى )) (باهوش )؛ زيرا معرفت اشعار دارد كه قبلا تفكرى صورت گرفته ، و عقل بازداشتن از امور ناشايست است ، و زيركى و هوش اشعار دارد به سرعت ادراك چيزى كه بر مدرك پوشيده بوده است . همچنين است ((مستهزى )) (مسخره گر) و ((ماكر)) (نيرنگباز)، هر چند كه اين دو لفظ در شرع وارد شده اند ولى به نحو ديگرى است كه نقص را نمى رساند، از اين رو تجاوز از مورد آن (شرع ) جايز نمى باشد.
گفته مى شود: بر كسى كه توفيق حسن ادب در برابر خداى سبحان يافته زيبنده نيست كه دو اسمى كه در برابر يكديگرند مانند قابض و باسط، معز و مذل ، خافض و رافع و امثال اينها را جداى از هم بدارد، زيرا كنار هم بودن آنها دلالت بيشترى بر حكمت دارند و خبر بهترى از قدرت مى دهند، از اين رو ذكر هر كدام به تنهايى هدف آن را از دست مى برد.
فصل 4. مظاهر اسماء الهيه 
هر يك از اسماء خداوند را مظهرى از موجودات هست به اعتبار غلبه صفتى كه آن اسم شامل آن است در آن موجود. زيرا خداى سبحان هر نوع از انواع آفريدگان را با يكى از اسماى خود آفريده و تدبير مى نمايد، و آن اسم ، رب همان نوع است و خداى سبحان رب الارباب مى باشد.
در اينجا مراد ما از اسم معناى دومى است كه در گذشته بدان اشاره داشتيم (يعنى خود ذاتى كه به صفتى معين موصوف است نه لفظى كه بر ذات موصوفه دلالت كند). و به همين معنا اشاره دارد آنچه در دعاهاى اهل بيت عليهم السلام وارد است از قبيل عبارات زير و نظاير آن :
و بالاسم الذى خلقت به العرش ، و بالاسم الذى خلقت به الكرسى ، و بالاسم الذى خلقت به الارواح .(319)
((سوگند به اسمى كه عرش را بدان آفريدى ، سوگند به اسمى كه كرسى را بدان آفريدى ، و سوگند به اسمى كه ارواح را بدان آفريدى .))
از مولايمان امام صادق عليه السلام روايت است كه :
نحن - والله - الاسماء الحسنى التى لا يقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا.(320)
((به خدا سوگند ماييم اسماء حسنايى كه خداوند عمل بندگان را جز با معرفت ما نمى پذيرد)). زيرا آن بزرگواران عليهم السلام وسايل شناخت ذات و واسطه هاى ظهور صفات ، ارباب انواع مخلوقات اويند.
مى توان گفت : حقايق تمام موجودات عينا اسماء خداى متعال اند، زيرا همگى بر خداى سبحان دلالت دارند مانند دلالت اسم بر مسمى . زيرا دلالت همان گونه كه با الفاظ صورت مى گيرد با ذوات هم بدون هيچ فرقى در آنچه كه به معنا مربوط مى شود صورت مى بندد، بلكه هر موجودى به منزله كلام صادر از خداى متعال مى باشد كه بر توحيد و تمجيد او دلالت مى نمايد. بلكه هر كدام از آن ها در نزد اهل بصيرت زبان گويايى است به يگانگى او كه به حمد او زبان به تسبيح مى گشايد و او را از آنچه شايسته جنابش نيست منزه و مقدس مى دارد، چنانكه فرموده : و ان من شى ء الا يسبح بحمده ... (321)
((چيزى نيست مگر آنكه به حمد او تسبيح مى گويد.))
بلكه هر يك از موجودات ذكر و تسبيح اويند، چرا كه يگانگى و علم و اتصاف او به ساير صفات كمال ، و تقدس و پاكى او از صفات نقص و زوال ، از آن موجود فهميده مى گردد. زيرا براهين قائم اند و خردهاى سالم حاكم اند بر اينكه لزوما بايد هر طلبى به مطلوبى و هر فقرى به غنايى و هر نقصى به تمامى منتهى مى گردد چنانكه حاكم اند بر اينكه لزوما بايد هر آفريده اى به آفريننده اى و هر ساخته اى به سازنده اى و هر مربوبى به ربى منتهى شود. از اين رو نقصهاى آفريدگان دليل كمالات آفريدگار - جل ذكره - و كثرت و اختلافهايشان گواه يگانگى او و نفى شريك و هر گونه ضد و شبيهى از اوست ، چنانكه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود:
((به دادن آلات ادراك دانسته شد كه او را آلات ادراك نيست ، و به جوهريت بخشيدن به جواهر دانسته شد كه او را جوهر نيست ، و با ضديت افكندن ميان اشيا دانسته شد كه او را ضدى نيست ، و با كنار هم قرار دادن اشيا دانسته شد كه او را قرينى نباشد... پس ميان قبل و بعد جدايى انداخت تا دانسته شود كه او را قبل و بعدى نيست . اشيا با داشتن غريزه ها گواهند كه غريزه دهنده آنان را غريزه نيست ، با محدود ساختن آنها به وقت خبر دهند كه وقت دهنده آنان را وقت نباشد. برخى را از برخى ديگر محجوب داشت تا دانسته شود ميان او و آفريده اش حجابى نيست ...)).(322)
يكى از حكيمان در وصف گل نرگس ، همين معنا را چنين سروده :
عيون فى جفون فى فنون
بدت فاجاد صنعتها المليك
بابصار التغنج طامحات
كاءن حداقها ذهب سبيك
على قصب الزمرد مخبرات
بان الله ليس له شريك
((چشمهايى در كاسه هايى بر سر شاخه هايى نمايان است ، كه خداى مليك ساخته و آفرينش آن ها را به خوبى به انجام رسانيده است .))
((اين گلها با چشمهاى ناز و عشوه و خيره شده گويى حدقه هاى آن شمشى از طلاست ))،
((و بر شاخه هاى از زمرد (سبز رنگ ) قرار گرفته ، گزارش از آن مى دهد كه خدا را شريكى نيست )).

 

 **************************


248-يعنى بر حقيقتى از حقايق موجود در خارج دلالت مى كند، زيرا دلالت همان گونه كه با الفاظ صورت مى گيرد با خود ذوات هم صورت مى گيرد، بدون هيچ فرقى . (مؤلف - ره )
249-كافى 1/113.
250-زيرا براى عقل صحيح است كه اسم را به تنهايى با قطع نظر از تقييدش - كه همان اعتبار اتصاف ذاتش به صفت موجود در مسمى است - در نظر بگيرد. (مؤلف - ره )
251-يعنى دو عبادت صورت گرفته است ، يكى عبادت چيزى (موجود خارجى ) و ديگر عبادت غير چيز (مفهومى كه وجود خارجى ندارد) و در اينجا اشتراك در خود عبادت واقع شده است . (مؤلف - ره )
252-مراد امام عليه السلام از نان و آب و... مفاهيم آنهاست و از ماءكول و نظائرش اعيان خارجى آنها. (مؤلف - ره )
253-كافى 1/114. توحيد /220.
254-يعنى بدون اعتقاد جزمى به وجود او، يا با توهمى كه از مفهوم لفظ دارد، يعنى صورت و هميه اى را كه از مفهوم لفظ در ذهنش حاصل شده بپرستد (نه حقيقت خارجى او را). (مؤلف - ره )
255-توحيد ص 220، كافى 1/87.
256-توحيد ص 220، كافى 1/87.
257-معناى احصاء در صفحات آينده خواهد آمد.
258-توحيد / 194. و در آن بعد از ((الله )) ((اله )) وارد است ، و ممكن است ((اله )) نسخه بدل ((الله )) باشد زيرا با بودن هر دو، صد عدد كامل مى شود (مصحح ). و محشى توحيد گويد: در نسخه توحيد و بحار صد عدد كامل است ، و ظاهرا ((رائى )) زايد باشد چنانكه در يك نسخه آن را بدل ((رؤ وف )) آورده است ، يا اينكه لفظ ((الله )) خارج از اين اعداد بوده و به عنوان مسمايى كه اين اسامى بر او جارى است بوده باشد. (م )
259-توحيد /195.
260-صحيح مسلم 17/5، الدر المنثور 3/148.
261-سنن ابى داود كتاب لباس ، باب ما جاء فى الكبر، 4/59.
262-توحيد صدوق /195.
263-سنن ابن ماجه ، كتاب طهارت ، 1/101.
264-غزالى در كتاب المقصد الاسنى ، باب 4، ص 21.
265-المقصد الاسنى /24.
266-المقصد الاسنى ص 25.
267-((صحيح بخارى )) 5/53، ((صحيح مسلم )) 15/13.
268-تفسير قمى /26.
269-صحيح بخارى 9/165: ان رحمتى سبقت غضبى .
270-
تو و طوبى و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست
271-از امام صادق عليه السلام اين گونه وارد شده و نيز فرموده است : ((مؤ من كسى است كه مسلمانان او را در اموال و جانهاى خود امين دانند)). و در حديث نبوى صلى اللهعليه و آله است : ((هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد بايد همسايه اش از آزار او ايمنباشد))، شارح اسماء (غزالى ) در اينجا اين حديث نبوى ( ايمن باشد) را آورده ولى ما بهجاى آن حديث فوق (= ايمن سازد) را آورديم زيرا با اين مطلب مورد بحث سازگارتر استچنانكه پوشيده نيست . (مؤلف - ره )، و نيز به صحيح بخارى 8/12 مراجعه شود.
272-صحيح بخارى 8/127. صحيح مسلم 15/49.
273-توحيد /306.
274-بحار 16/366 نزديك به اين مضمون .
275-صحيح بخارى 3/167 با اندكى اختلاف .
276-صافات /22.
277-صحيح بخارى 3/155 و 3/135: الخازن الامين ... صحيح مسلم 7/111.
278-فتح /1.
279-فاطر /2.
280-فجر /27-30.
281-نجم /39-40.
282-انفطار /13-14.
283-لطيف به دو معناست : يكى عالم به دقايق اشياء و نيز به موجودات بسيار دقيق و ريز كه از ادراك بشر خارج است . و ديگر لطف و نرمى و رفق كننده به بندگان . خداى متعال لطيف است به هر دو معنا. بهره بنده از اين اسم آن است كه اولا علم به دقايق اشياء و اشياى دقيقه پيدا كند، و نيز نسبت به بندگان خدا رفق و نرمى به خرج داده ، با آنان راه درشتى نپويد. (م )
284-نحل /61.
285-حاقه /24.
286-
خود شكر چون كنم كه همه نعمت توام
نعمت چگونه شكر كند بر زبان خويش
287-((سنن ابو داود)) 4/255.
288-اشاره به آيه 4 از سوره زخرف .
289-اين حديث شريف با اسم عظيم مناسبت دارد نه كبير. (م )
290-رك : بحارالانوار، كتاب السماء و العالم ، باب سحاب ، و نيز 16/372.
291-نساء /85.
292-به نظر مى رسد اتصاف به اسماء الهيه بدين معناست كه بنده همان صفت را كه خدا با بنده دارد بنده نيز با بندگان ديگر داشته باشد نه با خدا، يا حداقل در بيشتر صفات چنين است . مثلا اگر خداوند حسيب و كفايت كننده بندگان است ، بنده حسيب كسى است كه در حد خود امور ديگران را كفايت نمايد نه اينكه خدا را كفايت كننده بداند. در موارد گذشته و آينده نيز اين ايراد به چشم مى خورد. (م )
293-مائده /54.
294-صحيح مسلم 15/4.
295-ضحى /10.
296-صحيح بخارى 3/201.
297-به تعبير ديگر: حكمت ، علم مطابق با واقعيت است ، و به دو قسم نظرى و عملى تقسيم مى شود. معلومى كه در خارج واقع است و وجود او ربطى به عمل انسان ندارد و افضل آن ها وجود مقدس حق تعالى است ، علم به آن حكمت نظرى است (علم به آنچه كه هست ). و معلومى كه واقعيتى در خارج ندارد بلكه عمل انسان آن را مى سازد، علم به آن حكمت عملى است (علم به آنچه كه بايد و يا نبايد باشد) مانند قوانين و مقررات شرع و اخلاق و مانند اينها. (م )
298-اختصاص / 343.
299-مسند احمد 4/124.
300-كافى 2/141. اختصاص /342.
301-جامع الصغير 2/97.
302-جامع الصغير 2/89: القناعة مال لاينفد.
303-جامع الصغير 2/49.
304-صحيح بخارى 6/20: رب اغفر...
305-بقره /257.
306-محمد صلى الله عليه و آله /11.
307-مجادله /21.
308-شرح اصول كافى صدرالمتاءلهين رحمة الله ، باب النسبة ، ص 245.
309-سجده /13.
310-انبياء /101.
311-مرحوم استاد شهيد مطهرى در پاورقى صفحات اول كتاب شرح مختصر منظومه چاپ همين مؤ سسه ، مطلب فوق را به خوبى شرح داده اند، مراجعه شود.
312-جامع الصغير 1/134.
313-اسراء /70.
314-و نيز جامع است به معناى گردآورنده مردم در قيامت ، چنانكه در آيه 9 از سوره آل عمران آمده .(م )
315-يعنى عالم با عمل و پرهيزكار باشد. (م )
316-طه /50.
317-اعلى /3.
318-غافر /16.
319-ر.ك : بحارالانوار، 58/36.
320-كافى 1/144.
321-اسراء /44.
322-كافى 1/139.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:52  توسط کریم جباری  | 

تفسیر اسما’ الله الحسنی

 

 

المقدمه

 

المجموعه الخامسه

 

المجموعه الاولى

 

المجموعه السادسه

 

المجموعه الثانيه

 

المجموعه السابعه

 

المجموعه الثالثه

 

المجموعه الثامنه

 

المجموعه الرابعه

 

المجموعه التاسعه (الاخيره)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:44  توسط کریم جباری  | 

شرح الاسماء الله الحسنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:19  توسط کریم جباری  | 

خدا در آیینه اشعار فارسی